eitaa logo
•بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
3 فایل
°بـِسمـ رَبِّ مـوشـَکـای ایـرانـی✨° -بوی باروت و خاک نم خورده... اینجا ایرانه و اینم میدونِ جنگ هر کی مرد جنگه بسم الله ❗ -ما؟ ساندیس خور🦦🧃 +اینجا؟پشت جبهه 💬 مقر فرماندهی:@rahbar_enghelab_ir کپی ام نوش جونت:) ¹.³k.....✈️.....¹.⁴k
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 به غذا خوردن ادامه دادم که بابای امیرعلی این دفعه گفت: - یعنی خانواده نداری دخترم؟ معلوم بود از این باباهاست که مو رو از ماست می کشه بیرون. لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم. باباش سری تکون داد و گفت: - اخه چون گفتی سر میز غذا ننشستی تعجب کردم! معلوم بود منتظره ادامه حرف های منه و گفتم: - خانواده ام منو دوست ندارن ما هیچوقت سر یه میز غذا نخوردیم. مامان امیرعلی دوباره برام غذا کشید و با مهربونی گفت: - دختر به این ماهی مثل پنجه افتاب می مونی مگه می شه دوست نداشت؟ از تعریف ش ذوق زده شدم و گفتم: - اره خوب چون پسر نشدم توی خاندان ما دختر زایدن ننگه!هر کی بیشتر پسر بیاره مقام ش بیشتر می ره بالا هر کی هم که دختر بیاره هیچ مادر من هم چون دختر اورده کسی ادم حساب ش نمی کنه اونم منو ادم حساب نمی کنه. مادر امیرعلی سرمو به شونه اش تکیه داد و گفت: - دیگه تو الان خانواده داری عزیزم ما خانواده تو خوبه گلم؟غذا تو بخور یه ماهه بیمارستان بودی امیرعلی داشت دق میکرد. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اتفاقا اصلا براش مهم نیست اون فقط به فکر عملیات ش هست که بدون من نمی تونه انجام ش بده و چون به خاطر اون رفتم توی کما عذاب وجدان داشت همین. داداش گفت: - امیرعلی اینجور ادمی نیست! با لجبازی گفتم: - اتفاقا همینه که من می گم. امیرحسین خواست چیز دیگه ای بگه که مادرش گفت: - خیلی خوب حالا دخترمو اذیت نکن امیرحسین. امیرحسین باشه ای زمزمه کرد بشقاب دومم هم خالی شد و گفتم: - خاله برام می ریزی؟خیلی خوشمزه است تاحالا غذای خونگی نخوردم. برام ریخت و گفت: - بخور عزیزم نوش جونت. پام خورد تو میز که درد بدی توش پیچید بشقاب و از درد سریع ول کردم و زانومو گرفتم که بشقاب افتاد کف اشپزخونه و خورد شد. با صدای خورد شدن ش همه از جا پریدن و من با صورتی جمع شده دو دستی زانو مو گرفته بودم. مادر امیرعلی سریع دستامو کنار زد و اروم دور زخمم رو ماساژ داد سرمو به عقب تکیه دادم و اییی ریزی زمزمه کردم. مادرامیرعلی گفت: - انگار از بلندی پرت شدی روی سنگ های تیز مگه چه اتفاقی افتاده اینجور بدن ت زخم شده؟ با صورتی جمع شده چشامو از درد بستم و گفتم: - رفتیم بام اونجا سنگ هاش خیلی زبر و تیزن خواستم خودمو از بالا پرت کنم پایین پسر وحشی تون بازومو گرفت محکم هر دومونو  انداخت روی اون سنگ ها کل تنم زخم شده. با ماساژ های مادرامیرعلی حالم بهتر شد و کم کم اثر درد کمرنگ شد. ولی کامل حالم خوب شد ممنونی گفتم که برام دوباره غذا کشید و گفت: - اخه چرا باید همچین گناه بزرگی یعنی خودکشی رو به جون بخری؟ بشقاب و توی بغلم گرفتم و گفتم: - واسه چی باید زندگی بکنم؟من نه خانواده ای دارم نه کس و کاری که بخواد از مردن من ناراحت بشه هیچ هدفی توی زندگی ندارم شما هدف داری چون همسر داری پسر داری زندگی داری ولی من ندارم پس چرا باید زندگی کنم؟ مادر امیرعلی گفت: - این چه حرفیه عزیزم یعنی می خوای بگی تو با همه زیبایی خاستگار نداری؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم خیلی زیاد اما یا به خاطر پول خانواده ام منو می خوان یا به خاطر زیبایی م خود واقعی مو نمی خوان. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 خاله گفت: - نگران نباش عزیزم هر چی توی زندگی بیشتر صبر کنی درد و رنج بیشتری رو پشت سر بزاری بیشتر اتفاق های خوب برات رقم می خوره کافیه فقط صبر کنی زندگی مثل چرخ و فلکه همیشه بالا یا پایین نمی مونه تاب می خوره عزیزم اسیاب به نوبت! واقعا حرف ش قشنگ و با مفهوم بود. لبخندی زدم و گفتم: - حرفت قشنگ بود خاله اما من 17سالمه چرا 17 ساله چرخ و فلک من پایین مونده؟