به سنی رسیدم که دغدغه ی همکلاسیم خرید جهیزیه است بعد مادر من میگه شب زود بخواب که صب پاشی مشقاتو بنویسی:)))))
آخه مادرِمن مشق؟
این روزا هی دارم دنبال نشونه میگردم. یه چیزی یه کسی یه لحظهای یه مکانی یه نوشتهای که منو از این حال جدا کنه.مهم نیست چی باشه و چجوری، فقط یه نور میخوام واسه ادامه دادن.
برادر یا خواهر داشتن اینطوریه که من الان اصلاً دلم نوشابه نمیخواد ولی چون میدونم اگه من نخورم اون میخوره پس باید دلم بخواد.