eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
23هزار دنبال‌کننده
828 عکس
600 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🛑کپی نکن مومن فوروارد بزن راضی نیستم 🛑 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
پند | پیرمرد و صدای چکش 🔨 شاگردی نزد آهنگری کار می‌کرد. هر روز صدای چکش او را خسته می‌کرد. یک روز گفت: «استاد، چرا این‌قدر به آهن ضربه می‌زنی؟ مگر یک ضربه کافی نیست؟» آهنگر تکه‌ای آهن را روی سندان گذاشت و گفت: «این آهن هنوز شکل خودش را پیدا نکرده. اگر با یک ضربه کنار بکشم، همان چیزی می‌ماند که بوده.» شاگرد پرسید: «پس از کجا بفهمی چه وقت باید دست نگه داری؟» آهنگر گفت: «وقتی آهن آماده شد، دیگر ضربه زدن کمکی نمی‌کند؛ فقط آن را خراب می‌کند.» شاگرد به کار استاد نگاه کرد و فهمید که نه هر ضربه‌ای سازنده است، نه هر توقفی نشانه‌ی شکست. نتیجه: در زندگی، تلاش کردن مهم است؛ اما دانستن زمان ادامه دادن و زمان تغییر مسیر هم بخشی از خردمندی‌ست. گاهی باید بیشتر صبر کرد و گاهی باید پذیرفت که راهی که می‌رویم، نیاز به تغییر دارد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 پند | نامی که روی کاغذ نبود در شهری، مردی سال‌ها در مغازه‌ای کوچک کار می‌کرد. هر وقت مشتری پول بیشتری از حسابش می‌داد، مرد اضافه پول را برمی‌گرداند. یک روز مشتری‌ای عجله داشت و بدون شمردن پول‌ها رفت. مرد متوجه شد مبلغ زیادی اضافه پرداخت شده است. شاگردش گفت: «مشتری که متوجه نمی‌شود؛ برای خودت نگهش دار.» مرد پول را کنار گذاشت و گفت: «ممکن است اسم من روی این پول نوشته نشده باشد، اما اسم من روی رفتاری که با آن می‌کنم نوشته می‌شود.» چند روز بعد، همان مشتری برگشت. وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده، گفت: «من پولم را از دست داده بودم، اما امروز فهمیدم هنوز می‌شود به آدم‌ها اعتماد کرد.» مرد لبخند زد و گفت: «پول را به تو برگرداندم؛ اما اعتمادت را نمی‌توانم قیمت‌گذاری کنم.» ✨ پند: ارزش بعضی کارهای درست، در سودی نیست که به دست می‌آوریم؛ در اعتمادی است که در دل دیگران باقی می‌گذاریم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
نذر هفت یاسین سخت ترین حاجت هارو روا میکنه‼️📿 اگه این نذر رو انجام بدی خدا هر حاجتی داری بر آورده میکنه 🤲 بزن رو کتیبه ها تا دستور العملش رو بهت بگم↙️ 📜📜📜📜📜📜 📜📜📜📜📜📜 بگو خدایا حاجتم رو براورده کن ☝️
📖 سخنی از بهلول و مرد ثروتمند روزی مرد ثروتمندی نزد بهلول آمد و گفت: «بهلول! چرا مردم مرا دوست ندارند؟ من به هرکس که نیازمند باشد کمک می‌کنم، سفره‌ام همیشه پهن است و مال فراوان دارم.» بهلول گفت: «آیا وقتی به کسی کمک می‌کنی، منتظر تشکر او هستی؟» مرد گفت: «طبیعی‌ست که آدم از خوبی‌اش قدردانی ببیند.» بهلول مشتی خاک از زمین برداشت و گفت: «این خاک را ببین. هر روز زیر پای مردم است، اما از کسی تشکر نمی‌خواهد. درختی که از همین خاک می‌روید، میوه می‌دهد و سایه می‌بخشد؛ بی‌آنکه از رهگذران بپرسد چه کسی از او تشکر کرده است.» مرد اندکی سکوت کرد و گفت: «پس می‌گویی خوبی کردن بدون انتظار، ارزش بیشتری دارد؟» بهلول پاسخ داد: «خوبی اگر برای دیده شدن باشد، معامله است؛ اما اگر از دل باشد، پاداشش آرامشی‌ست که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد.» مرد ثروتمند سر به زیر انداخت و گفت: «از امروز می‌کوشم نیکی کنم، نه برای آنکه مردم مرا بزرگ بدانند، بلکه برای آنکه خودم کوچک نشوم.» 🌿 پند: نیکی را برای رضایت دل و خشنودی خدا انجام بده، نه برای تشویق مردم. ارزش کار خوب، به اندازه‌ی صدایی نیست که از آن بلند می‌شود؛ به اندازه‌ی اثری‌ست که در دل دیگران باقی می‌گذارد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
