هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_53
#باران
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره.
عمه امیرعلی گفت:
- ننه گلی کیه عزیزم؟
با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم:
- خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره!
اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت:
- اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه.
خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت:
- تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟
لب زدم:
- مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم.
امیرعلی گفت:
- دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟
هووفی کشیدم و گفتم:
_ من می خواستم تنها برم.
امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت:
- ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه می مونم شب باهم بریم.
نفس راحتی کشید و گفت:
- قول؟
سری تکون دادم و گفتم:
- قول.
نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت:
- مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن.
بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت.
خاله سمتم اومد و گفت:
- بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی.
سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت:
- هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟
سری تکون دادم خواست بره که گفتم:
- خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون.
برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت:
- من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من.
لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره.
اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین.
خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت:
- چی شد عزیزم؟درد داری؟
سری به معنای نه تکون دادم و گفتم:
- من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟
با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_54
#باران
ساعت 11 بود که برگشتم خونه و کارم توی اداره تمام شد.
از یه طرف اداره از یه طرف مراسم عروسی.
در خونه رو باز کردم و با صدای بلندی سلام کردم.
سیل سلام ها در جوابم سرازیر شد و مامان مثل همیشه اومد استقبالم و قربون صدقه ام رفت.
دستشو بوسیدم و با هم رفتیم توی سالن پذیرایی.
کت مو در اوردم و نشستم روی مبل دو نفره عمو گفت:
- خسته نه باشی عمو جان معلومه حسابی خسته ای رنگ به رو نداری.
سری تکون دادم و گفتم:
- چه می شه کرد بلاخره شغل منم اینطور سخته!
مامان برام همون روی میز سفره کشید نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
- باران کو؟
مامان دوغ و گذاشت و گفت:
- بعد تو که رفتی خوابید هنوز خوابه.
نگران گفتم:
- مامان یه سر بهش می زنی بیینی خوابه؟عادت نداره انقدر بخوابه نکنه جایی رفته!
که با صدای باران برگشتم:
- جایی نرفتم.
با قدم های اروم اومد و رو مبل کنارم نشست و گفت:
- سلام.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- فکر کردم باید بگردم دنبالت حالا حالاها می تونی راه بری؟
سری تکون داد و گفت:
- اره.
خوبه ای گفتم و مامان بشقاب ها رو دوتا کرد و گفت:
- بیاین پایین شام بخورین.
با باران نشستیم پایین برای باران کشیدم دیدم داره به غذا نگاه می کنه با شوق!
یهو چنان با ذوق جیغ کشید که بشقاب از دستم افتاد روی لباسام و چون برنج داغ سریع از جا پریدم.
مامان و بقیه دستشو روی قلب شون گذاشته بودن و شکه داشتن به باران نگاه می کردن.
دیس غذا که استامبولی بود رو برداشت گذاشت جلوی خودش و یکم شو با دست برداشت خورد چشاش بیشتر درخشید و گفت:
- وای ننه گلی همیشه اینطوری درست می کرد برام همین مزه رو می داد ولی من بچه بود اسم شو نمی دونستم و نمی دونستم چطور درست می شه بعد ننه گلی دیگه نخوردم.
مامان نفس شو رها کرد و گفت:
- دختر سکته کردم فکر کردم چیزی ت شد.
باران تند تند با دست شروع کرد به خوردن و چون داغ بود هی دست هاشو فوت می کرد دوباره می خورد.
به خودم اومدم و دونه های برنج و روی زمین جمع کردم مامان برای من یه بشقاب دیگه غذا اورد.
نگاهمو به باران دوختم که بدون قاشق با ولع داشت می خورد و گاهی انقدر داغ بود و دهنش می سوخت که درجا دوغ می خورد.
لب زدم:
- همش واسه خودت فقط اروم بخور سوختی.
سر سری باشه ای با دهن پر گفت که به زور متوجه شدم.
منم شروع کردم و با خوردن باران منم اشتها گرفتمم
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_55
#باران
بعد از خوردن بلند شدم کمک مامان سفره رو جمع کنم که نزاشت و با داداش جمع کرد سفره رو.
باران برگشت روی مبل کنارم نشست و نگاهی به بقیه انداخت.
می دونستم راحت نیست و یکم احساس غریبگی می کنه!
لب زدم:
- ببرمت سر خاک ننه گلی؟
باران بهم نگاه کرد و گفت:
- قشنگ معلومه خسته ای برو بخواب.
لب زدم:
- نمی تونم بزارم تنها بری اماده شو ببرمت.
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- نمی رم برو بخواب.
خوب بهش نگاه کردم و گفتم:
- من بخوابم جیم نزنی بری ها.
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- گفتم نمی رم دیگه.
ولی بازم کامل خیالم راحت نشد و گفتم:
- باران من باید مراقبت باشم خطر تهدید مون می کنه توروخدا تنها جایی نرو باشه؟
پوفی کشید و گفت:
- امیرعلی باز شروع نکنا گفتم نمی رم دیگه.
