هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_32
#باران
حرکت کرد اما نه سمت خونه ما رفت که اماده بشم نه سمت خونه اقا بزرگ لب زدم:
- مگه امشب قرار نبود مهمونی بگی..
بین حرفم پرید و گفت:
- نه فعلا حالت خوب نیست برای اون عملیآت بهتر شدی انجام می دیم.
لب زدم :
- من خوبم.
امیرعلی گفت:
- ولی من تشخیص می دم که خوب نیستی.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- تو غلط تشخیص می دی!
جواب مو نداد و پیش یه ساندویچی وایساد و گفت:
- چی می خوری؟
هیچی گفتم و نگامو به جلو دوختم.
پیاده شد و رفت تو.
بعد ده دقیقه برگشت پیتزا و دو تا ساندویچ گرفته بود با دوغ و سس و سالاد.
گذاشت صندلی عقب و نشست حرکت کرد و گفت:
- می خوام ببرمت یه جای قشنگ دیگه.
جواب شو ندادم ولی خوشحال شدم همین جاهایی که اون می بردم خوب و قشنگ بود.
ظبط و روشن کرد که یه از این اهنگ های مذهبی پخش شد.
متن نوحه
سایه چادر تو از سرم کم نشه
الهی اشک چشمای ترم کم نشه
سرم به استقبال نیزه میره
تا یه تار مو از سر مادرم کم نشه
سـلام فاطمـه سـلام مادرم
سلام کشته دفاع از حرم
سـلام لشکر تنهای ولی
سلام حضرت زهرای علی
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانته روز محشره
عالم از بغلش روزی میبره
یا فاطمه یا فاطمه…
خونه کوچه هیزم چادر شعله مادر
پهلو بازو بانو محسن زهرا حیدر
مادر مادر مادر مادر مادر مادر
غلاف با سکوت مردم بازو شکست
خون روی چادر تو هنوز تازه هست
دست علی که بسته شد جنگیدی بگی
سقیفه وقتی پا شد نباید نشست
سلام مادرم سلام مهربون
سلام صاحب مزار بی نشون
دعا کن واسه نجات جهان
برای ظهور امام زمان
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانت روز محشره
عالم از بغلش روزی میبره
یا فاطمه یا فاطمه
خونه کوچه هیزم چادر شعله زهرا
پهلو بازو بانو محسن غوغا مولا
وا اماه وا اماه وا اماه وا اماه
سلام فاطمه سلام مادرم
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_33
#باران
انقدر غرق مداحی شده بودم که تاحالا غرق اهنگی نشده بودم.
چقدر قشنگ و خوشکل بود.
با اینکه نمی دونستم راجب کیه مداحی اما ارامشی که بهم تزریق می کرد رو تاحالا از هیچ اهنگی نگرفته بودم.
وقتی تمام شد سریع دکمه برگشت رو زدم و گفتم:
- همینو بزار می خوام گوشش کنم دوباره.
امیرعلی سری تکون داد و لبخند محوی زد .
چشامو بستم و کامل گوش سپردم به مداحی تا با تمام وجود ارامش شو به تن ام تزریق کنم.
انقدر قشنگ بود که هر چی به نظرم گوشش بدم با کمه.
وقتی تمام شد برای بار دوم ماشین هم از حرکت ایستاد.
ماشین و امیرعلی خاموش کرد که گفتم:
- این اهنگ راجب کیه؟
امیرعلی غذا ها رو برداشت و گفت:
- این مداحی راجب مادر همه ی ما فاطمه الزهراست دختر پیامبر همسر امام علی .
لب زدم:
- من نمی شناسم ایشون رو.
امیرعلی گفت:
- خوب موضوع بحث امشب مون مشخص شد می گم برات راجب مادرم پیاده شو ببین کجا اوردمت.
پیاده شدم یه امام زاده ی دیگه بود انگار که بالای کوه بود.
یکم مسیرش شیب داشت.
کلی ماشین اینجا بود و همه اطراف و دور ور چادر زده بود.
دوباره اون حس خوب و ارامش اومد سراغم.
وقتی امام زاده می بینم همه چی خوب می شه.
همه چی رنگ و بوی خوبی می گیره.
این هوا این شب این مکان همه انگار با ارامش این امام زاده تطهیر شدن.
سمت در ورود امام زاده راه افتادیم دو تا پله رو بالا رفتیم و وارد امام زاده شدیم.
حیاط بزرگی داشت با اب خوری.
توی حیاط خیلی ها جا پهن کرده بودن و دراز کشیده بودن خواب بودن یا بیدار بودن داشتن دعا و نماز می خوندن یا هم گپ می زدن و شام می خوردن.
امیرعلی یه گوشه از حیاط که خلوت تر بود و گوشه تر بود رو انتخاب کرد وسایل مونو همون جا گذاشت نشستم که گفت:.
- وایسا الان میام.
سری تکون دادم رفت داخل امام زاده و بعد کمی با دو تا پتو و یه بالشت اومد.
داد دستم و گفت:
- اینم پتو.
چون سرد بود دور خودم پیچیدم پلاستیک غذاها رو پاره کرد مثل سفره گذاشت زمین ساندویچ ها رو از وسط نصف کرد یکی ش بندری بود یکیش فلافل پیتزا هم باز کرد گذاشت وسط با بقیه چیز ها و گفت:
- هنوزم هم گرسنه ات نیست؟
سری تکون دادم و گفتم:.
- اتفاقا خیلی گرسنمه!
خندید و سری تکون داد و گفت:
- حق ت بود برات نگیرم.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
ببخشید من قوانین رو شکستم بعد از شب خیر اومدم ،حالا اجازه دارم بگم : سلام؟🦦🤞🏻
•بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
امشب برا آخرین زیارت این سفرمون رفتیم حرم ،ولی خب در حد همین عکسا با امیرالمؤمنین دیدار داشتیم 🥲🌱 و
همه اینارو دیدم دوباره دلم گرفت💔