حتما موتور چرخ و فلک زندگی من از کار افتاده. خاله بغلم کرد و گفت: - نگران نباش بلاخره می رسه یکی که تعمیرش کنه و تو بری اون بالا. چقدر دید ش نسبت به زندگی روشن بود. ولی مال من کاملا سیاه سیاه. داشتن سفره رو جمع می کردن که صدای در اومد و امیرعلی وارد اشپزخونه شد. ساک و وسایل مو کنارم پایین صندلی گذاشت و سلام کرد. صندلی کنارم نشست و گفت: - حالت خوبه؟می تونی راه بری؟ نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - چون پرتم کردی روی سنگ ها همه جام زخم شده. مامان ش براش غذا کشید و امیرعلی گفت: - بهتر از این بود که بخوام پایین کوه تیکه تیکه اتو جمع کنم حداقل این زخم ها یه هفته ای خوب می شه اما اون موقعه تیکه تیکه هاتو نمی تونستم بهم بچسبونم و این بلبل زبونی ت هم معلومه که کاملا سالمی. یکی محکم زدم پس گردن ش که لقمه پرید تو گلوش و ترررق صدا داد. سریع اب خورد و برگشت با چشای گرد شده نگاهم کرد منم گفتم: - بار اخرت هم باشه به من دستبند بزنی مگه من زندانی توام؟ امیرعلی گفت: - می بینم بعد از یک ماه توی کما بودن خشن تر شدی واقعا که. با یه نگاه خشن بهش بحث و خاتمه دادیم و من  ساک رو بلند کردم گذاشتم روی میز. محتویات توشو خالی کردم پول ها و طلا هام و سکه و این جور چیزا بودن. امیرعلی دوغ خورد و گفت: - این همه پول و طلا و رو خودت جمع کردی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره بقیه اش هم توی بانک های مختلفه و می دونی که طبق قراردادمون تو باید نصف تمام اموال خاندان مو بزنی به نام من. امیرعلی گفت: - سر قولم هستم اما با اون همه ثروت می خوای چیکار کنی؟ طلا ها و وسایل و توی کیف گذاشتم و گفتم: - وقتی ننه گلی مرد من اون شب از خونه فرار کردم و توی خیابون خوابیدم هوا خیلی سرد بود کلی بچه ی دیگه هم اونجا بود رنگ مون سفید شده بود از سرما جلوی چشمام دو سه نفر از بچه ها یخ زدن و مردن گرسنه اشون بود اما همه وسایل شونو نفروخته بودن و اگه می رفتن خونه خانواده یا صاحب کارهاشون تنبیهه شون می کردن حاضر بودن بمیرن اما خونه نرن می خوام پلیس بشم بچه های خیابونی رو از دست اون خانواده های عوضی یا صاحب کار های عوضی ترشون نجات بدم و یه یتیم خونه بزرگ و مجلل راه بندازم طوری که حداقل 5000 نفر رو زیر پوشش قرار بده با یه معلم افراد خیلی مهربون که ازشون مراقبت کنن و مثل پدر و مادر باشن براشون حداقل مثل من بزرگ نشن. مامان امیرعلی اشک توی چشم هاش جمع شده بود. پیشونی مو بوسید و گفت: - الحق که فرشته ای دخترکم. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - فکر می کردم می خوای خودت صاحب همه چی بشی و قدرت خاندان تو به دست بگیری تا اونا رو زجر بدی. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - یعنی تو منو یکی می بینی مثل اونا؟ امیرعلی گفت: - تو قطعا شبیهه اونا نیستی!من فکر کردم می خوای انتقام بگیری ازشون. لب زدم ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 امیرعلی سری تکون داد و گفت: - کار تو تحسین می کنم و باید به عرض ت برسونم که پس فردا عروسی مونه. لقمه تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم مامانش زد پشتم و بهم اب داد و گفت: - این چه وعضه گفتنه دخترم خجالت کشید جلوی جمع. وقتی راه نفسم باز شد گفتم: - خاله خجالت چی . رو به امیرعلی که با ارامش داشت غذاشو می خورد گفتم: - یعنی چی پس فردا عروسی مونه؟مگه ما چیزی اماده کردیم؟چرا انقدر زود؟ امیرعلی گفت: - تقصیر من نیست باران یک ماه کما بودی اگر بدونی چقدر به من فشار اوردن برای گرفتن یه زن دیگه با بدبختی تمام پیچوندمشون تا لو نریم و جون مون به خطر نیفته چون اگر می فهمیدن من پلیسم و تو هم دست من هر دو تامونو یه شبه خلاص می کردن دو هفته پیش هم اقا بزرگ یه سکته داشته بیشتر ترسیدن مبادا بمیره و وارث نداشته باشه بین رقباش بشه انگشت نما!