خوبه ای گفتم و بلند شدم عمو کوچیکه گفت:
- نمی مونی امیرعلی؟می خواستی والیبال بازی کنیم.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- شرمنده نمی تونم بمونم خواب کلافه ام کرده.
عمو لبخندی زد و با محبت گفت:
- برو پسر خیلی کار کردی شب بخیر.
شب بخیری گفتم و رفتم طبقه بالا توی اتاقم.
#باران
تنها نشسته بودم و به حرف های بقیه گوش می کردم که مامان امیرعلی اومد کنارم نشست و جلوم میوه گذاشت و گفت:
- دخترم مدرسه می ری؟
با این حرفش باز همه ساکت شدن انگار فقط دوست داشتن راجب من اطلاعات به دست بیارن.
سری تکون دادم و گفتم:
- اره کلاس یازدهمم ولی از وقتی امیرعلی پرش به پر من گیر کرده مدرسه نرفتم.
مامان ش سری تکون داد و گفت:
- عزیزم!بچه ام امیرعلی نصف شده خیلی هم خسته بود حتما خوابیده.
پاهامو توی بغلم جمع کردم و گفتم:
- شرط می بندم بیداره و خواب ش نمی بره چون من پایین ام فکر می کنه پا می شم می رم.
مامان ش گفت:
- خواب که خیلی بهش فشار اورده بود بعید می دونم بیدار باشه.
که صدای پای امیرعلی روی پله ها اومد.
پتو و بالشت شو زیر بغل زده بود اومد پایین خنده ام گرفت.
مامانش هم خنده اش گرفت.
جفت مبل روی فرش بالشت و پتو رو انداخت دراز کشید و گفت:
- الان خیالم راحته خوابم می بره شما راحت باشین من به سر و صدا عادت دارم.
بعدش هم گرفت خوابید.
مامانش با خنده گفت:
- حق با تو بود تو که گفتی نمی ری نمی دونم باز چرا نگرانه!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
چون می دونه من ممکنه برم کلا بستگی داره خودم چی بخوام همونو انجام می دم.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_56
#باران
گوشیم زنگ خورد با تعجب برش داشتم چون کسی به من زنگ نمی زد!
با دیدن اسم مامان جا خوردم مامان و زنگ بزنه به من؟
دکمه اتصال و زدم و گوشی و رها کردم رو پام که گفت:
- سلام دخترم.
حقیقتا خنده ام گرفت!
بلند زدم زیر خنده بقیه با تعجب نگاهم کردن و وقتی خوب خندیدم گفتم:
- بار اوله منو دخترت صدا کردی خنده ام گرفت خوب بگو کارت چیه؟
مامان با خنده ی من عصبی شد و خیلی زود از کوره در رفت و روی واقعی شو نشون داد:
- من می خواستم مثل ادم باهات برخورد کنم اما خودت نمی خوای معلومه که تو دختر من نیستی فقط زنگ زدم بهت بگم اگر تو عروسی بی احترامی به ما بکنی سهم ما رو ندی بد می بینی خیلی هم بد می بینی بابا گفته بگم اگر ما رو بالا نبری بدجور پایین می کشیمت حتی شده برای عذاب دادن ت زندگی تو تمام کنم این کارو می کنم یک عمرا به خاطر دختر بودن تو ما خفت کشیدیم حالا که به یه جایی رسیدی باید خفت ما رو جبران کنی فهمیدی؟
بازم خندیدم این دفعه یه خنده عصبی!
پوزخندی زدم و گفتم:
- می دونی که طبق رسم و رسوم چون من تک فرزندم کل اموال شما روز بعد از عروسی می خوره به نام من و همین طور چون من دارم مقام تونو بالا می برم برای جبران بازم کل اموال می خوره به نام من اینم یه سنت مهمه که از زیرش نمی تونید در برید مجبورید و حالا که دید راهی ندارید می دونید قراره باهاتون چیکار کنم افتادید به خس خس کردن اره؟حالا نشونتون می دم باران کیه!
و قطع کردم.
امیرعلی بیدار شده بود با حرفای ما و سر جاش نشست با دلسوزی نگاهم کرد.
با عصبانیت سرمو بین دستام گرفتم مامان امیرعلی دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش تکیه داد و گفت:
- اروم باش عزیزم خوبی؟پسرم از تو مراقبت می کنه نگران نباش.
از جام بلند شدم و عصبی دور خودم تاب خوردم و گفتم:
- فک کرده با بچه طرفه اره؟هه زنگ می زنه تهدید می کنه!اخ خدا من باید اینا رو تیکه تیکه کنم اروم بگیرم.
سمت گوشیم خیز برداشتم و شماره کسی که می شناختم و گرفتم دو بوق نخورده جواب داد اما هر کاری می کردم گوشی از روی بلند گو در نمی یومد انگار هنگ کرده بود!
