eitaa logo
•بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
3 فایل
°بـِسمـ رَبِّ مـوشـَکـای ایـرانـی✨° -بوی باروت و خاک نم خورده... اینجا ایرانه و اینم میدونِ جنگ هر کی مرد جنگه بسم الله ❗ -ما؟ ساندیس خور🦦🧃 +اینجا؟پشت جبهه 💬 مقر فرماندهی:@rahbar_enghelab_ir کپی ام نوش جونت:) ¹.³k.....✈️.....¹.⁴k
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۰ دقیقه
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 مامان با تعجب به باران نگاه کرد و گفت: - راست می گه؟ باران سری تکون داد و مامان گفت: - پس خوب کرد نزاشت دختری به قشنگی تو چرا باید خودشو بکشه؟ صدای سلام و علیک می یومد در باز شد و دیدم عموهام و عمه هام اومدن. با دیدن من گل از گل همه شکفت بلند شدم و تک تک سلام کردم عمو رو به مامان گفت: - زن داداش نگفته بودی امیرعلی اینجاست. مامان گفت: - من خودمم شکه شدم تازه اومدن. بقیه نگاه شونو به باران دوختن. همه به من نگاه کردم که با صدای ضعیفی سلام کردم. همه با مهربونی جواب مو دادن. سعی کردم بلند شدم که امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت: - کجا به سلامتی باز بلندی شدی؟ لب زدم: - می خوام برم. امیرعلی به زور به شونه هام فشار اورد و خوابوندم و گفت: - هیچ جایی نمی ری فهمیدی؟ دستاشو کنار زدم و گفتم: - برو بابا. از تخت گرفتم که بلند بشم که از پشت ش دستبند در اورد زد به دستم و اون ورش رو هم زد به تخت خواب. مامان ش با بهت گفت: - چیکار می کنی مادر؟این چه کاریه؟ امیرعلی گفت: - بهترین کار مامان. با خشم گفتم: - مگه من زندانی تو ام دست منو بستییییی بازش کن که خودم بازش کنم زنده نمی زارمت امیرعلی. امیرعلی گفت: - به عنوان سرگرد پرونده صلاح می بینم فعلا توی این شرایط باشی. چشامو با حرص بستم و گفتم: - پرونده بخوره تو سرت می گم باز این لعنتی رو می خوام برم . امیرعلی رو به مامان ش گفت: - من مهمونا رو می برم پایین شما به باران برس. مامان ش سری تکون داد و گفت: - مادر دست شو باز کن این چه کاریه با دختر مردم می کنی؟ امیرعلی گفت: - اختیارش کاملا توی دست منه مامان مخصوصا توی این شرایط شما نگران نباش. و به عمو و عمه هاش گفت: - بفرماید بریم پایین. و همگی با هم رفتن پایین. رو به مادرش گفتم: - خاله دستمو باز می کنی‌؟ مادرش گفت: - عزیزم کلید که دست من نیست. لب زدم: - یه چیز تیز بهم می دی؟ مامانش گفت: - که باز خودکشی کنی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه می خوام دستبند و باز کنم. مامان ش مردد یه سنجاق بهم داد یکم باهاش ور رفتم که باز شد. نشستم و گفتم: - خاله یکم برام اب میاری؟ مامان امیرعلی حتما دخترمی گفت و از در رفت بیرون. سریع پاشدم و پنجره رو باز کردم ارتفاع زیاد نبود از جاکولری خودمو اویزون کردم و افتادم پایین. پاشدم دوقدم نرفتم که در باز شد و امیرعلی اومد بیرون داشت با تلفن حرف می زد با دیدن من چشاش گرد شد. با تن داغونم سمت در حیا‌ط دویدم و دستم و به در گرفتم بازش کنم که که امیرعلی بهم رسید و بازومو گرفت درو بست برگشتم بزنمش که جاخالی داد و دستمو پیچوند که جیغی از درد کشیدم و به زور بردتم داخل. با سر و صدای ما همه از جاشون بلند شدن داخل خونه ولم کرد و درو قفل کرد. روی زمین نشستم و به شلوارم که خونی شده بود نگاه کردم. حتما پریدم زخم زانوم سر باز کرده. امیرعلی با عصبانیت نگاهم کرد و داد کشید: - چرا نمی فهمییییی اون بیرون برای تو خطرناکه خاندان ت می خوان بکشنت خودت هم که می خوای خودکشی کنی واسه چی؟چون اون ادم های بی ارزش دوست ندارن؟خوب نداشته باشن اونا انقدر ادم های پستی ان که باید خداروشکر کنی که دوست ندارن و بهشون وابسته نیستی!چرا نمی فهمی اینا رو؟ با حرف هاش زدم زیر گریه هم از درد قلبم گریه می کردم هم از درد بدن ام. امیرعلی کنارم نشست و گفت: - گریه نکن اعصابمو به هم نریز بسه حالت بده لعنتی مامان کجاییی بیا کمک. مامان ش سمتم اومد و کمک کرد از جام بلند شم که جیغی زدم و و خم شدم پامو گرفتم. امیرعلی روی مبل نشوندتم که در باز شد و باباش اومد داخل با برادرش. امیرعلی بالشتی زیر سرم گذاشت و خوابوندتم عموش جلو اومد و گفت: - بزار خانوم ها دست به کار بشن نامحرمته عمو جان . امیرعلی درحالی که باند و وسایل رو گرفت از داداش داد به مامان ش گفت: - محرممه عمو. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 وقتی امیرعلی گفت محرممه همه شکه شدن و مامان ش که داشت پتو رو روم مرتب می کرد همون جور موند. امیرعلی با دیدن نگاه های بقیه گفت: - حالا می گم داستان رو امیرحسین تو عمو و پسر عمو ها رو بردار برین توی حیاط بشینین تا مامان به سر و وعض باران برسه. مرد ها رفتن و بابا هم به مامان سفارشات لازم رو کرد و بابا اومدیم پیش بقیه. شماره سرهنگ رو گرفتم و کلافه راه می رفتم که جواب داد و گفتم: - سلام سرهنگ. ....... - باران به هوش اومده پیش خودمه. ......... - نه یه اتفاقاتی افتاد مجبور شدم باران رو ببرم خونه خودمون. ......... - بعله می دونم خطرناکه مجبور شدم همه چی ش به عهده ی خودم. -........... - باران افسرده شده می خواست خودکشی کنه مجبور شدم بیارمش اینجا مراقب ش باشن. ........... - مراقبم نگران نباشید. .... - الان حالش بهتره. ....... - چشم خدانگهدار. در باز شد و مامان بیرون اومد و گفت: - امیرعلی مادر. سمت مامان رفتم و گفتم: - چی شد مامان،؟حالش چطوره؟ مامان گفت: - زخم هاشو پانسمان کردم خوابید بیاین داخل هوای بیرون سرده. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 بلند شدیم و داخل رفتیم همگی. نگاهی به باران انداختم که خواب ش برده بود. پتو رو روش انداختم و مرتب ش کردم. و گفتم: - مامان من باید برم تا جایی و برگردم مراقب باران باش نزار جایی بره. دستبند رو از اتاق بالایی اوردم این بار دوتا دستشو به هم دستبند زدم. مامان گفت: - نکن مادر دستاش زخم می شه . کلید شو توی جیب ام گذاشتم و گفتم: - مجبورم مامان. بعد از خداحافـظ از خونه بیرون زدم و سمت عمارت خاندان باران راه افتادم. چشم که باز کردم کسی توی پذیرایی نبود صدا ها از اشپزخونه می یومد. خواستم بلند شم که دیدم دستام دوتاش بهم دستبند زده شده. پوفی کشیدم از دست کارای امیرعلی. به کمک مبل بلند شدم و اروم اروم با صورتی جمع شده سمت اشپزخونه رفتم. همین که رفتم تو مادر باران بلند شد سریع سمتم اومد و گفت: - عزیزم بلند شدی؟ کمکم کرد بشینم و نگاهی به دستام انداخت و گفت: - از دست کارای امیرعلی. یه دختری هم سن خودم گفت: - مجرمی؟ مامان امیرعلی لب گزید و گفت: - هستی جان دخترم این چه حرفیه! نگاهمو بهش دوختم و گفتم: - مجرم ها رو تحویل می دم. یکم متعجب نگاهم کرد و بعد با هیجان گفت: - یعنی پلیسی؟ نگاهمو بهش دوختم و گفتم: - پلیس نیستم ولی به اندازه یا حتی بیشتر پلیس ها زرنگم. دستاشو روی میز گذاشت و گفت: - یعنی می تونی دستاتو باز کنی بدون کلید؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره. منتظر نگاهم کرد و بقیه هم همین طور. رو به مامان امیرعلی گفتم: - خاله یه سنجاق بهم می دی. داد بهم با دهن گرفتمش و توی قفل فروش کردم یکم باهاش ور رفتم که اولیش باز شد دستمو در اوردم و دومی رو هم باز کردم. مچل دستامو ماساژ دادم که هستی دست زد و گفت: - وای ایول. مچ دستام زخم شده بود با حرص گفتم: - بزار بیای امیرعلی باید همین تلافی این زخم ها رو سرت در بیارم. رو به مامان ش گفتم: - امیرعلی کجاست؟ باباش گفت: - رفته تا جایی عزیزم برمی گرده. یکم فکر کردم و گفتم: - یا رفته اردوگاه یا رفته خونه ما یه تلفن بهم می دید. بهم دادن و شماره امیرعلی رو گرفتم گذاشتم روی بلند گو. پامو جمع کردم روی صندلی و درحالی که اطراف زخم رو ماساژ می دادم با امیرعلی حرف می زدم: - الو امیرعلی کجایی؟ لب زد: - بیدار شدی خانومم؟ چشای همه گرد شد. این حتما خونه اقابزرگه که داره اینطور حرف می زنه. لب زدم: - اره کجایی؟ دوباره گفت: - الهی دورت بگردم که انقدر دلت برا من زود زود تنگ می شه یکم کار دارم انجام بدم میام. حسابی خنده ام گرفته بود با دیدن چهره های بقیه. گفتم: - سر راه برو خونه ما وسایل مو با خودت بیار ریموت یدک در زیر فرش اتاق کاشی دومی رو از کجا در بیار رفتی داخل تمام وسایل الکتریکی م با لباس و وسایل مو بیارم توی کمد رمز ش 5567 بزن باز می شه تمام پول و طلا و سکه و هر چیزی که هست بیار پیش خودم باشه خیالم راحت تره. امیرعلی گفت: - باشه خانومم امیدوارم از خونه جدیدمون خوشت بیاد استراحت کن منم خیلی زود میام پیشت فعلا عزیزم. قطع کردم و هنوز قیافه همه شکل علامت سوال بود. لب زدم: - ما توی عملیات هستیم امیرعلی الان خونه اقابزرگ منه و ما طبق نقشه الان صیغه هم هستیم و قراره ازدواج کنیم تا امیرعلی بتونه تمام اموال رو به نام خودش کنه و سند جرم جمع کنه واسه همینه اینجوری حرف زد. بقیه سری تکون دادن و امیرحسین داداش گفت: - فکر کردم زن شی ما خبر نداریم. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - زن ش که هستم اما به خاطر عملیات. مادرش کنارم نشست و گفت: - توهمون دختری هستی که به خاطر امیرعلی رفته بود توی کما؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره امروز به هوش اومدم. مادرش گفت: - می شه بهم بگی چرا تو به خاطر امیرعلی من رفتی توی کما؟ با صدای پدرش بهش نگاه کردم: - منم خیلی دوست دارم بدونم. سری تکون دادم و گفتم: - خوب طبق عملیات امیرعلی خیلی خیلی شبیهه پسر عموی منه و چون پسرعموی من خارج بوده قاچاق می کرده و کلا خاندان من یه خاندان ثروت مندی ام که قاچاق می کنن و به خاطر همین ثروت کسی نتونسته اتویی ازشون بگیره امیرعلی توی خارج وقتی پسرعمو می گیره لنز رنگ چشم های اون رو می زاره و به عنوان پسرعموم اما در واقعیت پلیس وارد خاندان من می شه و تنها کسی که قاچاق نمی کنه منم و البته تنها کسی که اگر نباشه امیرعلی نمی تونه کاری بکنه و امیرعلی یعنی پسرعموم وارث خاندانه و زمانی که ما ازدواج کنیم همه چی به نام امیرعلی می شه و توی همه کار ها باید شرکت کنه و خیلی راحت به مدارک دست پیدا کنه ما دشمن هم زیاد داریم چون کل خاندان من از من بدشون میاد چون دخترم دختر بودن مایه ی ننگ هست براشون امیرعلی رو مسموم کرده بودن من دنبال مقصر  ش سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 یهو مامان  بغلم کرد و زد زیر گریه. تعجب کرده بودم و نمی دونستم دقیقا چه واکنشی باید نشون بدم! فقط منم بغلش کردم و اون با گریه گفت: - ممنون که جون امیرعلی منو نجات دادی خودم تا اخر عمر نوکری تو می کنم دخترم. ازم جدا شد و صورتمو بوسید. از این همه محبت ش عشق کردم . اغوش مادرانه اش خیلی ناب بود و چقدر دلم از این اغوش ها می خواست. لبخندی روی لبم نشست و گفتم: - خواهش می کنم کاری نکردم که. مادرش اشک هاشو پاک کرد و با عشق بهم نگاه کرد. برام غذا کشید و گفت: - بخور عزیزم خیلی ضعیف شدی. سری تکون دادم و بشقاب و همون تو گرفتم توی بغلم و غذا خوردم دیدم با تعجب نگاهم می کنن. چون همه ریلکس نشسته بودن و داشتم غذا می خوردن من پاهامو جمع کرده بودم روی صندلی بشقاب رو گرفته بودم توی بغلم. لبخند ژکوندی زدم و گفتم: - من اولین باره داره با خانواده غذا می خورم برای همین عادت ندارم یعنی نمی دونم اداب ش چطوریه. مادر امیرعلی لبخندی زد و گفت: - راحت باش عزیزم. سری تکون دادم و غذا مو خوردم سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 به غذا خوردن ادامه دادم که بابای امیرعلی این دفعه گفت: - یعنی خانواده نداری دخترم؟ معلوم بود از این باباهاست که مو رو از ماست می کشه بیرون. لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم. باباش سری تکون داد و گفت: - اخه چون گفتی سر میز غذا ننشستی تعجب کردم! معلوم بود منتظره ادامه حرف های منه و گفتم: - خانواده ام منو دوست ندارن ما هیچوقت سر یه میز غذا نخوردیم. مامان امیرعلی دوباره برام غذا کشید و با مهربونی گفت: - دختر به این ماهی مثل پنجه افتاب می مونی مگه می شه دوست نداشت؟ از تعریف ش ذوق زده شدم و گفتم: - اره خوب چون پسر نشدم توی خاندان ما دختر زایدن ننگه!هر کی بیشتر پسر بیاره مقام ش بیشتر می ره بالا هر کی هم که دختر بیاره هیچ مادر من هم چون دختر اورده کسی ادم حساب ش نمی کنه اونم منو ادم حساب نمی کنه. مادر امیرعلی سرمو به شونه اش تکیه داد و گفت: - دیگه تو الان خانواده داری عزیزم ما خانواده تو خوبه گلم؟غذا تو بخور یه ماهه بیمارستان بودی امیرعلی داشت دق میکرد. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اتفاقا اصلا براش مهم نیست اون فقط به فکر عملیات ش هست که بدون من نمی تونه انجام ش بده و چون به خاطر اون رفتم توی کما عذاب وجدان داشت همین. داداش گفت: - امیرعلی اینجور ادمی نیست! با لجبازی گفتم: - اتفاقا همینه که من می گم. امیرحسین خواست چیز دیگه ای بگه که مادرش گفت: - خیلی خوب حالا دخترمو اذیت نکن امیرحسین. امیرحسین باشه ای زمزمه کرد بشقاب دومم هم خالی شد و گفتم: - خاله برام می ریزی؟خیلی خوشمزه است تاحالا غذای خونگی نخوردم. برام ریخت و گفت: - بخور عزیزم نوش جونت. پام خورد تو میز که درد بدی توش پیچید بشقاب و از درد سریع ول کردم و زانومو گرفتم که بشقاب افتاد کف اشپزخونه و خورد شد. با صدای خورد شدن ش همه از جا پریدن و من با صورتی جمع شده دو دستی زانو مو گرفته بودم. مادر امیرعلی سریع دستامو کنار زد و اروم دور زخمم رو ماساژ داد سرمو به عقب تکیه دادم و اییی ریزی زمزمه کردم. مادرامیرعلی گفت: - انگار از بلندی پرت شدی روی سنگ های تیز مگه چه اتفاقی افتاده اینجور بدن ت زخم شده؟ با صورتی جمع شده چشامو از درد بستم و گفتم: - رفتیم بام اونجا سنگ هاش خیلی زبر و تیزن خواستم خودمو از بالا پرت کنم پایین پسر وحشی تون بازومو گرفت محکم هر دومونو  انداخت روی اون سنگ ها کل تنم زخم شده. با ماساژ های مادرامیرعلی حالم بهتر شد و کم کم اثر درد کمرنگ شد. ولی کامل حالم خوب شد ممنونی گفتم که برام دوباره غذا کشید و گفت: - اخه چرا باید همچین گناه بزرگی یعنی خودکشی رو به جون بخری؟ بشقاب و توی بغلم گرفتم و گفتم: - واسه چی باید زندگی بکنم؟من نه خانواده ای دارم نه کس و کاری که بخواد از مردن من ناراحت بشه هیچ هدفی توی زندگی ندارم شما هدف داری چون همسر داری پسر داری زندگی داری ولی من ندارم پس چرا باید زندگی کنم؟ مادر امیرعلی گفت: - این چه حرفیه عزیزم یعنی می خوای بگی تو با همه زیبایی خاستگار نداری؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم خیلی زیاد اما یا به خاطر پول خانواده ام منو می خوان یا به خاطر زیبایی م خود واقعی مو نمی خوان. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 خاله گفت: - نگران نباش عزیزم هر چی توی زندگی بیشتر صبر کنی درد و رنج بیشتری رو پشت سر بزاری بیشتر اتفاق های خوب برات رقم می خوره کافیه فقط صبر کنی زندگی مثل چرخ و فلکه همیشه بالا یا پایین نمی مونه تاب می خوره عزیزم اسیاب به نوبت! واقعا حرف ش قشنگ و با مفهوم بود. لبخندی زدم و گفتم: - حرفت قشنگ بود خاله اما من 17سالمه چرا 17 ساله چرخ و فلک من پایین مونده؟حتما موتور چرخ و فلک زندگی من از کار افتاده. خاله بغلم کرد و گفت: - نگران نباش بلاخره می رسه یکی که تعمیرش کنه و تو بری اون بالا. چقدر دید ش نسبت به زندگی روشن بود. ولی مال من کاملا سیاه سیاه. داشتن سفره رو جمع می کردن که صدای در اومد و امیرعلی وارد اشپزخونه شد. ساک و وسایل مو کنارم پایین صندلی گذاشت و سلام کرد. صندلی کنارم نشست و گفت: - حالت خوبه؟می تونی راه بری؟ نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - چون پرتم کردی روی سنگ ها همه جام زخم شده. مامان ش براش غذا کشید و امیرعلی گفت: - بهتر از این بود که بخوام پایین کوه تیکه تیکه اتو جمع کنم حداقل این زخم ها یه هفته ای خوب می شه اما اون موقعه تیکه تیکه هاتو نمی تونستم بهم بچسبونم و این بلبل زبونی ت هم معلومه که کاملا سالمی. یکی محکم زدم پس گردن ش که لقمه پرید تو گلوش و ترررق صدا داد. سریع اب خورد و برگشت با چشای گرد شده نگاهم کرد منم گفتم: - بار اخرت هم باشه به من دستبند بزنی مگه من زندانی توام؟ امیرعلی گفت: - می بینم بعد از یک ماه توی کما بودن خشن تر شدی واقعا که. با یه نگاه خشن بهش بحث و خاتمه دادیم و من  ساک رو بلند کردم گذاشتم روی میز. محتویات توشو خالی کردم پول ها و طلا هام و سکه و این جور چیزا بودن. امیرعلی دوغ خورد و گفت: - این همه پول و طلا و رو خودت جمع کردی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره بقیه اش هم توی بانک های مختلفه و می دونی که طبق قراردادمون تو باید نصف تمام اموال خاندان مو بزنی به نام من. امیرعلی گفت: - سر قولم هستم اما با اون همه ثروت می خوای چیکار کنی؟ طلا ها و وسایل و توی کیف گذاشتم و گفتم: - وقتی ننه گلی مرد من اون شب از خونه فرار کردم و توی خیابون خوابیدم هوا خیلی سرد بود کلی بچه ی دیگه هم اونجا بود رنگ مون سفید شده بود از سرما جلوی چشمام دو سه نفر از بچه ها یخ زدن و مردن گرسنه اشون بود اما همه وسایل شونو نفروخته بودن و اگه می رفتن خونه خانواده یا صاحب کارهاشون تنبیهه شون می کردن حاضر بودن بمیرن اما خونه نرن می خوام پلیس بشم بچه های خیابونی رو از دست اون خانواده های عوضی یا صاحب کار های عوضی ترشون نجات بدم و یه یتیم خونه بزرگ و مجلل راه بندازم طوری که حداقل 5000 نفر رو زیر پوشش قرار بده با یه معلم افراد خیلی مهربون که ازشون مراقبت کنن و مثل پدر و مادر باشن براشون حداقل مثل من بزرگ نشن. مامان امیرعلی اشک توی چشم هاش جمع شده بود. پیشونی مو بوسید و گفت: - الحق که فرشته ای دخترکم. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - فکر می کردم می خوای خودت صاحب همه چی بشی و قدرت خاندان تو به دست بگیری تا اونا رو زجر بدی. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - یعنی تو منو یکی می بینی مثل اونا؟ امیرعلی گفت: - تو قطعا شبیهه اونا نیستی!من فکر کردم می خوای انتقام بگیری ازشون. لب زدم ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 امیرعلی سری تکون داد و گفت: - کار تو تحسین می کنم و باید به عرض ت برسونم که پس فردا عروسی مونه. لقمه تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم مامانش زد پشتم و بهم اب داد و گفت: - این چه وعضه گفتنه دخترم خجالت کشید جلوی جمع. وقتی راه نفسم باز شد گفتم: - خاله خجالت چی . رو به امیرعلی که با ارامش داشت غذاشو می خورد گفتم: - یعنی چی پس فردا عروسی مونه؟مگه ما چیزی اماده کردیم؟چرا انقدر زود؟ امیرعلی گفت: - تقصیر من نیست باران یک ماه کما بودی اگر بدونی چقدر به من فشار اوردن برای گرفتن یه زن دیگه با بدبختی تمام پیچوندمشون تا لو نریم و جون مون به خطر نیفته چون اگر می فهمیدن من پلیسم و تو هم دست من هر دو تامونو یه شبه خلاص می کردن دو هفته پیش هم اقا بزرگ یه سکته داشته بیشتر ترسیدن مبادا بمیره و وارث نداشته باشه بین رقباش بشه انگشت نما!احساس خطر کردن باید زود تر عروسی سر بگیره تازه اگر اقاخان بمیره اموال رو هر کی از راه برسه یه چیزی شو ور می داره و ال فرار دست مون به هیچی بند نیست نمی تونیم به سیستم کاری شون به تمام قاچاق هاشون دست پیدا کنیم من باید وارث بشم تا مدارک و همه چیزا بیان زیر دستم و نجات بدم هردومونو. با درموندگی گفتم: - من نمی تونم راه برم. امیرعلی چرخید سمتم و نالید: - امشب و تا صبح استراحت کن فردا یه ساعتی بریم خرید دوباره استراحت کن مجبوریم خوب؟ سری تکون دادم و مادرش با نگرانی نگاهمون کرد و گفت: - حالا شما باید حتما باهم ازدواج کنید؟رسمی؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: - نترس خاله بعدش من طلاق می گیرم. با اخم بهم نگاه کرد و گفت: _ اخه این چه حرفیه؟تو به این قشنگی همه ارزوشونه عروس شون بشی من برای خودتون می گم لکه ای نباشه توی زندگی تون اسم هاتون که قراره بره توی شناسنامه هم! سری تکون دادم و گفتم: - نه امیرعلی فکر همه جا رو کرد. پدر امیرعلی گفت: - بعد از طلاق کجا می ری دخترم؟ لب زدم: - جایی نمی رم عمارت و وسایل هم که دارم زندگی مو ادامه می دم. پدر امیرعلی دقیق تر گفت: - نه منظورم اینکه بعد از عملیات تون دوست یا فامیل یا همکار های خاندان ت خدای نکرده بهت اسیبی وارد نکنن! زانومو ماساژ دادم و گفتم: - احتمال اینم هست ولی خوب چیکار می تونم بکنم یا تهش زنده می مونم یا می میرم. مادرامیرعلی گفت: - خدانکنه دختر این چه حرفیه اخه! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 لبخند تلخی زدم و گفتم: - خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره. عمه امیرعلی گفت: - ننه گلی کیه عزیزم؟ با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم: - خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره! اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت: - اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه. سری تکون دادم و گفتم: - باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه. خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت: - تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟ لب زدم: - مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم. امیرعلی گفت: - دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟ هووفی کشیدم و گفتم: _ من می خواستم تنها برم. امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت: - ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - باشه می مونم شب باهم بریم. نفس راحتی کشید و گفت: - قول؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت: - مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت. خاله سمتم اومد و گفت: - بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی. سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت: - هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟ سری تکون دادم خواست بره که گفتم: - خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون. برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت: - من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من. لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره. اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین. خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت: - چی شد عزیزم؟درد داری؟ سری به معنای نه تکون دادم و گفتم: - من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟ با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 ساعت 11 بود که برگشتم خونه و کارم توی اداره تمام شد. از یه طرف اداره از یه طرف مراسم عروسی. در خونه رو باز کردم و با صدای بلندی سلام کردم. سیل سلام ها در جوابم سرازیر شد و مامان مثل همیشه اومد استقبالم و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و با هم رفتیم توی سالن پذیرایی. کت مو در اوردم و نشستم روی مبل دو نفره عمو گفت: - خسته نه باشی عمو جان معلومه حسابی خسته ای رنگ به رو نداری. سری تکون دادم و گفتم: - چه می شه کرد بلاخره شغل منم اینطور سخته! مامان برام همون روی میز سفره کشید نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: - باران کو؟ مامان دوغ و گذاشت و گفت: - بعد تو که رفتی خوابید هنوز خوابه. نگران گفتم: - مامان یه سر بهش می زنی بیینی خوابه؟