eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
804 عکس
600 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🛑کپی نکن مومن فوروارد بزن راضی نیستم 🛑 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 شب بخیر همراهان «باران پند» بعضی شب‌ها فقط باید دل رو آروم کرد و تمام اتفاق‌های امروز رو سپرد به خدا... 🤍 فردا دوباره فرصتیه برای ساختن روزهای بهتر. شبتون پر از آرامش و دلتون گرمِ امید. 🌙✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی ☝️
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
🌤️ صبح بخیر کانال باران پند صبح یعنی یه فرصت تازه برای شروع دوباره؛ امیدوارم امروز دلت آروم، لبت خندون و قدم‌هات پر از خیر و برکت باشه. خدا کنه قشنگ‌ترین اتفاق‌ها، بی‌خبر سر راهت قرار بگیرن. 🤍🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
دعای محبت🕊 روزی زنی نزد شیخی رفت و گفت: «دعایی بنویس که همسرم بیشتر دوستم داشته باشد. هرچه بخواهی، پولش را می‌دهم.» شیخ گفت: «من دعا نویس نیستم.» اما زن آن‌قدر اصرار کرد که شیخ برای رهایی از دست او گفت: «اگر می‌خواهی دعایت را بنویسم، چند تار مو از یال شیر برایم بیاور.» زن رفت و چند ماه بعد با خوشحالی بازگشت و موهای شیر را به شیخ داد. شیخ با تعجب پرسید: «چطور توانستی به شیر نزدیک شوی؟» زن گفت: «هر روز برایش کمی غذا می‌بردم. کم‌کم به من عادت کرد تا جایی که توانستم یالش را نوازش کنم و چند تار مو از آن بردارم.» شیخ لبخندی زد و گفت: «تو با صبر و محبت، یک حیوان درنده را رام کردی؛ پس چرا فکر می‌کنی برای به‌دست آوردن محبت همسرت به دعا نیاز داری؟ انسان عقل و احساس دارد. محبت کن، صبور باش و با احترام رفتار کن؛ گاهی کلید محبت، همین چیزهای ساده است.» 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
865.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه دعوت نامه💌 اختصاصی داری🖐 اگه بهت بگم از طرف شهدا دعوتت میکنم به‌این کانال که شهدا یجورایی برای گام به گامش نقش دارن دعوتم و میپذیری😢💔❓️ یه کانال که حسابش از بقیه جداس لطفا بانیت وارد بشید👇 https://eitaa.com/joinchat/505610897C95727e857b همیشه میگی عاشق شهدایی🤍 اما حالا که کانالشون رو میبینی👀 بدون اینکه عضوشی ازش رد میشی😳
بالاخره یکی پیدا شد ترامپ رو بکشه یه خبر غیررسمی امروز صبح از مرگ ترامپ منتشر شد که .... ادامه مطلب👇 https://eitaa.com/joinchat/505610897C95727e857b
سکه‌ی کوچک🪙 روزی در یک مهمانی، دست پسربچه‌ای داخل گلدانی کوچک گیر کرد. هرچه تلاش کرد، نتوانست دستش را بیرون بیاورد. مهمان‌ها جمع شدند و حتی پدرش هم تلاش کرد کمکش کند، اما موفق نشدند. پدر تصمیم گرفت گلدان گران‌قیمت را بشکند. پیش از آن، آخرین راه را امتحان کرد و به پسر گفت: «انگشت‌هایت را به هم بچسبان و دستت را جمع کن تا بتوانی آن را بیرون بیاوری.» پسر جواب داد: «می‌دانم، اما نمی‌توانم.» پدر با تعجب پرسید: «چرا؟» پسر گفت: «چون اگر دستم را باز کنم، سکه‌ای که در مشتم دارم بیرون می‌افتد.» شاید این ماجرا ساده به نظر برسد، اما زندگی ما هم گاهی شبیه همین است. به چیزهای کوچک و کم‌ارزش آن‌قدر می‌چسبیم که حاضر نیستیم آنها را رها کنیم؛ غافل از اینکه همین وابستگی ممکن است باعث شود چیزهای ارزشمندتری را از دست بدهیم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
+زیاد میای ایتا؟ _آره، خیلی خب پس وقتتو تلف نکن، بیا توی این کانال یاد بگیر چطور با هوش مصنوعی میشه پول درآورد .فقط با روزانه چند دقیقه وقت گذاشتن💸 لینکش همینه👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3040870790C5c7136804e آموزش درآمد دلاری با هوش مصنوعی رایگان شد به مدت ۲۴ ساعت💰