پوفی کشیدم و جواب دادم:
- سلام اصغر کپک؟
با همون صدای زمخت ش گفت:
- فرمایش؟
لب زدم:
- می خوام یه کاری واسم انجام بدی دو نفرن یه گوش مالی حسابی با چند تا خراش جزعی که یکی دو روزی بیمارستان تشریف داشته باشن 500 ملیون هم می دم.
با تک سرفه ای گفت:
- به صدات می خوره بچه باشی که!
پوزخندی زدم و گفتم:
- بچه بزرگ شده هستی یا نه؟
با مکث گفت:
- اول پول!
لب زدم:
- حله یه شماره کارت روی همین موبایل بفرست تا فردا شب کار تمام شده باشه.
اوکی رو گفت و قطع کردم.
امیرعلی از جاش بلند شد و گفت:
- داری چیکار می کنی زده به سرت؟
بی توجه ادرس براش فرستادم و درجا شماره کارت فرستاد خواستم واریز کنم که امیرعلی گوشی رو از دستم کشید و گفت:
- باتوام چیکار داری می کنی؟
با عصبانیت جلوش وایسادم و گفتم:
- ۵ ثانیه وقت داری گوشی رو بزاری تو دستم و گرنه به ولای علی حتی یک ثانیه هم اینجا نمی مونم عملیات هم کنسله!
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خوب می دونی من یه دنده ام کار خودتو خراب نکن ۵ ثانیه ات شروع شد.
تا ۵ شمردم و ثانیه اخر گوشی و توی دستم گذاشت و گفت:
- این کارو نکن.
واریز زدم و گفتم:
- یه لطف ساده است در مقابل کار هاشون تا یاد بگیرن منو نباید تهدید کنن لازمه حتما نترس من کار مو خوب بلدم!
مامان امیرعلی با شک نگاهم می کرد وگفت:.
- واقعا داری این کارو می کنی دخترم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- جواب حرف هاشه هر کی خربزه می خوره پای لرز ش هم باید بشینه!
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_57
#باران
مادر امیرعلی گفت:
- عزیزم اونا پدر و مادر توان.
با خشم گفتم:
- اونا پدر و مادر من نیستن.
بلند شد و بغلم کرد و گفت:
- خیلی خب خیلی خب اروم باش رنگ ت سرخ شده اروم باش دخترم.
بغلم کرد و روی مبل نشوندتم به شونه اش تکیه دادم و با حرص زمزمه کردم:
- این عروسی سر بگیره اموال زده بشه به نامم همه چی رو می فروشم همه چی رو کارتون خواب شون می کنم تقاص تمام این سال ها از پوست و خون شون می کشم بیرون.
امیرعلی پایین مبل نشست و گفت:
- می خوای بری تو اتاق بخوابی؟
این دفعه حرف مو روی این خالی کردم:
- چیه خسته ای از دستم ها ها ها؟اصلا از اینجا می رم من خودم صد تا عمارت دارم.
پاشدم از جام برم که بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش که به عقب کشیده شدم و توی صورتم داد کشید:
- کجآااآااا می گم بخوابی چون می ترسم حالت بد بشه یعنی چی این حرفات؟اونا اذیتت کردن باشه من حساب شونو می رسم چرا سر من خالی می کنی؟تو هیجا نمی ری.
با حرص هلش دادم عقب و گفتم:
- بخوام برم می رم فهمیدی به تو هم ربطی نداره.
امیرعلی سعی کرد اروم باشه و گفت:
- تو زن منی هیچ جا بدون من حق نداری بری.
خنده عصبی کردم و گفتم:
- سورررری زنتم سورییی.
امیرعلی نشوندتم روی مبل و گفت:
- من سوری موری حالیم نیست طبق حرف خدا تو زن منی منم وظیفمه کاملا از زن ام مراقبت کنم الان ببین مامان و بابام ازدواج کردن مامان من ۲۴ ساعت می گه می خوام از اینجا برم؟ نه ولی تو ۲۴ ساعت می گی می خوای بری از پیش شوهرت کجا می خوای بری.
با چشای گرد شده نگاهش می کردم وای خدا زده بود به سرش.
سرمو توی بغل مامانش فشار دادم و گفتم:
- وای خاله پسرت دیونه شده داره چرت و پرت می گه.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_58
#باران
مامان امیرعلی گفت:
- وای از دست شما دوتا چرا انقدر به هم می پرین؟ امیرعلی بگیر بخواب مگه خوابت نمی یومد؟باران هم می مونه هیچ جایی نمی ره.
امیرعلی گفت:
- و تمام.
دراز کشید سر جاش منم همون جور به خاله تکیه دادم با نگاه امیرعلی با اخم منم بهش نگاه کردم وبا سر گفتم ها چته که گفت هیچی و چشماشو بست کلا رو مخه دوست دارم چکی ش کنم.
دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد این دفعه قبل اینکه برش دارم امیرعلی خیز برداشت برش داشت و خاموشش کرد و گفت:
- خوب این از این حالا بخوابیم.
بعدش هم گرفت خوابید.
منم نمی دونم کی خوابم برد.
