eitaa logo
کتاب‌خونه 📓
38.8هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
277 ویدیو
1.6هزار فایل
بزرگترین کانال کتاب ایتا🤍 برگ های کتاب؛ به منزله بال هایی هستند که روح ما را به عالم روشنایی پرواز می دهند... Ads : @Info_Plus -💸-
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
,, قیافه من و سیسی وقتی می‌فهمیم اون پیکمی کلاس بجای اینکه از اسمورف کیلیپ ببینه داره تو اکسپلور میچرخه ! 😂 ִ𓊔˖ ۫ ݂ - ‌𝗝𝗈ꨲ𝗶ᥒ𝖾 : 𝙨𝙢𝙤𝙧𝙛 ,, 𝙨𝙢𝙤𝙧𝙛 🍒 ݂ ︵
دخترا کجایین؟ ☝️🏻😐
وقتی مامانم بهم میگه امتحان چطور بود ؟ •• همچنین جواب من : 🦸🏻‍♀🍾🔥 ••
هدایت شده از گسترده امید
آموزش سیر تا پیاز فوت و فنِ غذاهای نذری مخصوصِ ماه محرم از ۲۰ تا ۱۰۰ نفر 👌 رازِ عطر و بوی قیمه ی امام حسینی👌 به روشِ مریم پَز بدونِ غذای تعداد بالا بپز👇 https://eitaa.com/joinchat/2871395140Cf2afb638a5 https://eitaa.com/joinchat/2871395140Cf2afb638a5
راز عطر و بوی قیمه امام حسین علیه السلام (ع) https://eitaa.com/joinchat/2871395140Cf2afb638a5
‌⍣ No Longer Human.pdf
حجم: 12.7M
دیگر انسان نیست (نه آدمی) – اوسامو دازای این داستان زندگی فردی به نام یوزو اوبا است. او در کودکی متوجه می‌شود که درکش از دنیا، با مردم دور و برش بسیار متفاوت است. همین تفاوت او و جامعه اطرافش سبب می‌شود تا او توانایی ابراز خود حقیقی‌اش را از دست بدهد. او نمی‌تواند افکارش را با آنان درمیان بگذارد و بر اساس تجربه درمی‌یابد که اطرافش با آدم‌هایی احاطه شده است که خودخواهی و دورویی ویژگی مشترک همه‌شان است و منافع خودشان، تنها چیزی است که به آن اهمیت می‌دهند. BOOK.
ما دروغگو بودیم - امیلی لاکهارت.zip
حجم: 17.9M
کتاب : ما دروغگو بودیم نویسنده : امیلی لاک هارت بزرگترین راز زندگیتون چیه؟ همه چیز خیلی خوب بود، ما خانواده ای پولدار و شاد بودیم که هیچ چیزی در دنیا نمیتونست آزارشون بده و لبخند رو از لباشون پاک کنه هرسال تابستون، کل خانواده در جزیره‌ی شخصی پدربزرگ جمع میشدیم موج سواری میکردیم، پیکنیک میرفتیم و  از تعطیلاتمون لذت میبردیم.. من(کیدنس)، مرین، جانی و گت چهارتایی کل روزمون رو باهم میگذروندیم کم کم من و گت عاشق همدیگه شدیم.. عاشق گونه های برجسته و پوست شکلاتیش شدم، عاشق حالت چشماش وقتی بهم نگاه میکرد شدم.. زندگی ادامه داشت تا اینکه دنیا تصمیم گرفت باهام بازی کنه یک شب تنهایی برای شنا به ساحل رفتم، ولی موقع شنا سرم به صخره ها کوبیده شده بود و وقتی پیدام کردن بیهوش و لخت بودم.. وقتی بهوش اومدم هیچ چیزی از اون شب یادم نبود، یادم نمیومد اون وقت شب چرا برای شنا رفتم یا چرا مرین، جانی یا حتی گت کنارم نبودن BOOK.
مغازه ی جادویی.pdf
حجم: 22.2M
• مغازه جادویی📚 کتاب مغازه جادویی (داستان واقعی یک جراح مغز و اعصاب)  این کتاب داستان زندگی جیمز آر دوتی را، از دوران سخت کودکی او که در فقر در کالیفرنیا رشد می‌کرد تا موفقیت‌های بعدی‌اش به‌عنوان جراح مغز و اعصاب و کارآفرین، روایت می‌کند.
هدایت شده از گسترده امید
زندگیم زبان‌زد همه‌ی مردم بوداما‌هیچ‌علاقه‌ای به همسرم نداشتم و به اجبار باهاش زندگی میکردم تا اینکه خدمتکاری ۲۰ ساله وارد خونم شد و روز به روز بیشتر دلمو برد. میدونستم اگه علاقم رو ابراز کنم آبروی کل‌خاندانِ‌صدر میره و این بی‌آبرویی توی کشور پخش میشه برای همین همیشه از دور نگاهش می‌کردم تا اینکه یه‌روز تصمیم گرفتم آخروقت به اتاقش برم و باهاش صحبت کنم اما وقتی وارد شدم با جای خالیش روبه‌رو شدم! -آقا شما این‌جا چیکار میکنی؟!با صداش سریع به عقب برگشتم که چشمم افتاد به دختر زیبایی که جلوم ایستاده بود و با شالش موهاش رو پوشیده بود برای یک‌لحظه قید ابهت‌و‌غرورم زدم و مقابلش زانو زدم و حلقه‌ رو به طرفش گرفتم- دیگه تحمل ندارم از دور تماشات کنم... با من ازدواج میکنی نیلماه؟ https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44