احساس خطر کردن باید زود تر عروسی سر بگیره تازه اگر اقاخان بمیره اموال رو هر کی از راه برسه یه چیزی شو ور می داره و ال فرار دست مون به هیچی بند نیست نمی تونیم به سیستم کاری شون به تمام قاچاق هاشون دست پیدا کنیم من باید وارث بشم تا مدارک و همه چیزا بیان زیر دستم و نجات بدم هردومونو. با درموندگی گفتم: - من نمی تونم راه برم. امیرعلی چرخید سمتم و نالید: - امشب و تا صبح استراحت کن فردا یه ساعتی بریم خرید دوباره استراحت کن مجبوریم خوب؟ سری تکون دادم و مادرش با نگرانی نگاهمون کرد و گفت: - حالا شما باید حتما باهم ازدواج کنید؟رسمی؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: - نترس خاله بعدش من طلاق می گیرم. با اخم بهم نگاه کرد و گفت: _ اخه این چه حرفیه؟تو به این قشنگی همه ارزوشونه عروس شون بشی من برای خودتون می گم لکه ای نباشه توی زندگی تون اسم هاتون که قراره بره توی شناسنامه هم! سری تکون دادم و گفتم: - نه امیرعلی فکر همه جا رو کرد. پدر امیرعلی گفت: - بعد از طلاق کجا می ری دخترم؟ لب زدم: - جایی نمی رم عمارت و وسایل هم که دارم زندگی مو ادامه می دم. پدر امیرعلی دقیق تر گفت: - نه منظورم اینکه بعد از عملیات تون دوست یا فامیل یا همکار های خاندان ت خدای نکرده بهت اسیبی وارد نکنن! زانومو ماساژ دادم و گفتم: - احتمال اینم هست ولی خوب چیکار می تونم بکنم یا تهش زنده می مونم یا می میرم. مادرامیرعلی گفت: - خدانکنه دختر این چه حرفیه اخه! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 لبخند تلخی زدم و گفتم: - خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره. عمه امیرعلی گفت: - ننه گلی کیه عزیزم؟ با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم: - خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره! اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت: - اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه. سری تکون دادم و گفتم: - باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه. خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت: - تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟ لب زدم: - مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم. امیرعلی گفت: - دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟ هووفی کشیدم و گفتم: _ من می خواستم تنها برم. امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت: - ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - باشه می مونم شب باهم بریم. نفس راحتی کشید و گفت: - قول؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت: - مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت. خاله سمتم اومد و گفت: - بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی. سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت: - هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟ سری تکون دادم خواست بره که گفتم: - خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون. برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت: - من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من. لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره. اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین. خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت: - چی شد عزیزم؟درد داری؟ سری به معنای نه تکون دادم و گفتم: - من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟ با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 ساعت 11 بود که برگشتم خونه و کارم توی اداره تمام شد. از یه طرف اداره از یه طرف مراسم عروسی. در خونه رو باز کردم و با صدای بلندی سلام کردم. سیل سلام ها در جوابم سرازیر شد و مامان مثل همیشه اومد استقبالم و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و با هم رفتیم توی سالن پذیرایی. کت مو در اوردم و نشستم روی مبل دو نفره عمو گفت: - خسته نه باشی عمو جان معلومه حسابی خسته ای رنگ به رو نداری. سری تکون دادم و گفتم: - چه می شه کرد بلاخره شغل منم اینطور سخته! مامان برام همون روی میز سفره کشید نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: - باران کو؟ مامان دوغ و گذاشت و گفت: - بعد تو که رفتی خوابید هنوز خوابه. نگران گفتم: - مامان یه سر بهش می زنی بیینی خوابه؟عادت نداره انقدر بخوابه نکنه جایی رفته! که با صدای باران برگشتم: - جایی نرفتم. با قدم های اروم اومد و رو مبل کنارم نشست و گفت: - سلام. نفس راحتی کشیدم و گفتم: - فکر کردم باید بگردم دنبالت حالا حالاها می تونی راه بری؟ سری تکون داد و گفت: - اره. خوبه ای گفتم و مامان بشقاب ها رو دوتا کرد و گفت: - بیاین پایین شام بخورین. با باران نشستیم پایین برای باران کشیدم دیدم داره به غذا نگاه می کنه با شوق! یهو چنان با ذوق جیغ کشید که بشقاب از دستم افتاد روی لباسام و چون برنج داغ سریع از جا پریدم. مامان و بقیه دستشو روی قلب شون گذاشته بودن و شکه داشتن به باران نگاه می کردن. دیس غذا که استامبولی بود رو برداشت گذاشت جلوی خودش و یکم شو با دست برداشت خورد چشاش بیشتر درخشید و گفت: - وای ننه گلی همیشه اینطوری درست می کرد برام همین مزه رو می داد ولی من بچه بود اسم شو نمی دونستم و نمی دونستم چطور درست می شه بعد ننه گلی دیگه نخوردم. مامان نفس شو رها کرد و گفت: - دختر سکته کردم فکر کردم چیزی ت شد. باران تند تند با دست شروع کرد به خوردن و چون داغ بود هی دست هاشو فوت می کرد دوباره می خورد. به خودم اومدم و دونه های برنج و روی زمین جمع کردم مامان برای من یه بشقاب دیگه غذا اورد. نگاهمو به باران دوختم که بدون قاشق با ولع داشت می خورد و گاهی انقدر داغ بود و دهنش می سوخت که درجا دوغ می خورد. لب زدم: - همش واسه خودت فقط اروم بخور سوختی. سر سری باشه ای با دهن پر گفت که به زور متوجه شدم. منم شروع کردم و با خوردن باران منم اشتها گرفتمم سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 بعد از خوردن بلند شدم کمک مامان سفره رو جمع کنم که نزاشت و با داداش جمع کرد سفره رو. باران برگشت روی مبل کنارم نشست و نگاهی به بقیه انداخت. می دونستم راحت نیست و یکم احساس غریبگی می کنه! لب زدم: - ببرمت سر خاک ننه گلی؟ باران بهم نگاه کرد و گفت: - قشنگ معلومه خسته ای برو بخواب. لب زدم: - نمی تونم بزارم تنها بری اماده شو ببرمت. سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نمی رم برو بخواب. خوب بهش نگاه کردم و گفتم: - من بخوابم جیم نزنی بری ها. سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - گفتم نمی رم دیگه. ولی بازم کامل خیالم راحت نشد و گفتم: - باران من باید مراقبت باشم خطر تهدید مون می کنه توروخدا تنها جایی نرو باشه؟ پوفی کشید و گفت: - امیرعلی باز شروع نکنا گفتم نمی رم دیگه. خوبه ای گفتم و بلند شدم عمو کوچیکه گفت: - نمی مونی امیرعلی؟می خواستی والیبال بازی کنیم. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - شرمنده نمی تونم بمونم خواب کلافه ام کرده. عمو لبخندی زد و با محبت گفت: - برو پسر خیلی کار کردی شب بخیر. شب بخیری گفتم و رفتم طبقه بالا توی اتاقم. تنها نشسته بودم و به حرف های بقیه گوش می کردم که مامان امیرعلی اومد کنارم نشست و جلوم میوه گذاشت و گفت: - دخترم مدرسه می ری؟ با این حرفش باز همه ساکت شدن انگار فقط دوست داشتن راجب من اطلاعات به دست بیارن. سری تکون دادم و گفتم: - اره کلاس یازدهمم ولی از وقتی امیرعلی پرش به پر من گیر کرده مدرسه نرفتم. مامان ش سری تکون داد و گفت: - عزیزم!بچه ام امیرعلی نصف شده خیلی هم خسته بود حتما خوابیده. پاهامو توی بغلم جمع کردم و گفتم: - شرط می بندم بیداره و خواب ش نمی بره چون من پایین ام فکر می کنه پا می شم می رم. مامان ش گفت: - خواب که خیلی بهش فشار اورده بود بعید می دونم بیدار باشه. که صدای پای امیرعلی روی پله ها اومد. پتو و بالشت شو زیر بغل زده بود اومد پایین خنده ام گرفت. مامانش هم خنده اش گرفت. جفت مبل روی فرش بالشت و پتو رو انداخت دراز کشید و گفت: - الان خیالم راحته خوابم می بره شما راحت باشین من به سر و صدا عادت دارم. بعدش هم گرفت خوابید. مامانش با خنده گفت: - حق با تو بود تو که گفتی نمی ری نمی دونم باز چرا نگرانه! شونه ای بالا انداختم و گفتم: چون می دونه من ممکنه برم کلا بستگی داره خودم چی بخوام همونو انجام می دم. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 گوشیم زنگ خورد با تعجب برش داشتم چون کسی به من زنگ نمی زد! با دیدن اسم مامان جا خوردم مامان و زنگ بزنه به من؟ دکمه اتصال و زدم و گوشی و رها کردم رو پام که گفت: - سلام دخترم. حقیقتا خنده ام گرفت! بلند زدم زیر خنده بقیه با تعجب نگاهم کردن و وقتی خوب خندیدم گفتم: - بار اوله منو دخترت صدا کردی خنده ام گرفت خوب بگو کارت چیه؟ مامان با خنده ی من عصبی شد و خیلی زود از کوره در رفت و روی واقعی شو نشون داد: - من می خواستم مثل ادم باهات برخورد کنم اما خودت نمی خوای معلومه که تو دختر من نیستی فقط زنگ زدم بهت بگم اگر تو عروسی بی احترامی به ما بکنی سهم ما رو ندی بد می بینی خیلی هم بد می بینی بابا گفته بگم اگر ما رو بالا نبری بدجور پایین می کشیمت حتی شده برای عذاب دادن ت زندگی تو تمام کنم این کارو می کنم یک عمرا به خاطر دختر بودن تو ما خفت کشیدیم حالا که به یه جایی رسیدی باید خفت ما رو جبران کنی فهمیدی؟ بازم خندیدم این دفعه یه خنده عصبی! پوزخندی زدم و گفتم: - می دونی که طبق رسم و رسوم چون من تک فرزندم کل اموال شما روز بعد از عروسی می خوره به نام من و همین طور چون من دارم مقام تونو بالا می برم برای جبران بازم کل اموال می خوره به نام من اینم یه سنت مهمه که از زیرش نمی تونید در برید مجبورید و حالا که دید راهی ندارید می دونید قراره باهاتون چیکار کنم افتادید به خس خس کردن اره؟حالا نشونتون می دم باران کیه! و قطع کردم. امیرعلی بیدار شده بود با حرفای ما و سر جاش نشست با دلسوزی نگاهم کرد. با عصبانیت سرمو بین دستام گرفتم مامان امیرعلی دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش تکیه داد و گفت: - اروم باش عزیزم خوبی؟پسرم از تو مراقبت می کنه نگران نباش. از جام بلند شدم و عصبی دور خودم تاب خوردم و گفتم: - فک کرده با بچه طرفه اره؟هه زنگ می زنه تهدید می کنه!اخ خدا من باید اینا رو تیکه تیکه کنم اروم بگیرم. سمت گوشیم خیز برداشتم و شماره کسی که می شناختم و گرفتم دو بوق نخورده جواب داد اما هر کاری می کردم گوشی از روی بلند گو در نمی یومد انگار هنگ کرده بود! پوفی کشیدم و جواب دادم: - سلام اصغر کپک؟ با همون صدای زمخت ش گفت: - فرمایش؟ لب زدم: - می خوام یه کاری واسم انجام بدی دو نفرن یه گوش مالی حسابی با چند تا خراش جزعی که یکی دو روزی بیمارستان تشریف داشته باشن 500 ملیون هم می دم. با تک سرفه ای گفت: - به صدات می خوره بچه باشی که! پوزخندی زدم و گفتم: - بچه بزرگ شده هستی یا نه؟ با مکث گفت: - اول پول! لب زدم: - حله یه شماره کارت روی همین موبایل بفرست تا فردا شب کار تمام شده باشه. اوکی رو گفت و قطع کردم. امیرعلی از جاش بلند شد و گفت: - داری چیکار می کنی زده به سرت؟ بی توجه ادرس براش فرستادم و درجا شماره کارت فرستاد خواستم واریز کنم که امیرعلی گوشی رو از دستم کشید و گفت: - باتوام چیکار داری می کنی؟ با عصبانیت جلوش وایسادم و گفتم: - ۵ ثانیه وقت داری گوشی رو بزاری تو دستم و گرنه به ولای علی حتی یک ثانیه هم اینجا نمی مونم عملیات هم کنسله! امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم: - خوب می دونی من یه دنده ام کار خودتو خراب نکن ۵ ثانیه ات شروع شد. تا ۵ شمردم و ثانیه اخر گوشی و توی دستم گذاشت و گفت: - این کارو نکن. واریز زدم و گفتم: - یه لطف ساده است در مقابل کار هاشون تا یاد بگیرن منو نباید تهدید کنن لازمه حتما نترس من کار مو خوب بلدم! مامان امیرعلی با شک نگاهم می کرد وگفت:. - واقعا داری این کارو می کنی دخترم؟ سری تکون دادم و گفتم: - جواب حرف هاشه هر کی خربزه می خوره پای لرز ش هم باید بشینه! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 مادر امیرعلی گفت: - عزیزم اونا پدر و مادر توان. با خشم گفتم: - اونا پدر و مادر من نیستن. بلند شد و بغلم کرد و گفت: - خیلی خب خیلی خب اروم باش رنگ ت سرخ شده اروم باش دخترم. بغلم کرد و روی مبل نشوندتم به شونه اش تکیه دادم و با حرص زمزمه کردم: - این عروسی سر بگیره اموال زده بشه به نامم همه چی رو می فروشم همه چی رو کارتون خواب شون می کنم تقاص تمام این سال ها از پوست و خون شون می کشم بیرون. امیرعلی پایین مبل نشست و گفت: - می خوای بری تو اتاق بخوابی؟ این دفعه حرف مو روی این خالی کردم: - چیه خسته ای از دستم ها ها ها؟اصلا از اینجا می رم من خودم صد تا عمارت دارم. پاشدم از جام برم که بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش که به عقب کشیده شدم و توی صورتم داد کشید: - کجآااآااا می گم بخوابی چون می ترسم حالت بد بشه یعنی چی این حرفات؟اونا اذیتت کردن باشه من حساب شونو می رسم چرا سر من خالی می کنی؟تو هیجا نمی ری. با حرص هلش دادم عقب و گفتم: - بخوام برم می رم فهمیدی به تو هم ربطی نداره. امیرعلی سعی کرد اروم باشه و گفت: - تو زن منی هیچ جا بدون من حق نداری بری. خنده عصبی کردم و گفتم: - سورررری زنتم سورییی. امیرعلی نشوندتم روی مبل و گفت: - من سوری موری حالیم نیست طبق حرف خدا تو زن منی منم وظیفمه کاملا از زن ام مراقبت کنم الان ببین مامان و بابام ازدواج کردن مامان من ۲۴ ساعت می گه می خوام از اینجا برم؟ نه ولی تو ۲۴ ساعت می گی می خوای بری از پیش شوهرت کجا می خوای بری. با چشای گرد شده نگاهش می کردم وای خدا زده بود به سرش. سرمو توی بغل مامانش فشار دادم و گفتم: - وای خاله پسرت دیونه شده داره چرت و پرت می گه. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 مامان امیرعلی گفت: - وای از دست شما دوتا چرا انقدر به هم می پرین؟ امیرعلی بگیر بخواب مگه خوابت نمی یومد؟باران هم می مونه هیچ جایی نمی ره. امیرعلی گفت: - و تمام. دراز کشید سر جاش منم همون جور به خاله تکیه دادم با نگاه امیرعلی با اخم منم بهش نگاه کردم وبا سر گفتم ها چته که گفت هیچی و چشماشو بست کلا رو مخه دوست دارم چکی ش کنم. دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد این دفعه قبل اینکه برش دارم امیرعلی خیز برداشت برش داشت و خاموشش کرد و گفت: - خوب این از این حالا بخوابیم. بعدش هم گرفت خوابید. منم نمی دونم کی خوابم برد. با صدای مامان امیرعلی چشامو خابالود وا کردم و چند بار پلک زدم تا صدا و تصویرش واضح شد و گفتم: - سلام. با مهربونی نگاهم کرد و گفت: - سلام عزیز دلم صبح بخیر بیدار شو که باید برید خرید. بعد هم یکم اتاق و جمع و جور کرد رفت بیرون اماده شدم و بیرون رفتم همه روی میز صبحونه نشسته بودن و داشتن صبحونه می خورن صندلی کنار امیرعلی نشستم اما چشاش بسته بود و خواب بود. صداش زدم: - امیرعلی. رو به بقیه گفتم: - سلام. همه با مهربونی جواب مو دادن و فقط امیرعلی به صندلی تکیه داده بود و خواب بود حتما مال اینکه تا دیر وقت بیدار بودیم. دوباره صداش زدم: - امیرعلی با توام. هیچ. لیوان شربت و برداشتم خالی کردم تو صورت ش که از جا پرید و فریاد زد: - سوختممممم. منم هول کردم لیوان شیر رو خالی کردم تو صورت ش که بهت زده سر جاش خشکش زد. البته همه خشک شون زده بود. به لیوان قرمز جلوی خودم دست زدم مگه شربت نبود؟وای نه چایی بود چه چایی خوش رنگی. خودمو زدم به کوچه علی چپ و چایی و برداشتم ریلکس خوردم و گفتم: - امیرعلی چه چایی ش خوشمزه است. ناباور نگاهم کرد و همی طور قطره های شیر از سر و صورت ش چکه می کرد. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 امیرعلی ناباور لب زد: - باران. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - خوب صدات زدم بیدار نشدی ریختم روت بیدار بشی. امیرعلی لب زد: - با چایی؟ لیوان چایی مو برداشتم و گفتم: - خدایی امیرعلی رنگ این چایی به چایی بودن می خوره یا شربت بودن؟ نگاه کرد و گفت: - شربت. گفتم: - خوب دیگه منم فکر کردم شربته مقصر من نیستم مقصر چاییه. با حوله صورت شو پاک کرد و گفت: - حرف حق جواب نداره. خنده ام گرفت و امیرعلی گفت: - چه لباس عروسی باید برات بخرم؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - مگه تو باید بخری؟