با صدای مامان امیرعلی چشامو خابالود وا کردم و چند بار پلک زدم تا صدا و تصویرش واضح شد و گفتم:
- سلام.
با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
- سلام عزیز دلم صبح بخیر بیدار شو که باید برید خرید.
بعد هم یکم اتاق و جمع و جور کرد رفت بیرون اماده شدم و بیرون رفتم همه روی میز صبحونه نشسته بودن و داشتن صبحونه می خورن صندلی کنار امیرعلی نشستم اما چشاش بسته بود و خواب بود.
صداش زدم:
- امیرعلی.
رو به بقیه گفتم:
- سلام.
همه با مهربونی جواب مو دادن و فقط امیرعلی به صندلی تکیه داده بود و خواب بود حتما مال اینکه تا دیر وقت بیدار بودیم.
دوباره صداش زدم:
- امیرعلی با توام.
هیچ.
لیوان شربت و برداشتم خالی کردم تو صورت ش که از جا پرید و فریاد زد:
- سوختممممم.
منم هول کردم لیوان شیر رو خالی کردم تو صورت ش که بهت زده سر جاش خشکش زد.
البته همه خشک شون زده بود.
به لیوان قرمز جلوی خودم دست زدم مگه شربت نبود؟وای نه چایی بود چه چایی خوش رنگی.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و چایی و برداشتم ریلکس خوردم و گفتم:
- امیرعلی چه چایی ش خوشمزه است.
ناباور نگاهم کرد و همی طور قطره های شیر از سر و صورت ش چکه می کرد.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_59
#باران
امیرعلی ناباور لب زد:
- باران.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خوب صدات زدم بیدار نشدی ریختم روت بیدار بشی.
امیرعلی لب زد:
- با چایی؟
لیوان چایی مو برداشتم و گفتم:
- خدایی امیرعلی رنگ این چایی به چایی بودن می خوره یا شربت بودن؟
نگاه کرد و گفت:
- شربت.
گفتم:
- خوب دیگه منم فکر کردم شربته مقصر من نیستم مقصر چاییه.
با حوله صورت شو پاک کرد و گفت:
- حرف حق جواب نداره.
خنده ام گرفت و امیرعلی گفت:
- چه لباس عروسی باید برات بخرم؟
لقمه امو قورت دادم و گفتم:
- مگه تو باید بخری؟من خودم می خرم.
امیرعلی گفت:
- ولی فکر کنم لباس عروس و شوهر ادم باید بخره.
چرخیدم سمت ش و گفتم:
- باورت شده شوهرمی ها.
امیرعلی هم لقمه گرفت و گفت:
- مگه نیستم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- هستی ولی سوری یادت رفته؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- چه سوری چه واقعی فعلا که قانونی داری زنم می شی پس باید من حساب کنم.
پوفی کشیدم و گفتم:
- ببین لباس عروس باید خیلی مجلل باشه حدود یه 300 یا 400 ملیونی در میاد حواست هست؟
امیرعلی سر تکون داد و گفت:
- اشکالی نداره.
بیخیال لقمه گرفتم و گفتم:
- من چیکارت دارم فردا خودت می خوای زن بگیری می بینی پولات تمام شده.
امیرعلی گفت:
- فعلا که دارم با تو ازدواج می کنم پس زن من تویی دیگه.
خسته گفتم:
- اصلا هر کاری دلت می خواد بکن بعد از طلاق تصویه حساب می کنم باهات.
امیرعلی گفت:
- حالا کو تا طلاق.
با چشای ریز شده نگاهش کردم که مادرش لبخند عمیقی زد و به هردومون نگاه کرد.
بعد از صبحونه امیرعلی پاشد و گفت:
- خوب بریم؟
متعجب گفتم:
- خودم و خودت تنهایی؟با اون همه خرید؟
رو به مامان امیرعلی و عمه هاش گفتم:
- یعنی شما با ما نمیاید؟
مادرش گفت:
- چرا عزیزم؟
لب زدم:
- وای توروخدا من خسته می شم با اون همه خرید تازه نباید یکی کمکم باشه لباس و تنم کنه یا نظر بده.
امیرعلی گفت:
- من به کسی نگفتم گفتم شاید بخوای همه چی طبق نظر خودت باشه.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه من نمی تونم تنهایی.
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_60
#باران
و ادامه دادم:
- لطفا شما و عمه خانوم ها بیاین بریم.
همه باشه ای گفتن و بلند شدن برن اماده بشن.
وقتی اماده شدن دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم.
من و امیرعلی و مامانش توی یه ماشین سه تا عمه امیرعلی هم توی یه ماشین.
هر کاری کردم مادر امیرعلی نیومد جلو برای همین منم رفتم عقب پیشش نشستم.
داشتم به چادر قشنگش نگاه می کردم و حسابی چشممو گرفته بود با نگاه ام سر بلند کرد و گفت:
- چادر دوست داری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ولی تاحالا زدم دوست دارم بزنم.
