حکایت سرمای زمستان ❄️
زمستان سختی بود و برف تمام کوچههای شهر را پوشانده بود. پیرمردی هر صبح کنار بخاری مینشست و از سرمای هوا شکایت میکرد.
روزی پسرکی را دید که با کفشهای پاره، هیزم جمع میکرد تا برای مادر بیمارش آتش روشن کند.
پیرمرد صدایش زد و پرسید: «پسرجان، در این سرما چرا بیرونی؟»
پسر گفت: «اگر هیزم نبرم، مادرم امشب از سرما میلرزد.»
پیرمرد او را به خانه برد، لباس گرمی به او داد و سبدی پر از هیزم برایش آماده کرد.
پسر هنگام رفتن گفت: «کاش زمستان زودتر تمام شود.»
پیرمرد لبخند زد و پاسخ داد: «زمستان برای همه سرد است، اما برای بعضیها فقط هوا سرد نیست؛ زندگی هم سرد شده.»
آن شب پیرمرد برای نخستین بار فهمید گرمای خانه فقط از بخاری نمیآید.
گاهی گرم کردن دل یک انسان، از گرم کردن هزار خانه ارزشمندتر است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
تستِ جالب ꨄ شـــدّت عــــــــشق ꨄ
فقط کافیه به 𝟭𝟬 سوال پاسخ بدی تا از
امتیازها بفهمی واقعا" دوستت داره یانه🤫
💓 بزن روی متن آبی و سوالاتو ببین👇
┏◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚┓
🇱 🇴 🇻 🇪 🇹 🇪 🇸 🇹
┗◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛┛
💔 امتیاز تستِ من۲۶ شد ، یعنی... 👇
اول یه صلوات بفرست بعد روی یکی از سوره ها کلیک کن ببین چه سوپرایز قشنگی در انتظارته👇😍
💙 سوره توحید💙
💙 سوره قدر💙
💙سوره فتح💙
حکایت دختر گوشواره صورتی 🎀
در روستایی دختری زندگی میکرد که همیشه گوشوارههای صورتی کوچکی به گوش داشت. مادرش آنها را پیش از مرگش به او هدیه داده بود و گفته بود: «هر وقت دلت گرفت، به اینها نگاه کن و یادت بیاید که عشق هیچوقت از بین نمیرود.»
سالها گذشت و دختر بزرگ شد. روزی در مدرسه، همکلاسیهایش گوشوارههای او را مسخره کردند و گفتند: «اینها دیگر به سن تو نمیخورند!»
دختر ناراحت شد و تصمیم گرفت دیگر آنها را نپوشد.
پدرش وقتی متوجه شد، پرسید: «چرا گوشوارههایت را کنار گذاشتی؟»
دختر ماجرا را تعریف کرد.
پدر لبخندی زد و گفت: «دخترم، اگر قرار باشد برای خوشایند دیگران، یادگار عزیزترین آدم زندگیات را کنار بگذاری، فردا باید خودت را هم فراموش کنی.»
دختر گوشوارهها را دوباره به گوشش زد.
گاهی چیزی که دیگران ساده میبینند، برای ما تمام خاطرات یک عشق است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت مدیر مدرسه و پدر دانشآموز
روزی پدری را به دفتر مدیر مدرسه دعوت کردند. پسرش چند روزی بود که تکالیفش را انجام نمیداد و در کلاس هم حواسپرت بود.
مدیر با ناراحتی گفت: «آقای محترم، اگر به درس فرزندتان اهمیت ندهید، آیندهاش را خراب میکنید.»
پدر سرش را پایین انداخت و گفت: «حق با شماست، اما اجازه بدهید چیزی بگویم.»
او ادامه داد: «پسرم هر شب تا نیمهشب کنار من بیدار میماند تا وقتی از کار برمیگردم، تنها غذا نخورم. صبحها هم خودش صبحانهاش را آماده میکند، چون مادرش بیمار است.»
مدیر سکوت کرد.
پدر گفت: «من از شما نمره کامل نمیخواهم؛ فقط میخواهم قبل از قضاوت درباره فرزندم، کمی هم زندگیاش را ببینید.»
مدیر دفتر را بست و با شرمندگی به دانشآموز نگاه کرد.
آن روز فهمید گاهی پشت یک دانشآموز بینظم، کودکی ایستاده که زودتر از سنش بزرگ شده است.
همیشه همه حقیقت را از روی رفتار آدمها نمیتوان فهمید؛ گاهی باید قصه زندگیشان را هم شنید.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
سخن بزرگان | آلبرت انیشتین 💡
آلبرت انیشتین، فیزیکدان نامدار، باور داشت که ارزش واقعی انسان تنها به دانستههایش نیست، بلکه به پرسشهایی است که جرئت مطرح کردنشان را دارد.
او میگفت:
«مهم این است که هرگز از پرسیدن دست نکشید. کنجکاوی دلیل وجودی خود را دارد.»
انیشتین معتقد بود ذهنی که از سؤال کردن دست میکشد، بهتدریج فرصت کشف حقیقت را از دست میدهد. انسان نباید از ندانستن شرمنده باشد؛ زیرا ندانستن آغاز یادگیری است.
گاهی یک سؤال ساده میتواند دریچهای به دنیایی تازه باز کند.
پند: دانایی از جایی آغاز میشود که انسان به جای ادعای دانستن همهچیز، با فروتنی به دنبال فهمیدن میرود.
این عبارت، ترجمهای رایج از سخن منسوب به انیشتین است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