eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
23.1هزار دنبال‌کننده
844 عکس
604 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🛑کپی نکن مومن فوروارد بزن راضی نیستم 🛑 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🔐 پند | رمز قدیمی مردی سال‌ها از یک گاوصندوق قدیمی استفاده می‌کرد. داخل آن اسناد مهم، عکس‌ها و چند یادگاری ارزشمند داشت. رمز گاوصندوق را فقط خودش می‌دانست. یک روز رمز را فراموش کرد. هر ترکیبی را امتحان کرد، اما در باز نشد. چند ساعت بعد، پسرش که شاهد تلاش‌های او بود، گفت: «چرا این‌قدر عصبی هستی؟» مرد گفت: «چون چیزی که سال‌ها برای نگه داشتنش تلاش کردم، حالا خودش مانع دسترسی من به آن شده.» پسر لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «شاید بعضی چیزها در زندگی هم همین‌طورند.» مرد پرسید: «یعنی چه؟» گفت: «گاهی آن‌قدر برای حفظ کردن چیزی دیوار می‌سازیم که بعداً خودمان پشت همان دیوار زندانی می‌شویم.» مرد مدت زیادی به حرف پسرش فکر کرد. پند: امنیت خوب است، اما اگر ترس از دست دادن، آزادی‌ات را از تو بگیرد، چیزی را حفظ نکرده‌ای؛ فقط خودت را محدود کرده‌ای. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
منبع های آقای ۶ صبح پیدا شد شکرگزاری|پادکست|مدیتیشن اینجاست👇👇👇👇 👇 https://eitaa.com/joinchat/471992023Ce3725e2950 تنها کاناله ایتا👆❌
حکایت نخ قرمز🧵 خیاطی پیر، شاگرد جوانی داشت که همیشه از کارهای سخت فرار می‌کرد. یک روز پیرمرد تکه پارچه‌ای به او داد و گفت: «این پارچه را برای مشتری آماده کن.» شاگرد نگاهی انداخت و گفت: «این که فقط یک تکه پارچه است!» پیرمرد چیزی نگفت. شاگرد شروع به بریدن کرد، اما حواسش پرت شد و پارچه را اشتباه برید. وقتی فهمید دیگر نمی‌تواند آن را درست کند، ترسید و پارچه را زیر میز پنهان کرد. چند ساعت بعد، مشتری آمد. پیرمرد پارچه را خواست. شاگرد با شرمندگی حقیقت را گفت. پیرمرد عصبانی نشد. فقط پارچه را برداشت و گفت: «اشتباهت از خراب کردن پارچه بزرگ‌تر نیست؛ چیزی که خطرناک است، پنهان کردن اشتباه است.» سپس تکه‌های بریده‌شده را کنار هم گذاشت و از آن‌ها یک کیف کوچک دوخت. مشتری آن را دید و پسندید. شاگرد با تعجب پرسید: «چطور توانستید از یک اشتباه، چیزی قابل استفاده بسازید؟» پیرمرد لبخند زد: «همه اشتباه‌ها قابل جبران نیستند؛ اما بیشترشان می‌توانند چیزی به تو یاد بدهند.» حکایت: اشتباه، پایان راه نیست؛ گاهی فقط شکلی متفاوت از شروع دوباره است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسر دوم خانواده ۱۳ نفره هم ازدواج کرد! 😳💍 اما یه چیزی هست که احتمالاً شما هم با شنیدنش تعجب می‌کنید! علی‌آقا چند سالشه؟ و عروس خانم چطور؟ 👀 شماهم دعوتید! این هفته کانال پره از ماجراهای این ازدواج؛ از خواستگاری تا عقدکنون و اتفاقات جالبش! 👇🏼 ماجرا رو از اینجا دنبال کنید: https://eitaa.com/joinchat/3347382365C1b34a96e3f
