🌴 حکایت: خرمای خراب و مرد طمعکار
روزی مردی در بازار خرما میفروخت. مرد فقیری چند خرما خرید، اما وقتی فهمید خراباند، به فروشنده اعتراض کرد. خرمافروش با بیاعتنایی گفت: «اگر نمیخواهی، نخر!»
چند ساعت بعد، تاجری ثروتمند آمد و مقدار زیادی خرما خرید. فروشنده از روی طمع، خرماهای خراب را میان خرماهای سالم گذاشت و همه را فروخت.
فردای آن روز، تاجر برگشت و گفت: «به تو اعتماد کردم، اما خرماهایت خراب بودند!» فروشنده با گستاخی جواب داد: «پولت را دادهای و دیگر کاری نمیتوانی بکنی!»
تاجر ماجرا را برای مردم تعریف کرد. کمکم همه از خرمافروش روی برگرداندند و دیگر کسی از او خرید نکرد.
چند روز بعد، همان مرد فقیر از کنار فروشنده گذشت. خرمافروش با شرمندگی گفت: «کاش حرفت را گوش کرده بودم!»
مرد فقیر پاسخ داد: «تو فقط خرمای خراب نفروختی؛ با طمع خودت، اعتماد مردم را هم از بین بردی.»
🌱 نتیجه حکایت: طمع شاید سودی زودگذر داشته باشد، اما فریب دیگران، اعتماد و اعتبار انسان را نابود میکند. 🍃
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر | باران پند 🌧️
امشب قبل از خواب، دلخوریهای امروز رو یه گوشه بذارین و به خودتون فرصت آرامش بدین. 🤍🌙
همهی قصههای زندگی قرار نیست امشب به پایان برسن؛ بعضی گرهها با گذشت زمان باز میشن و بعضی جوابها وقتی پیدا میشن که دیگه عجلهای برای پیدا کردنشون نداریم...
با دلی سبک بخوابین؛ فردا یه صفحهی تازه از قصهی زندگیتونه. 📖✨
🏡 خانواده هلدینگ باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از حکایت های بهلول
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳
برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ...
🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
هدایت شده از حکایت های بهلول
( حاملگی )
👇حتما_بخوانید
16 ساله بودم که به اسرار مادرم ازدواج کردم .
پدرم به اسرار مادرم قبول کرد نمیدونم چرا که این پسر خوبیه منم قبول کردم.
زندگیه خوبی داشتیم ولی بعد مدت 2 سال شوهرم و مادرم تو یک تصادف از دنیا رفتن و من و پدرم زنده موندیم .
پدرم گفت باید بیای پیش خودم زندگی کنی منم چون پدرم بود ،قبول کردم
که یک روز وقتی تو اتاق بودم پدرم اومد تو اتاق در را بست و من را ..........
ادامه این داستان واقعی را باز کنید ببینید چی شده حیرت زده خواهید شد😳😳
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd