📜 حکایت | کلیدِ زنگزده
مردی هر روز از کوچهای قدیمی عبور میکرد و پیرمردی را میدید که کلیدی زنگزده را در دست میچرخاند.
یک روز پرسید:
«این کلید، درِ کدام خانه را باز میکند؟»
پیرمرد گفت:
«هیچ دری را.»
مرد خندید و گفت:
«پس چرا نگهش داشتهای؟»
پیرمرد آرام جواب داد:
«این کلید متعلق به خانهای بود که سالها پیش فروختم. نگهش داشتهام تا یادم نرود روزی خانهای داشتم که در آن، آدمهایی بودند که دیگر هیچ کلیدی برای بازگرداندنشان ندارم.»
مرد دیگر چیزی نگفت.
🌱 پند:
گاهی آدمها اشیا را نگه نمیدارند؛ خاطرهای را نگه میدارند که میترسند با دور انداختن آن، بخشی از گذشتهشان هم از بین برود.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر کانال باران پند
گاهی باید تمام اتفاقات امروز را
به خدا بسپاریم و با خیال آسوده بخوابیم...
فردا، قصهی تازهای برای نوشتن است. 🌙✨
شبتون آرام و دلتون روشن 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱
در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار و تحصیلکرده بودند
مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار میکرد
تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳
اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳
برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ...
🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
🌿☀️ صبح بخیر همراهان «باران پند»
هر صبح، صفحهای تازه از زندگیست؛
نگذار اشتباهات دیروز
قلمِ امروزت را در دست بگیرند...
امروز را با دلِ آرام،
نیتِ خوب و قدمهای قشنگ شروع کن. 🤍
صبحتون پر از خیر و برکت 🌱
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📜 حکایت | کفشهای جلوی در
مردی هر شب قبل از خواب، کفشهایش را کاملاً مرتب جلوی در میگذاشت.
همسرش یک شب پرسید:
«چرا اینقدر روی این کار حساس هستی؟»
مرد گفت:
«پدرم همیشه همین کار را میکرد.»
سالها بعد، وقتی پدرش از دنیا رفت، مرد فهمید پدرش هر شب کفشها را مرتب میکرد چون میگفت:
«صبح که بیدار میشوی، اگر اولین چیزی که میبینی مرتب باشد، ذهنت هم آرامتر روزش را شروع میکند.»
مرد لبخند زد.
آن شب فهمید بعضی عادتها، بیدلیل به ما نرسیدهاند؛ فقط دلیلشان را فراموش کردهایم.
🌱 پند:
گاهی میراث واقعی آدمها، چیزهایی است که بیآنکه بدانیم، از آنها یاد گرفتهایم.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🤯 از این کلیپای کاربردی میخوای که هر روز یه چیز جدید یادت بده؟ 👀
🤖 کانال هوش مصنوعی و خواص میوه و خوراکی ها به ایتا پیوست! 🍎💊
مطالب جذاب و مهم منتظرته 👇🏻❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1854735173C495b4e3e2a
کانالی جدید محتوای کاملا جدید و جذاب 😳👆🏻
.
😳 اینا رو بدونی، نظرت عوض میشه! 👀
🤯 کلیپای عجیب و کاربردی که خیلیها نمیدونن!
🤖 کانالمون به ایتا پیوست 👇🏻❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1854735173C495b4e3e2a
❌ عاشق کلیپای هوش مصنوعی و اطلاعات جذابی؟🥶😰
سریع عضو شو 😉🔥
📜 حکایت | ساعتِ ایستاده
در مغازهی ساعتسازی، ساعتی قدیمی سالها روی دیوار ایستاده بود و عقربههایش تکان نمیخورد.
مشتریها میپرسیدند:
«چرا تعمیرش نمیکنی؟»
ساعتساز میگفت:
«لازم نیست.»
روزی شاگردش با تعجب پرسید:
«پس چرا نگهش داشتهای؟»
پیرمرد گفت:
«روزی این ساعت مال مردی بود که همیشه دیر میرسید. یک روز آمد و گفت: "از فردا زودتر میآیم." همان شب ساعتش از کار افتاد و دیگر برنگشت.»
شاگرد پرسید:
«پس این ساعت برای چیست؟»
پیرمرد گفت:
«برای اینکه یادم باشد بعضی آدمها منتظر فرصت مناسب میمانند، اما فرصت همیشه منتظر آدم نمیماند.»
🌱 پند:
هر تصمیمی را به «یک روز دیگر» نسپار؛ بعضی روزها هرگز نمیرسند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من #دلارا؛ دختری که داخل یه خانواده مرفه بدنیا اومدم بچه بودم که عموم و زن عموم رو داخل ی تصادف از دادیم و پدر و مادرم سرپرستی پسرشون بردیا رو قبول کردن و بردیا اومد خونه ی ما، با هم همبازی بودیم...وقتی بزرگتر شدیم، پدرم بردیا رو برای ادامه تحصیل فرستاد کانادا. ولی بردیا قبل از رفتنش منو از پدرم خواستگاری کرد و ما باهم نامزد شدیم، چندسال گذشت و بردیا بعد از اینکه فارغالتحصیل شد برگشت. چندروز بعد از برگشتنش پدرم و مادرمو داخل ی تصادف از دست دادم درست همون شب که این اتفاق افتاد بردیا با من کاری کرد که کل زندگیم نابود شد اون همون شب منو.....🙈😱😢
برای خوندن ادامهی داستان زیبامون روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3193898263Cbda2b5620a
🌾 پند | حسابی که هیچکس ندید
کشاورزی هر سال بخشی از محصولش را کنار میگذاشت.
همسایهها فکر میکردند محصول خراب است و نمیتواند آن را بفروشد.
یک روز یکی از آنها پرسید:
«چرا هر سال مقداری از بهترین گندمت را میبخشی، در حالی که خودت میتوانی پولش را بگیری؟»
کشاورز گفت:
«این گندم را برای امسال نمیخواهم.»
همسایه خندید و گفت:
«پس برای چه نگهش میداری؟»
کشاورز جواب داد:
«دانههایی که امروز میکارم، شاید نانِ فردای خودم نباشند؛ اما اگر هیچکس برای فردا چیزی کنار نگذارد، فردایی هم برای ساختن باقی نمیماند.»
سالها بعد خشکسالی آمد و بسیاری از زمینها محصول ندادند.
اما همان کشاورز، از دانههایی که سالها کنار گذاشته بود، دوباره کشت کرد.
پند: همهی چیزهای ارزشمند قرار نیست فوراً به کار بیایند؛ بعضی کارها را باید امروز انجام داد، چون نتیجهشان متعلق به روزی است که هنوز نرسیده.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