《باران》 بند میآید و تمام میشود، مانند تمام چیزهایی که خسته میشوند و بعد از آن، تمام میشوند.
من هم فکر میکنم تمام شدم، دیگر تحمل زیست را نداشتم، آن هم بدون ِتو یا هرکس دیگری که بایستی کنارم میبود و همراهیام میکرد، حداقل تا تمام شدنم. تا مرگم. تا لحظهای که دیگر نفس نکشم. و آن لحظات، خیلی هم دور نبود. در همین نزدیکیها، مرگ در جایی خفته بود و انتظارم را میکشید. که ضعفم را ببیند، ببیند التماسم را برای خاموش شدن قلبی که بیتوجه به دردی که داشت، همچنان برایِ تو؟ یا نمیدانم هرچیز دیگری میتپید و حمله کند.
اما راستش همان هم نداشتم، یک همراه؟ همگیشان چتری داشتند که مانع ارتباط بین ما میشد.
من آنها را میدیدم، میخواستم لمسشان کنم و به آنها نزدیک شوم اما هربار از لمس من ردی از زخمهایی با خونهای زیاد به جای میماند.
شاید من را تشبیه کردن به درد، تمام چیزی را که میخواهم بگویم افشا کند،
تمام آن چیزی که میخواستم فریاد بزنم و آرزو میکردم چیزی غیر از شب و ستارگان صدای من را بشنود تا فقط بگوید 《میشنوم، آرام بگیر.》.
کاش میدانستی که تو تمام مشکلات من را در خود جای دادی و وقتی دیگر تو نبودی، نبودِ تو و دیگر مشکلاتم به سراغم آمدند.
آنها نخواستند، پس تمام شدم. برای همیشه و آخرین بار.
تو هم همین را میخواستی، میدانم.
درد مرا رها نمیکند.
به زیبایی ِستارگان☆
باران`