تو میتوانستی به چشمانم نگاه کنی و گلویم را با چاقویی تیز بِبُری و من میتوانستم
در آخرین نفس از تو به خاطر خونی شدن دستهایت معذرت بخواهم ... : ) .
به نظرم یکي از قشنگترین حسها این ِکه دونفر پنهوني عاشق ِهمدیگه باشن و یه روزی باخبر بشن : ) .
امشب منم مهمان تو ، دست من ُدامان ِتو
یا قفل ِدر وا میکنی ، یا تا سحر دف میزنم :| .
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد ، یک روز جامدادیاش را دزدیدم
و تمام خودکارهایش را بوسیدم...
وقتی بابا آمد خانه، ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده؟
من خواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد، همیشه آبی... :).
نگویم یار را شادي که از شادي گذشتاست او
مرا از فرط ِعشق ِاو ز شادي عار میآید... : ) .