روایت روز آخر.pdf
حجم:
345.9K
• روایت روز آخر📚
در عصر ابری دل گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهلوهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانهاش در محله هجدهم، کوچه ی شامپیونه، شماره ی ۳۷ مکرر می رود، دو مرد را می بیند که بیرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش می پرسند که آیا از اداره ی پلیس می آید و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آنها با او در خیابانها راه میافتند و حرف می زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری!
ده تا کتابی که اگه نخونی باختی:
-قورباغه ات را قورت بده
نویسنده:برایان تریسی
-چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد
نویسنده:اسپنسر جانسون
-اثر مرکب
نویسنده:دارن هاردی
-کیمیاگر
نویسنده:پائولو کوئلیو
-ملت عشق
نویسنده:الیف شافاک
-ثروتمند ترین مرد بابل
نویسنده:جورج سمیوئل
-چهاراثر
نویسنده:فلورانس اسکاول
-حکایت دولت و فرزانگی
نویسنده:مارک فیشر
باور داریم برای همه چیز هدفی هست. به چیزهایی امید داریم که نمیبینیم.
قبول داریم که درسهایی در شکست و قدرتی در عشق وجود دارد و همهی ما میتوانیم از درون چنان زیبا باشیم که بدنمان توانش را ندارد.
زیبای گمشده | امی هارمن
همهشون ازم میپرسن خودتو ده سال دیگه کجا میبینی؟
حقیقتا نمیدونم چون یه سال پیش خودمو اینجا نمیدیدم.
حرفهایی که کاش میزدم / کیتلین کلی
📚 #تیکه_کتاب
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد.
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند،
دروغ میگویند،
عاشق میشوند،
میمیرند...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
📙 #رختکن_بزرگ