بلک فرایدی میاد و میره، تنها چیزی که تغییر نمیکنه پول نداشتن من هرسال این موقعه است.
میدونی وقتی باهام قهری و تو نیستی انگار؛
مامانم رفته بازار منو نبرده.
تا کمر برف اومده ولی دانشگاها تعطیل نشده.
آخرین تیکه پیتزا از دستم افتاده.
ته دیگِ سیب زمینی سوخته.
بستنیم از گرما آب شده.
همه دوستام رفتن اردو جز من.
بارون میباره ولی مامانم نمیزاره برم بیرون.
دلم بغل میخواد و کسی نیست بغلم کنه.
انگار میشم یه بچه سهساله که زورش به هیچی نمیرسه.
خاطرات خیلی عجیب هستند:
گاهی اوقات میخندیم، به روزهای که گریه می کردیم!!
و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم!!
یه «آدم حسابی» با حرف مشکلو حل میکنه،
یه «بچهسال» قهر میکنه،
یه «عقدهای» پشت سرت زر میزنه!
اسکار مزخرف ترین حسو میشه به زمانی داد، که هم از تهِ دلت یکیو دوست داری و هم از چشمت افتاده…