☀️ حکایت باغبان و ساعت آفتابی باغبانی در حیاط خانه‌اش ساعت آفتابی ساخته بود. هر روز ظهر، سایه‌ی میله روی صفحه می‌افتاد و زمان را نشان می‌داد. روزی همسایه‌ای ساعت را دید و گفت: «این ساعت در شب کار نمی‌کند؛ بهتر است آن را دور بیندازی.» باغبان گفت: «درست می‌گویی، اما آیا ساعت تو هم در همه‌ی ساعت‌های شبانه‌روز درست کار می‌کند؟» همسایه گفت: «البته، چون ساعت من عقربه دارد.» باغبان لبخند زد و گفت: «پس تو به ساعتت اعتماد می‌کنی، چون روش کارش را می‌شناسی؛ نه چون در هر لحظه چیزی به تو نشان می‌دهد.» همسایه کمی فکر کرد و گفت: «شاید درباره‌ی آدم‌ها هم همین‌طور باشد. گاهی فقط چون رفتار کسی را نمی‌فهمیم، فکر می‌کنیم اشتباه می‌کند.» باغبان گفت: «دقیقاً. پیش از آنکه چیزی را بی‌فایده بدانیم، باید بفهمیم برای چه ساخته شده است.» 🌿 پند: ناآشنا بودن با روش کار یک چیز، دلیل بی‌ارزش بودن آن نیست. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر | کانال باران پند شب که می‌شود، دل را از غصه‌های امروز خالی کنیم… هر اتفاقی حکمتی دارد و هر حکایتی، پندی. 🌙✨ آرام بخواب؛ فردا شاید فصل تازه‌ای از قصه‌ی زندگی‌ات باشد… 📖🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌿 حکایت منسوب به لقمان حکیم | ارزشِ سخن روزی مردی نزد لقمان حکیم آمد و گفت: «هرچه می‌دانم، دوست دارم برای دیگران تعریف کنم تا بفهمند چقدر آگاه هستم.» لقمان لبخندی زد و گفت: «اگر ظرفی پر از آب باشد و مدام آن را تکان بدهی، چه اتفاقی می‌افتد؟» مرد گفت: «آب بیرون می‌ریزد.» لقمان گفت: «دانش هم همین است. اگر هرچه می‌دانی بی‌موقع و برای هرکسی بیان کنی، بخشی از ارزش آن را از دست می‌دهی.» مرد پرسید: «پس چه زمانی باید سخن گفت؟» لقمان پاسخ داد: «وقتی سخنت گرهی باز کند، دلی را آرام کند یا دانشی به کسی بیفزاید؛ وگرنه سکوت، گاهی از هزار سخن ارزشمندتر است.» 🌱 پند: دانایی فقط به زیاد دانستن نیست؛ به این است که بدانی چه چیزی را، چه زمانی و برای چه کسی بگویی. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌅 صبح بخیر صبح یعنی هنوز می‌شه از نو شروع کرد، یه دلِ آروم برداشت و به اتفاقای خوب فرصت داد. صبح‌تون پر از آرامش و حال خوب 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 حکایت | جای خالی مردی هر روز برای ناهار به یک مهمانخانه قدیمی می‌رفت و همیشه یک صندلی خالی کنار میز خود می‌گذاشت. صاحب مهمانخانه یک روز کنجکاو شد و پرسید: «منتظر کسی هستی؟» مرد گفت: «نه، سال‌ها پیش پدرم به من یاد داد اگر سفره‌ای پهن شد، جایی برای یک نفر بیشتر هم داشته باشم؛ شاید کسی امروز جایی برای نشستن نداشته باشد.» سال‌ها بعد، روزی مرد پیر شد و دیگر نتوانست به مهمانخانه برود. صاحب مهمانخانه هر روز کنار همان میز، یک صندلی خالی می‌گذاشت. 🌱 پند: خوبی‌هایی که بی‌سروصدا انجام می‌دهیم، ممکن است سال‌ها بعد از جایی که انتظارش را نداریم، به خودمان برگردند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