مادرش با لبخند دستمو گرفت و منو بغل کرد به شونه اش سرمو تکیه دادم و گفت:
- امروز برات می خرم با وسایل حجاب از فردا سر کنی گلم خودمم بهت یاد می دم خانوم خانوما.
لبخند عمیقی روی لبم نشست و سری تکون دادم.
رسیدیم به یه مرکز خرید که همه چی توش پیدا می شد.
همه با هم وارد اولین مزون شدیم و مادر امیرعلی گفت:
- چه مدل باید باشه لباست؟
امیرعلی و بقیه هم منتظر نگاهم کردن که گفتم:
- باید خیلی بزرگ باشه و دنباله دار.
سری تکون دادن و همه پخش شدن تا لباس مورد نظر و پیدا کنن من و امیرعلی و مادرش هم از یه طرف دیگه رفتیم با دیدن لباس گفتم:
- همینه.
حجاب کامل داشت و خیلی هم دنباله دار بود.
امیرعلی با دیدن انتخابم گفت:
- اره قشنگه باید بپوشی.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- وای نه.
مادرش یکی از مسعول ها رو صدا کرد برامون درش بیاره که مسعول گفت:
- این لباس کرایه اش 170 ملیون هست و خریدش 320 ملیون.
سری تکون دادم و گفتم:
- میخریم.
سری تکون داد و برامون درش اورد توی پرو رفتم و مادر جون هم وارد پرو شد کمک کرد بپوشم به سختی با کلی ای و اوی پوشیدمش که دیدم خیلی سنگینه دستمو به در گرفتم یه وقت نیوفتم که در قفل نبود درست باز شد افتادم بیرون از پرو.
امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت:
- چی شد وای.
انقدر پارچه داشت که انگار افتادم روی تخت نرم.
لب زدم:
- وای خیلی سنگینه من چطور راه برم.
امیرعلی درمونده نگاهم کرد مادرش دستمو گرفت با کمک عمه هاش بلند شدم.
یه کلاه هم پوشیدم که موهامو پوشوند و وارد سالن شدم.
طبق گفته مسعول و راهنما شروع کردم به راه رفتن که لباس رفت زیر پام نزدیک بود کله پا بشم و مادرش زیر اومد گرفتمم صاف ام کرد و گفت:
- خوب دوباره شروع کن.
یکم راه رفتم اما واقعا بد بود امیرعلی با خنده بهم نگاه کرد که گفتم:
- مرگ نخند خدا بلایی که سر من میاد سر تو هم بیاد.
عمه ها و مامانش هم این بار خندیدن و خنده امیرعلی بیشتر شد.
کلافه رو زمین نشستم و گفتم:
- من خسته شدم.
راهنما با یه ژیپون خیلی بزرگ اومد و دوباره عوض ش کردم الان راحت تر شده بود و زیر پام نمی یومد راحت راه رفتم.
لباس و عوض کردم و بعد از خرید بقیه وسایل ش بیرون اومدیم.
رفتیم طبقه دوم برای بقیه وسایل.
با دیدن چادر فروشی گفتم:
- وای چادر.
وارد چادر فروشی شدیم و مادر جون گفت:
- برو هر کدومو دوست داری انتخاب کن گلم.
رو به امیرعلی اشاره کردم بیاد که سمتم اومد و با هم مدل ها رو انگاه کردیم امیر علی گفت:
- این چطوره؟
بهش نگاه کردم وای خیلی ناز بود مانکن و بغل کردم و گفتم:
- وای من همینو می خوام
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_61
#باران
امیرعلی با تک خنده گفت:
- نگاه کن چطوری بغلش کرده خدا.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم:
- امروز زیاد می خندیا.
ابروی بالا انداخت و گفت:
- دارم زن می گیرم داماد می شم نباید خوشحال باشم؟
ابرویی بالا انداختم و تیز نگاهش کردم که گفت:
- الان چرا چشاتو ریز کردی داری با دقت نگاهم می کنی؟
لب زدم:
- چون عجیب شدی.
فروشنده سمتمون اومد خودش یه خانوم چادری بود با لبخند رو به من گفت:
- انتخاب کردی عزیزم؟
سری تکون دادم و به چادر اشاره کردم که گفت:
- چقدر هم که خوش سلیقه ای انشاءالله که همیشه زیر سایه ی چادر مادر باشی گلم .
همون مدل رو برام بسته اشو اورد دادم دست امیرعلی و گفتم:
- بیا سرم کن.
امیرعلی بازش کرد و رو به مامانش گفتم:
- انقدر امیرعلی قشنگ سر می کنه قبلا سرم کرده نمی دونم از کجا یاد گرفته.
مادرش با چشای ریزه شده امیرعلی رو نگاه کرد و زیر زیرکی خندید امیرعلی هم خجالت کشید هم خندید.
چادر رو سرم کرد خودمو توی اینه نگاه کردم وای خدا چقدر خوشکل شده بودم.
خیلی با وقار و با متین.
ذوق زده گفتم:
-وای خیلی ناز شدم.