من خودم می خرم. امیرعلی گفت: - ولی فکر کنم لباس عروس و شوهر ادم باید بخره. چرخیدم سمت ش و گفتم: - باورت شده شوهرمی ها. امیرعلی هم لقمه گرفت و گفت: - مگه نیستم؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - هستی ولی سوری یادت رفته؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: - چه سوری چه واقعی فعلا که قانونی داری زنم می شی پس باید من حساب کنم. پوفی کشیدم و گفتم: - ببین لباس عروس باید خیلی مجلل باشه حدود یه 300 یا 400 ملیونی در میاد حواست هست؟ امیرعلی سر تکون داد و گفت: - اشکالی نداره. بیخیال لقمه گرفتم و گفتم: - من چیکارت دارم فردا خودت می خوای زن بگیری می بینی پولات تمام شده. امیرعلی گفت: - فعلا که دارم با تو ازدواج می کنم پس زن من تویی دیگه. خسته گفتم: - اصلا هر کاری دلت می خواد بکن بعد از طلاق تصویه حساب می کنم باهات. امیرعلی گفت: - حالا کو تا طلاق. با چشای ریز شده نگاهش کردم که مادرش لبخند عمیقی زد و به هردومون نگاه کرد. بعد از صبحونه امیرعلی پاشد و گفت: - خوب بریم؟ متعجب گفتم: - خودم و خودت تنهایی؟با اون همه خرید؟ رو به مامان امیرعلی و عمه هاش گفتم: - یعنی شما با ما نمیاید؟ مادرش گفت: - چرا عزیزم؟ لب زدم: - وای توروخدا من خسته می شم با اون همه خرید تازه نباید یکی کمکم باشه لباس و تنم کنه یا نظر بده. امیرعلی گفت: - من به کسی نگفتم گفتم شاید بخوای همه چی طبق نظر خودت باشه. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه من نمی تونم تنهایی. ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 و ادامه دادم: - لطفا شما و عمه خانوم ها بیاین بریم. همه باشه ای گفتن و بلند شدن برن اماده بشن. وقتی اماده شدن دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم. من و امیرعلی و مامانش توی یه ماشین سه تا عمه امیرعلی هم توی یه ماشین. هر کاری کردم مادر امیرعلی نیومد جلو برای همین منم رفتم عقب پیشش نشستم. داشتم به چادر قشنگش نگاه می کردم و حسابی چشممو گرفته بود با نگاه ام سر بلند کرد و گفت: - چادر دوست داری؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره ولی تاحالا زدم دوست دارم بزنم. مادرش با لبخند دستمو گرفت و منو بغل کرد به شونه اش سرمو تکیه دادم و گفت: - امروز برات می خرم با وسایل حجاب از فردا سر کنی گلم خودمم بهت یاد می دم خانوم خانوما. لبخند عمیقی روی لبم نشست و سری تکون دادم. رسیدیم به یه مرکز خرید که همه چی توش پیدا می شد. همه با هم وارد اولین مزون شدیم و مادر امیرعلی گفت: - چه مدل باید باشه لباست؟ امیرعلی و بقیه هم منتظر نگاهم کردن که گفتم: - باید خیلی بزرگ باشه و دنباله دار. سری تکون دادن و همه پخش شدن تا لباس مورد نظر و پیدا کنن من و امیرعلی و مادرش هم از یه طرف دیگه رفتیم با دیدن لباس گفتم: - همینه. حجاب کامل داشت و خیلی هم دنباله دار بود. امیرعلی با دیدن انتخابم گفت: - اره قشنگه باید بپوشی. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: - وای نه. مادرش یکی از مسعول ها رو صدا کرد برامون درش بیاره که مسعول گفت: - این لباس کرایه اش 170 ملیون هست و خریدش 320 ملیون. سری تکون دادم و گفتم: - میخریم. سری تکون داد و برامون درش اورد توی پرو رفتم و مادر جون هم وارد پرو شد کمک کرد بپوشم به سختی با کلی ای و اوی پوشیدمش که دیدم خیلی سنگینه دستمو به در گرفتم یه وقت نیوفتم که در قفل نبود درست باز شد افتادم بیرون از پرو. امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت: - چی شد وای. انقدر پارچه داشت که انگار افتادم روی تخت نرم. لب زدم: - وای خیلی سنگینه من چطور راه برم. امیرعلی درمونده نگاهم کرد مادرش دستمو گرفت با کمک عمه هاش بلند شدم. یه کلاه هم پوشیدم که موهامو پوشوند و وارد سالن شدم. طبق گفته مسعول و راهنما شروع کردم به راه رفتن که لباس رفت زیر پام نزدیک بود کله پا بشم و مادرش زیر اومد گرفتمم صاف ام کرد و گفت: - خوب دوباره شروع کن. یکم راه رفتم اما واقعا بد بود امیرعلی با خنده بهم نگاه کرد که گفتم: - مرگ نخند خدا بلایی که سر من میاد سر تو هم بیاد. عمه ها و مامانش هم این بار خندیدن و خنده امیرعلی بیشتر شد. کلافه رو زمین نشستم و گفتم: - من خسته شدم. راهنما با یه ژیپون خیلی بزرگ اومد و دوباره عوض ش کردم الان راحت تر شده بود و زیر پام نمی یومد راحت راه رفتم. لباس و عوض کردم و بعد از خرید بقیه وسایل ش بیرون اومدیم. رفتیم طبقه دوم برای بقیه وسایل. با دیدن چادر فروشی گفتم: - وای چادر. وارد چادر فروشی شدیم و مادر جون گفت: - برو هر کدومو دوست داری انتخاب کن گلم. رو به امیرعلی اشاره کردم بیاد که سمتم اومد و با هم مدل ها رو انگاه کردیم امیر علی گفت: - این چطوره؟ بهش نگاه کردم وای خیلی ناز بود مانکن و بغل کردم و گفتم: - وای من همینو می خوام سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 امیرعلی با تک خنده گفت: - نگاه کن چطوری بغلش کرده خدا. نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - امروز زیاد می خندیا. ابروی بالا انداخت و گفت: - دارم زن می گیرم داماد می شم نباید خوشحال باشم؟ ابرویی بالا انداختم و تیز نگاهش کردم که گفت: - الان چرا چشاتو ریز کردی داری با دقت نگاهم می کنی؟ لب زدم: - چون عجیب شدی. فروشنده سمتمون اومد خودش یه خانوم چادری بود با لبخند رو به من گفت: - انتخاب کردی عزیزم؟ سری تکون دادم و به چادر اشاره کردم که گفت: - چقدر هم که خوش سلیقه ای انشاءالله که همیشه زیر سایه ی چادر مادر باشی گلم . همون مدل رو برام بسته اشو اورد دادم دست امیرعلی و گفتم: - بیا سرم کن. امیرعلی بازش کرد و رو به مامانش گفتم: - انقدر امیرعلی قشنگ سر می کنه قبلا سرم کرده نمی دونم از کجا یاد گرفته. مادرش با چشای ریزه شده امیرعلی رو نگاه کرد و زیر زیرکی خندید امیرعلی هم خجالت کشید هم خندید. چادر رو سرم کرد خودمو توی اینه نگاه کردم وای خدا چقدر خوشکل شده بودم. خیلی با وقار و با متین. ذوق زده گفتم: -وای خیلی ناز شدم. امیرعلی پشت سرم توی ایستاد و گفت: - خیلی دیگه نباید از سرت درش بیاری. سری تکون دادم و گفتم: - باشه. مادرش صدام کرد و گفت: - عزیزم بیا ببین از اینا کدومو می خوای. با هیجان سمت ش رفتم با دیدن روسری ها با انواع رنگ مونده بودم و همین جور نگاه می کردم که امیرعلی گفت: - من انتخاب کنم؟ اینو رو به من گفت و از اونجایی که سلیقه اش حرف نداشت اره ای گفتم. یه ابی پررنگ یه ابی فیروزه ای یه زرد یه یاسی یه سفید یه مشکی و یه سبز شو برداشت واقعا انتخاب ش عالی بود جلوم گرفت و گفت: - خوبن؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عالیه فقط اینا چرا انقدر بلند ان؟ امیرعلی روی میز گذاشت و گفت: - چون به طرز خاصی بسته می شن یاد می گیری حالا. سری تکون دادم و ساق دست و بقیه وسایل هم ست روسری ها امیرعلی برداشت با یه باکس گیره ی روسری. بعد از کلی خرید روی راه روی پاساژ نشستم و به کرکره مغازه بسته شده تکیه دادم و گفتم: - توروخدا من خسته شدم بشینین. امیرعلی اون همه خرید و پایین گذاشت و گفت: - فقط طلا مونده اونو بگیریم رفتیم پاشو اخرشه. ادای گریه کردن در اوردم و بلند شدم رفتیم توی طلا فروشی و امیرعلی همه خرید ها رو گذاشت پایین یه نفس راحت کشید. عمه ها و مامان ش نشستن تا نفسی تازه کنن و اومدم بشینم که امیرعلی گفت: - کجا باید انتخاب کنی. ملتمس گفتم: - خودت انتخاب کن توروخدا توروخدا. باشه ای گفت و نشستم کنار مامانش و بهش تکیه دادم بعد از چند دقیقه امیرعلی مدل دلخواه شو پیدا کرد اورد سمتم و گفت: - خوبه؟ یه حلقه خیلی تجملاتی بود و خیلی سنگین. لب زدم: - خوب ما که همه چیو مذهبی گرفتیم اینم مذهبی بگیریم. امیرعلی گفت: -فکر اونجا رو کردم اما اون طلا رو خودم می زارم دستت این طلا رو باید جلوی خاندان ت دستت کنم باید یه چیز اشرافی باشه. سری تکون دادم و گفتم: - خوب پس باشه . امیرعلی اینو با یه سرویس خرید و گفت: - تمامه بریم. خرید ها رو همگی برداشتیم و سوار ماشین شدیم. وقتی رسیدیم خونه هر کدوم یه طرف نشستیم و نصف مون هم رفتن بخوابن. اومدم برم سمت پله ها که امیرعلی گفت: - کجا به سلامتی هنوز کار داریم. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