هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن...
بی نهایت لبخند می زنن...
این لبخند شاید تو نگاه اول
حس گذشت بده...
اینکه «هر زخمی زدی،
هر چیزی که گفتی فدای سرت...
من فراموش می کنم»
ولی آدم های صبور هیچوقت
هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن...
زخمارو می شمارن...
حرفارو مرور می کنن و همچنان
لبخند می زنن ...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد،
با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن
برای همیشه فراموشت می کنن...
انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
🌙 شب بخیر...
هر روز، حکایتی برای آموختن دارد؛
اگر امروز لبخندی کاشتی، مهربانی دیدی یا حتی از اشتباهی درس گرفتی، بدان که روزت بیهوده نگذشته است.
غمها را به خدا بسپار، دل را از کینه خالی کن و با امید چشمهایت را ببند.
فردا، فرصتی تازه برای نوشتن زیباترین حکایت زندگی توست.
شبتان آرام، دلتان روشن و خوابتان شیرین. ✨🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
داستان مراد
نصیحت دوم: «در کار دیگران و آنچه به تو مربوط نیست فضولی نکن تا ضرر نبینی.»
نصیحت سوم: «هیچگاه در اوج خشم و عصبانیت تصمیم نگیر و دست به کاری نزن. ابتدا خشمت را فرو ببر و صبور باش.»
حاج صالح سپس نان بزرگی از شالش درآورد و به مراد داد: «این نان را با خودت ببر و تا زمانی که به خانهات نرسیدی و کنار زن و فرزندت ننشستی، آن را باز نکن و نخور.» مراد نان را گرفت، تشکر کرد و دوباره راهی شد.
🎭 پارت دوم: معجزهٔ نصیحتهای اول و دوم
چند روز از سفر مراد گذشت. در میان راه به یک دوراهی رسید. چند مسافر دیگر هم آنجا بودند. یکی از آنها گفت: «راه اصلی دو روز طول میکشد، اما اگر از راه کوره-راه و کوهستانی برویم، تا امشب میرسیم.» همه مسافران به سمت راه فرعی رفتند و مراد را هم صدا زدند. مراد خواست دنبالشان برود، اما ناگهان یاد نصیحت اول حاج صالح افتاد: «از راه اصلی خارج نشو.»
مراد مسیرش را جدا کرد و از راه طولانی اما اصلی رفت. فردا غروب وقتی مراد به آبادی بعدی رسید، شنید که راهزنان در مسیر کوهستانی به مسافران حمله کرده، همه را لخت کرده و کشتهاند. مراد اشک در چشمانش حلقه زد و به روح پاک حاج صالح درود فرستاد.
شب بعد، مراد به مسافرخانهای قدیمی رسید تا بماند. نیمههای شب با صدای آه و ناله از خواب بیدار شد. از سوراخ در دید که صاحب مسافرخانه در حال کشیدن جثه بیجان انسانی در حیاط است. مراد بسیار ترسید و خواست داد و فریاد کند یا برود جلو و بپرسد چه شده، اما ناگهان نصیحت دوم حاج صالح در گوشش زنگ زد: «در کار دیگران فضولی نکن.»
او سرش را روی بالش گذاشت و خودش را به خواب زد. صبح هنگام خروج، صاحب مسافرخانه جلویش را گرفت و گفت: «دیشب صدایی نشنیدی؟ چیزی ندیدی؟» مراد با آرامش گفت: «خیر، من انقدر خسته بودم که تا صبح مثل سنگ خوابیدم.» صاحب مسافرخانه لبخندی زد و گفت: «خدا رو شکر! دیشب دزدی به خانهام زده بود و او را کشتم. اگر دیشب فضولی میکردی یا سرک میکشیدی، مجبور بودم تو را هم بکشم!» مراد باز هم خدا را شکر کرد که نصیحت دوم جانش را نجات داده بود.
پارت سوم بزن رو لینک زیر
https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
سلام! 👋☀️
صبح قشنگتون بخیر و نیکی! 🌸✨
> 📜 حکایت کوتاه
> پادشاهی به عابدی گفت: «از من چیزی بخواه!»
> عابد گفت: «تو از من بخواه! من بینیازم و تو اسیر و نیازمندِ ملکت!» 💡💎
✨ یادآوری:
ثروت واقعی، بینیازیِ دل و آرامشِ روح است. ❤️🌱
امروزتون پر از حسِ خوب و آرامش! ☕️🕊️✨
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📜 ضربالمثل:
«قناعت، توانگریِ بیپایان است.»
✨ معنی:
یعنی ثروتمندترین انسان کسی نیست که مال و دارایی بیشتری دارد؛ بلکه کسی است که به داشتههایش راضی است و دلش آرامش دارد. آدمی که همیشه دنبال بیشتر خواستن باشد، حتی با داشتن ثروت زیاد هم احساس کمبود میکند؛ اما انسان قانع با کمترین امکانات هم احساس خوشبختی و آرامش دارد.
🌱 حاشیه و پیام:
در زندگی، خواستههای انسان پایان ندارد؛ اگر دل به مال و مقام وابسته شود، همیشه در جستوجوی چیزی تازه خواهد بود. اما کسی که ارزش واقعی زندگی را در آرامش، محبت و رضایت قلبی میبیند، گنجی دارد که با هیچ ثروتی قابل مقایسه نیست.