امیرعلی پشت سرم توی ایستاد و گفت:
- خیلی دیگه نباید از سرت درش بیاری.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
مادرش صدام کرد و گفت:
- عزیزم بیا ببین از اینا کدومو می خوای.
با هیجان سمت ش رفتم با دیدن روسری ها با انواع رنگ مونده بودم و همین جور نگاه می کردم که امیرعلی گفت:
- من انتخاب کنم؟
اینو رو به من گفت و از اونجایی که سلیقه اش حرف نداشت اره ای گفتم.
یه ابی پررنگ یه ابی فیروزه ای یه زرد یه یاسی یه سفید یه مشکی و یه سبز شو برداشت واقعا انتخاب ش عالی بود جلوم گرفت و گفت:
- خوبن؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عالیه فقط اینا چرا انقدر بلند ان؟
امیرعلی روی میز گذاشت و گفت:
- چون به طرز خاصی بسته می شن یاد می گیری حالا.
سری تکون دادم و ساق دست و بقیه وسایل هم ست روسری ها امیرعلی برداشت با یه باکس گیره ی روسری.
بعد از کلی خرید روی راه روی پاساژ نشستم و به کرکره مغازه بسته شده تکیه دادم و گفتم:
- توروخدا من خسته شدم بشینین.
امیرعلی اون همه خرید و پایین گذاشت و گفت:
- فقط طلا مونده اونو بگیریم رفتیم پاشو اخرشه.
ادای گریه کردن در اوردم و بلند شدم رفتیم توی طلا فروشی و امیرعلی همه خرید ها رو گذاشت پایین یه نفس راحت کشید.
عمه ها و مامان ش نشستن تا نفسی تازه کنن و اومدم بشینم که امیرعلی گفت:
- کجا باید انتخاب کنی.
ملتمس گفتم:
- خودت انتخاب کن توروخدا توروخدا.
باشه ای گفت و نشستم کنار مامانش و بهش تکیه دادم بعد از چند دقیقه امیرعلی مدل دلخواه شو پیدا کرد اورد سمتم و گفت:
- خوبه؟
یه حلقه خیلی تجملاتی بود و خیلی سنگین.
لب زدم:
- خوب ما که همه چیو مذهبی گرفتیم اینم مذهبی بگیریم.
امیرعلی گفت:
-فکر اونجا رو کردم اما اون طلا رو خودم می زارم دستت این طلا رو باید جلوی خاندان ت دستت کنم باید یه چیز اشرافی باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب پس باشه .
امیرعلی اینو با یه سرویس خرید و گفت:
- تمامه بریم.
خرید ها رو همگی برداشتیم و سوار ماشین شدیم.
وقتی رسیدیم خونه هر کدوم یه طرف نشستیم و نصف مون هم رفتن بخوابن.
اومدم برم سمت پله ها که امیرعلی گفت:
- کجا به سلامتی هنوز کار داریم.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_62
نالان نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم:
- وای ولم کن خسته ام چی می خوای از جون من.
امیرعلی با حرفام خنده اشو قورت داد و گفت:
- تو چرا انقدر تنبلی؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم خم شدم کفش مو در اوردم که سریع دوید بره تو اشپزخونه کفش و پرت کردم و از اونجایی که خیلی نشونه گیریم عالی بود خواست بخوره تو سرش سرشو خم کرد خورد توی گلدون سنتی و هر دوافتادن و گلدون خورد شد.
امیرحسین داداش امیرعلی با تک خنده ای گفت:
- اخرین باقی مانده از جهیزیه مامان بود همه رو من و امیرعلی شکوندیم ست این گلدون و بابا اخری رو هم تو عالی شد.
مامان امیرعلی با صدای شکستن اومد توی سالن با دیدن گلدون به امیر حسین نگاه کرد و گفت:
- کار توعه؟
امیرحسین به من اشاره کرد و گفت:
- کار عروس دسته گلته خواست پسر تو بزنه تیرش خطا رفت .
خودمو مظلوم گرفتم و مامان امیرعلی گفت:
- فدای سرش خیره انشاءآلله.
امیرعلی دست به کمر گفت:
- بعله دیگه نو که میاد به بازار (به خودش و امیرحسین اشاره کرد و گفت:
- کهنه می شه دل ازار ما که می شکوندیم خیر نبود دختر گلتون که شکونده خیره این نامردی تمامه.
با چشای ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
- عه اینجوریاس شازده باشه اگر من فردا با تو جایی اومدم اگه اومدم عروسی تا نیای نگی غلط کردم نمی بخشمت.
چشای امیرعلی گرد شد و گفت:
- بگم غلط کردم؟عمرا.
امیرحسین خندید که امیرعلی گفت:
- درد به چی می خندی؟
امیرحسین گفت:
- چون می دونم تهش می گی غلط کردم.
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با نیش باز نگاهش کردم که امیرعلی گفت:
- اگه من گفتم خرم.
#صبح
برای بار هزارم امیرعلی زد به در اتاق و گفت:.
- باران توروخدا بیا بریم دیر شد هزار تا کار دارم ارایشگاه منتظرته.