عادت نداره انقدر بخوابه نکنه جایی رفته! که با صدای باران برگشتم: - جایی نرفتم. با قدم های اروم اومد و رو مبل کنارم نشست و گفت: - سلام. نفس راحتی کشیدم و گفتم: - فکر کردم باید بگردم دنبالت حالا حالاها می تونی راه بری؟ سری تکون داد و گفت: - اره. خوبه ای گفتم و مامان بشقاب ها رو دوتا کرد و گفت: - بیاین پایین شام بخورین. با باران نشستیم پایین برای باران کشیدم دیدم داره به غذا نگاه می کنه با شوق! یهو چنان با ذوق جیغ کشید که بشقاب از دستم افتاد روی لباسام و چون برنج داغ سریع از جا پریدم. مامان و بقیه دستشو روی قلب شون گذاشته بودن و شکه داشتن به باران نگاه می کردن. دیس غذا که استامبولی بود رو برداشت گذاشت جلوی خودش و یکم شو با دست برداشت خورد چشاش بیشتر درخشید و گفت: - وای ننه گلی همیشه اینطوری درست می کرد برام همین مزه رو می داد ولی من بچه بود اسم شو نمی دونستم و نمی دونستم چطور درست می شه بعد ننه گلی دیگه نخوردم. مامان نفس شو رها کرد و گفت: - دختر سکته کردم فکر کردم چیزی ت شد. باران تند تند با دست شروع کرد به خوردن و چون داغ بود هی دست هاشو فوت می کرد دوباره می خورد. به خودم اومدم و دونه های برنج و روی زمین جمع کردم مامان برای من یه بشقاب دیگه غذا اورد. نگاهمو به باران دوختم که بدون قاشق با ولع داشت می خورد و گاهی انقدر داغ بود و دهنش می سوخت که درجا دوغ می خورد. لب زدم: - همش واسه خودت فقط اروم بخور سوختی. سر سری باشه ای با دهن پر گفت که به زور متوجه شدم. منم شروع کردم و با خوردن باران منم اشتها گرفتمم سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 بعد از خوردن بلند شدم کمک مامان سفره رو جمع کنم که نزاشت و با داداش جمع کرد سفره رو. باران برگشت روی مبل کنارم نشست و نگاهی به بقیه انداخت. می دونستم راحت نیست و یکم احساس غریبگی می کنه! لب زدم: - ببرمت سر خاک ننه گلی؟ باران بهم نگاه کرد و گفت: - قشنگ معلومه خسته ای برو بخواب. لب زدم: - نمی تونم بزارم تنها بری اماده شو ببرمت. سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نمی رم برو بخواب. خوب بهش نگاه کردم و گفتم: - من بخوابم جیم نزنی بری ها. سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - گفتم نمی رم دیگه. ولی بازم کامل خیالم راحت نشد و گفتم: - باران من باید مراقبت باشم خطر تهدید مون می کنه توروخدا تنها جایی نرو باشه؟ پوفی کشید و گفت: - امیرعلی باز شروع نکنا گفتم نمی رم دیگه. خوبه ای گفتم و بلند شدم عمو کوچیکه گفت: - نمی مونی امیرعلی؟می خواستی والیبال بازی کنیم. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - شرمنده نمی تونم بمونم خواب کلافه ام کرده. عمو لبخندی زد و با محبت گفت: - برو پسر خیلی کار کردی شب بخیر. شب بخیری گفتم و رفتم طبقه بالا توی اتاقم. تنها نشسته بودم و به حرف های بقیه گوش می کردم که مامان امیرعلی اومد کنارم نشست و جلوم میوه گذاشت و گفت: - دخترم مدرسه می ری؟ با این حرفش باز همه ساکت شدن انگار فقط دوست داشتن راجب من اطلاعات به دست بیارن. سری تکون دادم و گفتم: - اره کلاس یازدهمم ولی از وقتی امیرعلی پرش به پر من گیر کرده مدرسه نرفتم. مامان ش سری تکون داد و گفت: - عزیزم!بچه ام امیرعلی نصف شده خیلی هم خسته بود حتما خوابیده. پاهامو توی بغلم جمع کردم و گفتم: - شرط می بندم بیداره و خواب ش نمی بره چون من پایین ام فکر می کنه پا می شم می رم. مامان ش گفت: - خواب که خیلی بهش فشار اورده بود بعید می دونم بیدار باشه. که صدای پای امیرعلی روی پله ها اومد. پتو و بالشت شو زیر بغل زده بود اومد پایین خنده ام گرفت. مامانش هم خنده اش گرفت. جفت مبل روی فرش بالشت و پتو رو انداخت دراز کشید و گفت: - الان خیالم راحته خوابم می بره شما راحت باشین من به سر و صدا عادت دارم. بعدش هم گرفت خوابید. مامانش با خنده گفت: - حق با تو بود تو که گفتی نمی ری نمی دونم باز چرا نگرانه! شونه ای بالا انداختم و گفتم: چون می دونه من ممکنه برم کلا بستگی داره خودم چی بخوام همونو انجام می دم. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 گوشیم زنگ خورد با تعجب برش داشتم چون کسی به من زنگ نمی زد! با دیدن اسم مامان جا خوردم مامان و زنگ بزنه به من؟ دکمه اتصال و زدم و گوشی و رها کردم رو پام که گفت: - سلام دخترم. حقیقتا خنده ام گرفت! بلند زدم زیر خنده بقیه با تعجب نگاهم کردن و وقتی خوب خندیدم گفتم: - بار اوله منو دخترت صدا کردی خنده ام گرفت خوب بگو کارت چیه؟ مامان با خنده ی من عصبی شد و خیلی زود از کوره در رفت و روی واقعی شو نشون داد: - من می خواستم مثل ادم باهات برخورد کنم اما خودت نمی خوای معلومه که تو دختر من نیستی فقط زنگ زدم بهت بگم اگر تو عروسی بی احترامی به ما بکنی سهم ما رو ندی بد می بینی خیلی هم بد می بینی بابا گفته بگم اگر ما رو بالا نبری بدجور پایین می کشیمت حتی شده برای عذاب دادن ت زندگی تو تمام کنم این کارو می کنم یک عمرا به خاطر دختر بودن تو ما خفت کشیدیم حالا که به یه جایی رسیدی باید خفت ما رو جبران کنی فهمیدی؟ بازم خندیدم این دفعه یه خنده عصبی! پوزخندی زدم و گفتم: - می دونی که طبق رسم و رسوم چون من تک فرزندم کل اموال شما روز بعد از عروسی می خوره به نام من و همین طور چون من دارم مقام تونو بالا می برم برای جبران بازم کل اموال می خوره به نام من اینم یه سنت مهمه که از زیرش نمی تونید در برید مجبورید و حالا که دید راهی ندارید می دونید قراره باهاتون چیکار کنم افتادید به خس خس کردن اره؟حالا نشونتون می دم باران کیه! و قطع کردم. امیرعلی بیدار شده بود با حرفای ما و سر جاش نشست با دلسوزی نگاهم کرد. با عصبانیت سرمو بین دستام گرفتم مامان امیرعلی دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش تکیه داد و گفت: - اروم باش عزیزم خوبی؟پسرم از تو مراقبت می کنه نگران نباش. از جام بلند شدم و عصبی دور خودم تاب خوردم و گفتم: - فک کرده با بچه طرفه اره؟هه زنگ می زنه تهدید می کنه!اخ خدا من باید اینا رو تیکه تیکه کنم اروم بگیرم. سمت گوشیم خیز برداشتم و شماره کسی که می شناختم و گرفتم دو بوق نخورده جواب داد اما هر کاری می کردم گوشی از روی بلند گو در نمی یومد انگار هنگ کرده بود! پوفی کشیدم و جواب دادم: - سلام اصغر کپک؟ با همون صدای زمخت ش گفت: - فرمایش؟ لب زدم: - می خوام یه کاری واسم انجام بدی دو نفرن یه گوش مالی حسابی با چند تا خراش جزعی که یکی دو روزی بیمارستان تشریف داشته باشن 500 ملیون هم می دم. با تک سرفه ای گفت: - به صدات می خوره بچه باشی که! پوزخندی زدم و گفتم: - بچه بزرگ شده هستی یا نه؟ با مکث گفت: - اول پول! لب زدم: - حله یه شماره کارت روی همین موبایل بفرست تا فردا شب کار تمام شده باشه. اوکی رو گفت و قطع کردم. امیرعلی از جاش بلند شد و گفت: - داری چیکار می کنی زده به سرت؟ بی توجه ادرس براش فرستادم و درجا شماره کارت فرستاد خواستم واریز کنم که امیرعلی گوشی رو از دستم کشید و گفت: - باتوام چیکار داری می کنی؟ با عصبانیت جلوش وایسادم و گفتم: - ۵ ثانیه وقت داری گوشی رو بزاری تو دستم و گرنه به ولای علی حتی یک ثانیه هم اینجا نمی مونم عملیات هم کنسله! امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم: - خوب می دونی من یه دنده ام کار خودتو خراب نکن ۵ ثانیه ات شروع شد. تا ۵ شمردم و ثانیه اخر گوشی و توی دستم گذاشت و گفت: - این کارو نکن. واریز زدم و گفتم: - یه لطف ساده است در مقابل کار هاشون تا یاد بگیرن منو نباید تهدید کنن لازمه حتما نترس من کار مو خوب بلدم! مامان امیرعلی با شک نگاهم می کرد وگفت:. - واقعا داری این کارو می کنی دخترم؟ سری تکون دادم و گفتم: - جواب حرف هاشه هر کی خربزه می خوره پای لرز ش هم باید بشینه! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