۱۳ نفر بودن… حالا شدن ۱۴ نفر! 😍😂 اما ماجرا فقط این نیست! از شیطنت‌های پسر ۳ ساله تا ازدواج پسر ۲۱ ساله، از دغدغه‌های مامان‌ها تا اتفاقات روزمره این خانواده! اینجا هم می‌خندی، هم چیز یاد می‌گیری، هم حس می‌کنی عضوی از این خانواده‌ای! ❤️ بیا ببین اینجا چه خبره 👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3347382365C1b34a96e3f
🌙 شب بخیر گاهی باید قصه‌ی امروز را همین‌جا تمام کرد، دل را به خدا سپرد و با خیالِ فردایی بهتر خوابید… 🌙✨ شبتون آرام و دلتون گرم به امیدِ فردا ❤️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
☀️ صبح بخیر | کانال باران پند هر صبح، قصه‌ای تازه برای نوشتن است؛ امروز را با دلِ آرام، نیتِ خوب و لبخند شروع کن. 🌱 شاید قشنگ‌ترین اتفاق، همین امروز منتظرت باشد… 🤍✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت نخ قرمز🧵 خیاطی پیر، شاگرد جوانی داشت که همیشه از کارهای سخت فرار می‌کرد. یک روز پیرمرد تکه پارچه‌ای به او داد و گفت: «این پارچه را برای مشتری آماده کن.» شاگرد نگاهی انداخت و گفت: «این که فقط یک تکه پارچه است!» پیرمرد چیزی نگفت. شاگرد شروع به بریدن کرد، اما حواسش پرت شد و پارچه را اشتباه برید. وقتی فهمید دیگر نمی‌تواند آن را درست کند، ترسید و پارچه را زیر میز پنهان کرد. چند ساعت بعد، مشتری آمد. پیرمرد پارچه را خواست. شاگرد با شرمندگی حقیقت را گفت. پیرمرد عصبانی نشد. فقط پارچه را برداشت و گفت: «اشتباهت از خراب کردن پارچه بزرگ‌تر نیست؛ چیزی که خطرناک است، پنهان کردن اشتباه است.» سپس تکه‌های بریده‌شده را کنار هم گذاشت و از آن‌ها یک کیف کوچک دوخت. مشتری آن را دید و پسندید. شاگرد با تعجب پرسید: «چطور توانستید از یک اشتباه، چیزی قابل استفاده بسازید؟» پیرمرد لبخند زد: «همه اشتباه‌ها قابل جبران نیستند؛ اما بیشترشان می‌توانند چیزی به تو یاد بدهند.» حکایت: اشتباه، پایان راه نیست؛ گاهی فقط شکلی متفاوت از شروع دوباره است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
‌ ‌🔍 💎سطح :خیلی سخت کدامیک از این افراد جزو کادر پزشکی نیست و بچه دزد است ؟ ( با دلیل بگو ) 👈 مشاهده پاسخ 👈 مشاهده پاسخ ‌
حکایت بازیگر پیر🎭 بازیگری سال‌ها روی صحنه می‌رفت. با گذشت زمان، نقش‌هایش کوتاه‌تر شد تا اینکه کارگردان به او گفت: «از فردا فقط یک جمله داری.» بازیگر ناراحت شد و گفت: «من سال‌ها نقش اول بازی کرده‌ام.» کارگردان گفت: «می‌دانم.» شب اجرا، بازیگر فقط یک جمله گفت؛ اما با چنان احساسی که سالن برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد و بعد همه تماشاگران شروع به تشویق کردند. پشت صحنه، بازیگر جوانی که نقش اصلی را داشت، نزد او آمد و گفت: «من تمام نمایش را روی صحنه بودم، اما همه درباره جمله شما حرف می‌زنند.» بازیگر پیر لبخند زد و گفت: «مهم نیست چند دقیقه روی صحنه هستی؛ مهم این است که وقتی نوبتت رسید، چه چیزی از خودت به جا می‌گذاری.» آن شب، برای اولین بار از کوتاه شدن نقش خود ناراحت نبود. حکایت: ارزش حضور آدم‌ها همیشه به مدت حضورشان نیست؛ گاهی یک جمله درست، بیشتر از سال‌ها حرف زدن در یاد می‌ماند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