خیلی ریلکس گفتم:
- بگو غلط کردم تا بیام.
قفل درو بالا و پایین کرد و گفت:.
- حالا این درو باز کن باز نکنی می شکنم ش ها.
گفتم:
- بشکن در خونه خودتونه بعدشم درو می شکنی میای تو منو که به زور نمی تونی ببری.
بلند داد زد:
- مامان بیا عروس تو راضی کن.
مامانش هم داد زد:
- بگو غلط کردم کار و تمام کن.
بلند خندیدم و گفتم:
- یالا منتظرم وقتت داره می گذره.
امیرعلی گفت:
- باشه باران خانوم نوبت منم می شه غلط کردم خوبه حالا عروس خانوم عروس ننه ام می شی؟
درو باز کردم و گیج گفتم:
- ها؟
با ابرو های بالا رفته گفت:
- می گم بعله رو می دی انشاءالله عروس ننه من می شی؟راه می یوفتی بریم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- وسایل و برداشتی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره بریم.
اومدیم بریم که مادر امیرعلی با اسپند اومد و دور سرمون چرخوند و قربون صدقه امون رفت که کلی ذوق کردم با خنده گفتم:
- وای مادرجون چنان خوشحالی و دور مون تاب می خوری حس می کنم دارم واقعی عروس می شم.
با این حرفم امیرعلی خیره نگاهم کرد و گفت:
- حالا مگه الکی داری عروس می شی؟
متعجب گفتم:
- ها؟
هیچی گفت و تا دم در رفتیم که امیرحسین از بالا داد زد:
- داداش.
امیرعلی برگشت و گفت:
- دیشب گفتی اگه بگم غلط کردم خرم.
قش قش خندیدم و امیرعلی یه دمپایی پرت کرد که جاخالی داد و گفت:
- بیا همه داداش دارن منم داداش دارم از خواب پا شده بیاد اینو بهم بگه مامان بیا این امیرحسین و ادب کن.
مامانش گفت:
- برو دیگه پسری لوس مگه دیرتون نشده؟
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_65
#باران
با خنده با امیرعلی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
نگاهمو به امیرعلی دوختم و گفتم:
- امیرعلی چه حسی داری که می خوای داماد بشی؟
امیرعلی حرکت کرد و گفت:
- حس خوب!
به وجد اومدم و چرخیدم سمتش و گفتم:
- به خاطر اینکه داری شوهر من می شی؟
با خوشحالی گفت:
- نه چون دارم این عملیات و تمام می کنم بلاخره شر کلی ادم بد قراره پاک بشه از روی زمین و خودش کلی صواب داره و این عملیات تمام بشه یه نفس راحتی می کشم و بعدش هم سرهنگ می شم!
کلا خورد تو ذوقم و فهمیدم هیچکس توی این دنیا من باعث خوشحالیش نیستم و نخواهم بود.
لبخند روی لبم خشکید و صاف نشستم اهان ی زیر لب گفتم.
من به چی فکر می کردم و اون به چی فکر می کرد!
نباید هم خوشحال باشه که شوهر من می شی اخه کی از من خوشش میاد؟خودش یه بار قبلا بهم گفته بود نه شرم دارم نه حیا نه حجاب نه هیچی من احمق بودم فکر کردم خوشحالیش به خاطر اینکه من دارم زن ش می شم از چی من باید خوشش بیاد اخه!
بغض توی گلوم نشسته بود و داشت خفه ام می کرد.
جدیدا زیاد دارم گریه می کنم و ضعیف شدم و اصلا خوب نیست.
امیرعلی منو در مقابل حرف ها و واکنش هاش ضعیف کرده بود منو وابسته خودش کرده بود و حالا این من بودم که باز باید بسوزم و دم نزنم.
به سختی سعی می کردم بغض مو قورت بدم تا باز سنگ روی یخ نشم.
جلوی ارایشگاه وایساد که سریع پیاده شدم.
صندوق و زد و پیاده شد خودم سریع وسایل و بلند کردم که گفت:
- بزار کمکت کنم.
عقب رفتم و گفتم:
- نه نمی خواد برو خداحافظ.
برگشتم و سمت ارایشگاه رفتم که صدام کرد:
- باران چیزی شده؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
- نه.
در ارایشگاه رو باز کردم به سختی و داخل رفتم.
سلامی به منشی کردم و دو نفر اومدن کمکم وسایل و ازم گرفتن.
بعد اینکه لباس هامو عوض کردم روی صندلی مخصوص نشستم و ارایشگر دست به کار شد.
بقیه عروس هایی که توی سالن بودن از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن همراه هاشون دورشون می گشتن و فقط می تونستم ببینم و حسرت بخورم.
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:
- عروس خانوم به چی فکر می کنی اینجور اشک لبالب چشات رو پر کرده ارایش ت خراب می شه
به درک که خراب می شه مگه واسه کسی مهمه؟من مثل بقیه عروس ها نه داماد عاشقی دارم که بخواد منتظرم باشه و از زیبایی م به وجد بیاد نه خانواده و ای که مشتاق دیدنم باشه پس خراب بشه به جهنم.