متاسفانه دلار شده ۲۵۰ هزار تومن !😢 الان فقط درآمد دلاری جواب میده خانم خلیلی بیش از ۵ ساله به صورت تخصصی داره روی روی موضوع درآمد دلاری از هوش مصنوعی کار میکنه و به صورت ساده یاد میده چطور هفته ای بالای ۳۰۰ دلار درآمد داشته باشید 🟠 کانالشون جز فعال ترین کانال های ایتاست. کانال اصلی درآمد دلاری از هوش مصنوعی در ایتا 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3040870790C5c7136804e
هدایت شده از حکایت های بهلول
### داستان: پیانو و بوی باران در شهر کوچکی که همیشه با مه پوشیده شده بود، مردی به نام «رادین» زندگی می‌کرد. رادین یک نوازنده پیانو بود، اما او هیچ‌وقت در سالن‌های بزرگ و پر زرق‌وبرق اجرا نمی‌کرد. او تمام روزهایش را در یک پیانوخانه قدیمی و دنج در انتهای یک کوچه می‌گذراند؛ جایی که نور خورشید فقط در ساعات کوتاهی از روز، از پنجره‌های گرد و گردآ扬 می‌گذشت و روی کلاویه‌های سیاه و سفید می‌رقصید. رادین معتقد بود که هر ملودی، یک روح دارد. او وقتی می‌نواخت، انگار داشت با کلماتِ ناگفته‌ای صحبت می‌کرد. اما چیزی که در زندگی او کم بود، شنونده‌ای بود که "حس" کند، نه فقط "شنود". یک روزِ بارانی، وقتی صدای قطره‌های آب روی سقف فلزی پیانوخانه، ریتمی منظم ایجاد کرده بود، درِ چوبی و قدیمیِ مغازه با صدای ملایمی باز شد. دختری با یک چتر آبی‌رنگ و لباسی به رنگ خاکستر وارد شد. او «سارا» بود. سارا دختری بود که چشم‌هایش همیشه انگار در حال تماشای یک منظره‌ی دوردست و زیبا بودند. سارا بدون اینکه حرفی بزند، در گوشه‌ای از اتاق نشست و به رادین خیره شد. رادین که کمی از حضور ناگهانی او غافلگیر شده بود، شروع کرد به نواختن. او یک قطعه‌ی آرام و غمگین را انتخاب کرد؛ ملودی‌ای که شبیه به صدای پایی است که در مه گم شده است. اما اتفاق عجیبی افتاد. رادین وقتی به میان قطعه رسید، متوجه شد که سارا با گوش دادن به او، نه فقط ساکت نشسته، بلکه با هر نت، آرام‌آرام لبخند می‌زند و سرش را به آرامی تکان می‌دهد، انگار که دارد با ریتمِ قلبِ رادین هم‌نوا می‌شود. آن روز، رادین برای اولین بار احساس کرد که موسیقی‌اش دیگر در فضای خالی گم نمی‌شود؛ او در چشمان سارا خانه پیدا کرده بود. از آن روز به بعد، هر بار که باران می‌بارید، سارا با همان چتر آبی‌رنگ به پیانوخانه می‌آمد. آن‌ها ساعت‌ها با هم حرف نمی‌زدند؛ سارا فقط می‌نشست و رادین می‌نواخت. رادین یاد گرفت که چگونه برای "سکوت‌های سارا" ملودی بسازد، و سارا یاد گرفت که چگونه در "نت‌های رادین"، آرامشِ دنیای پرهیاهوی بیرون را پیدا کند. یک شب، وقتی باران خیلی آرام می‌بارید، رادین در میان یک قطعه‌ی بسیار شاد و درخشان، مکث کرد و نگاهش را به سارا دوخت. او فهمید که عشق، لزوماً یک طوفان یا یک فریاد نیست؛ عشق همان حضورِ آرامِ کسی است که در اوجِ تنهاییِ تو، با حضورش، به تو می‌گوید: «من اینجا هستم، و صدای تو را می‌شنوم.» سارا دست رادین را گرفت و در آن لحظه، رادین فهمید که زیباترین ملودی جهان، نه در کلاویه‌های پیانو، بلکه در ضرب‌آهنگِ دو قلب است که با هم هماهنگ شده‌اند. *** ╭───᪣ @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول ╰───────────────────᪣
🌙 شب بخیر کانال باران پند امشب همه‌ی خستگی‌های امروز رو بسپار به خدا؛ چشم‌هات رو ببند و با خیال راحت استراحت کن. شاید فردا همون روزی باشه که یه اتفاق قشنگ، دلت رو روشن می‌کنه. شبت آروم و دلت گرم به لطف خدا. 🤍✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