💎 ثروت واقعی، پر بودنِ جیب نیست؛ آرام بودنِ دل است. ❤️
امیدوارم امروزتان پر از آرامش، رضایت و حس خوب باشد. ☕️🕊️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
ثبت نام شروع شد🔴🔴🔴🔴🔴
✅میخوای باهنرت ماهیانه بالای ۵۰ میلیون دربیاری 👇👇👇
حتما عضو شو
✔️آموزش صفرتاصد خیاطی بدون فرمول
آموزش پانچ دوزی ،فرشینه و پادری و همچنین کلی اموزش رایگان خیاطی...رو تو این کانال برای همه #رایگان گذاشتم👇
https://eitaa.com/joinchat/1459552283C012b557734
گروه رفع اشکال رایگانم داریم
✔️زودباش عضو شو که یه جشنواره ویژه دارن جا نمونی
👆👆👆😍😍
👗خیاطی خیلی کار باکلاس و درآمد بالاییه
تاثیرش روی اعتماد به نفس و انرژی زنانه هم فوق العادست🥰
این کانال با آموزشای رایگانش کمکت میکنه هرچیو میخوای برا خودت بدوزی🪡 :
@.khayyati_dar_khane
@.khayyati_dar_khane
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
حکایت پادشاه و مرد خداترس 👑✨
پادشاهی به دیدن عارف و پرهیزگاری رفت که دور از غوغای دنیا در خلوت مشغول عبادت بود.
پادشاه پس از احوالپرسی از او پرسید:
«ای مرد خدا! آیا هرگز در خلوت و مناجاتت مرا هم یاد میکنی؟» 💭
عارف لبخندی زد و گفت:
«بله! هر زمان که خدا را فراموش میکنم، تو را به یاد میآورم!»
پادشاه شگفتزده شد. عارف ادامه داد:
«چون وقتی عظمت بیپایان خدا در دلم باشد، جایی برای یاد غیرِ او نیست. اما هرگاه از یاد خدا غافل شوم، سرگرم عظمتِ ظاهریِ تاج و تختِ تو میشوم!» 🌿
💡 نکته: وقتی انسان عظمت حقیقی خدا را فراموش کند، سرگرم عظمتِ پوشالیِ آدمها و داراییهای دنیا میشود. 🌟
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
پیش از قضاوت، کمی تأمل کن👌
پیش از آنکه از رفتار یا سخن کسی دلگیر شوی، لحظهای درنگ کن. شاید پشت یک اخم، خستگیِ روزهای سخت پنهان باشد؛ شاید پشت یک سکوت، غمی باشد که توان گفتنش را ندارد، و شاید پشت یک تندی، زخمی باشد که هیچکس از آن خبر ندارد.
ما معمولاً فقط ظاهر زندگی آدمها را میبینیم، نه داستانی را که در دلشان جریان دارد. به همین دلیل، قضاوت کردن آسان است، اما فهمیدن و همدلی کردن، نشانهی بزرگیِ دل است.
اگر نمیتوانی باری از دوش کسی برداری، دستکم بار دیگری بر دوشش نگذار. گاهی یک لبخند، یک کلمهی مهربان یا کمی صبوری، میتواند حال انسانی را دگرگون کند.
✨ یادمان باشد:
پیش از قضاوت کردن، یک بار خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم؛ شاید آن وقت، به جای سرزنش، مهربانی را انتخاب کنیم. 🤍🍃
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
سنگ سار اومدی بخون
📌 پارت اول: سایهٔ سنگینِ مرگ در چالهٔ خاکی
سکوتِ مرگباری بر فضای بیابان حاشیهٔ شهر سایه انداخته بود. خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود، اما التهاب و گرما از دل زمین میجوشید. ساعت دقیقاً ۷:۳۰ صبح را نشان میداد. زنی، تا سینه درون چالهای عمیق قرار گرفته بود؛ خروارها خاک سرد، تنِ لرزانش را در بر گرفته و فرصت هرگونه تحرکی را از او سلب کرده بود.
مرد—شوهرش—با چهرهای افروخته و چشمانی که در آنها آمیزهای از خشم، جنون و شکست موج میزد، دستهایش را پر از سنگهای تیز و سنگین کرده بود. زن با صدایی بغضآلود که از میان گریههای بیامانش بیرون میآمد، التماس میکرد:
«تو رو به خدا بس کن... من بیگناهم! به خاطراتمون رحم کن...»
اما مرد کاملاً مسخ شده بود. با ضربه زدن به زمین و فریادهای کرکننده، روی سر خودش میکوفت و میگفت:
«مگه من چی کم برات گذاشتم؟ مگه تمام زندگیمو به پات نریختم؟ تو آبروی منو بردی!»
تلاطم شدید میان جمعیت حاضر موج میزد. عدهای با چشمانی پر از اشک فریاد میزدند «ببخش!» و عدهای دیگر با خشمی کور صدا سرمیدادند «قصاصش کن!». زن نگاهش را به چشمان بیرحم شوهرش دوخت و با آخرین رمق صدایش فریاد زد:
«منو ببخش... اگه بدی کردم ببخش، اما بخاطر دختر کوچیکمون، بخاطر اون طفل معصوم بگذار زنده بمونم... قول میدم جبران کنم!»
قاضی رو به مرد کرد و گفت: «آیا روی حُکمت اصرار داری؟» مرد با فریادی از ته دل گفت: «اجرا کن حاجآقا! فقط قصاص!»
قاضی نگاهی به زن انداخت و پرسید: «وصیتی داری؟» زن نگاهمان کرد و با نالهای سوزناک گفت:
«فقط اجازه بدید برای آخرین بار... فقط یکبار دیگه به بچهام شیر بدم...»
ادامه پارت دوم در لینک زیر ...
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db