ارایشگر گفت:
- خانواده ات نیومدن عزیزم؟
لب زدم:
- مردن.
تسلیت ی گفت و بعد کلی اماده شدم لباس مو با کمک شون پوشیدم.
همیشه توی بچگی که این لباس و می دیدم کلی ذوق می کردم یه روز منم با عشق می پوشمش و از خوشحالی روی پای خودم بند نمی شم و حالا اون روز رسیده بود و از بی کسی و ناراحتی اروم و قرار نداشتم.
گفتن داماد اومد بلند شدم و از ارایشگاه بیرون اومدم توی حیاط منتظرم بود.
کلی چهره اش خندون بود گل و داد دستم و گفت:
- خوشکل شدی.
اگه قبل اون حرف صبح می گفت شاید الان می تونستم لبخند بزنم اما بدتر دلم گرفت فقط نگاهش کردم تنها چیزی که نیاز داشتم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه مخصوصا امیرعلی و یه دل سیر گریه کنم.
لبخند ش مهو شد و گفت:
- لنز ها اذیتت می کنه؟اخه چشات پر اشک شده.
ای کاش می تونستم بهش بگم عشق تو اذیتم می کنه!
اره دوست دارم امیرعلی خیلی زیاد شاید خیلی وقته دوست دارم از همون روز اول که اومدی توی زندگیم اخه تو اولین ادم زندگیمی که تو اومدی سمتم تو منو خواستی و بعد من فهمیدم همش یه بازیه! و من مهره ی اصلی بازی که هر کی رسید یه پیچ و تابی بهش داد.
ای کاش نمی یومدی امیرعلی من درد به اندازه کافی داشتم حالا درد توهم تحمیل شد بهشون.
لب زدم:
- اره بریم.
و خودم زود تر راه افتادم فیلم بردار دم در بود بی توجه بهش درو باز کردم و نشستم درو بستم و زل زدم به جلو.
امیرعلی سوار شد و حرکت کرد.
سرمو به اینه تکیه دادم و زل زدم به خیابون های تهران و ادم هاش.
امیرعلی گفت:
- نچسب به شیشه ارایش ت پاک می شه!
زمزمه کردم:
- به درک.
لب زد:
- چیزی گفتی؟
با صدای بلند تری گفتم:
- گفتم بزار پاک بشه مهم نیست.
امیرعلی مردد گفت:
- ولی عروس ها که حساس ان و مدام هی چک می کنن مبادا ارایش شون خراب شده باشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- عروس ها حساس ان مبادا ارایش شون خراب بشه توی چشم داماد زشت باشن یا جلوی فک و فامیل ولی من نه عروس واقعی ام نه داماد واقعی دارم و نه خانواده پس مهم نیست خراب بشه.
امیرعلی گفت:
- از حرف صبح ام ناراحت شدی؟
لب زدم:
- تو فقط راست شو گفتی حقیقت هم تلخه! منم به تلخی عادت دارم.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_64
#باران
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خواهش می کنم بس کن نمی خواد دلیل بیاری حرف های الکی بزنی تاحال من خوب بشه دل منو با وعده و عید خوش کنی من می دونم تو منو دوست نداری من اون دختری که می خوای نیستم و همه ی این چیز ها به خاطر عملیاتته می دونم می دونم می دونم اصلا من کیم که تو بخوای به من اهمیت بدی منو خانواده خودم نخواستن تو بخوای؟اینکه یه ادمی منو نخواد این عجیب نیست چون تاحالا هیچکس نخواسته این که یکی پیدا بشه بگه منو می خواد عجیبه!خواهش می کنم تمام ش کن چیزی نگو.
ساکت شد و با اخم به جلو نگاه می کرد.
نفس هاس عمیق پی در پی می کشیدم تا بغض م فروکش کنه اما مگه بیخ گلوی من رو ول می کرد؟
رسیدیم باغ برای عکاسی.
عکاس که اوضاع ما رو دید جلو نیومد جلوی لباس مو بالا گرفتم و یه طرف باغ و گرفتم رفتم وقتی از امیرعلی دور شدم روی چمن نشستم و زانو هامو بغلم کردم اما با این لباس پفی سخت بود واقعا.
ای کاش زمان زود تر بگذره و امروز هم تمام بشه!
سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم.
خیلی خسته ام به یه خواب عمیق نیاز دارم شاید یه خوابی که اصلا بیدار نشم!
روی چمن دراز کشیدم و چشامو بستم که خوابم برد.
#امیرعلی
همین که رسیدیم پیاده شد و ازم دور شد.
حرف هاش همه بوی غم می داد وحشتناک هم بوی غم می داد دلم می خواست همدم ش باشم حداقل من همدم ش باشم ولی گند می زنم فقط همدم که نیستم هیچ نمک روی زخم فقط.
دنبال ش رفتم که دیدم مثل بچه ها سرشو روی پاش گذاشت و بعد هم دراز کشید و خواببد.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