eitaa logo
⸤♥️̶̶ⷮ ⷩ ̶ⷷ𖡬𝀗𝄄بـاوان⸣
32.6هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
678 ویدیو
93 فایل
⬪ مگرمی‌شودازکسی‌گذشت‌کہ تمام‌شعرهایت‌رامدیونِ‌چشم‌هایش‌هستی: )𖨥🎻𖥷 باوان˼جگرگوشـ˒˒♥️˓˓ـھ˹ - - تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/3400269970Ccc320fc010 ‌‌‌‌‌‌ کپی‌حرام!تابع‌فوروارد استفاده‌شخصی‌مانعی‌ندارھ‌‌رفیق☁️.
مشاهده در ایتا
دانلود
_خـداازمـٰانگیردنعمـت‌آشفتہ‌حالـےرا💛 . .
◗‍‌این‌میتونست‌من‌ودخترم‌باشیم◖ 😹
خندھ‌هـایم‌، درد‌دارد‌جـٰان‌من... حـالا‌ببین بـے‌تـوبـودن‌هر‌شـبانگہ‌خـۅن‌بہ‌‌جـٰانم‌میکند!(: • رویـا‌رضائـی ᴇɪᴛᴀᴀ.ᴄᴏᴍ.ʙᴀᴀᴠᴀɴ
تنھـٰایی، شاخہ‌ی‌‌درختی‌ست‌پشـتِ‌پنجرھ‌اَم گاهی‌لبـاس‌ِبـرگ‌می‌پوشد گاهی‌لبـاسِ‌بـرف... اما... همیشہ‌هست🚶🏻‍♂' 𝙴𝚊𝚝𝚊𝚊.𝚌𝚘𝚖.𝙱𝚊𝚟𝚊𝚊𝚗
❝ 🛵🌺 این‌دنیـٰاپرازآدم‌هـٰای‌معمـولیـہ • ‌•
دست کشیدم رو چشماش و زمزمه کردم:
⸤♥️̶̶ⷮ ⷩ ̶ⷷ𖡬𝀗𝄄بـاوان⸣
دست کشیدم رو چشماش و زمزمه کردم:
رنگ چشمات بارون رو به یادم میاره! خندید و خودشم دست کشید رو چشماش و گفتش : بارون مگه رنگ داره جانم؟ دست زدم زیر چونه و حواسمو غرق کردم تو قرنیهِ چشماش: نه نداره ، اما حس داره! چشمات حس بارون رو داره؛ نگاشون که میکنم هم آروم میگیرم هم دلم آشوب میشه .. آروم میگیرم از بودنشون و آشوب میشم از این همه آرامشی که اگه نباشی دیگه هیچوقت نمیاد تو زندگیم؛ چشمات مثل بارون، یه حال بدِ خوبو میریزه تو وجودم . . !♥️🔒-
[- امروز یه پیرمرد پیرزنی رو صندلی کنار پارک نشسته بودن که یهو پیرمرده برگشت به زنش گفت: قربون خدایی برم که تورو آفرید! نمیدونم پیرزنه اون لحظه چه حسی داشت ولی حقیقتا قربون صدقه به این قشنگی ندیده بودم!! و دلم از این عشقا خواست‌( : "] 💌ᴇɪᴛᴀᴀ.ᴄᴏᴍ.ʙᴀᴀᴠᴀɴ
بسم اللّٰـہ . .✨
ــ('♥️•ــ‌ ـــ درزندگـےچیزهایـےهستندڪہ باوجودشـٰان‌حس‌خوب‌میگیریم . . مثل‌استشمــٰام‌ڪردن‌بوی‌نوازد یازیربـاران‌بودن‌و . . حـال‌خوب‌بـٰاران‌وبـوی‌نم مثل‌قدم‌زدن‌روی‌برگ‌هـای‌خشڪ مثل‌خـوردن‌سیب‌زمینـےهای‌سـرخ‌شده مثل‌خوردن‌شیرمـوزهـٰای‌مـادرم(: مثل‌لمس‌گلبرگ‌هـای‌لطیف‌رزسـرخ وتوسرشـٰار‌ازتمـام‌اینهایـے! وتوبـابودنت‌؛ تمـٰام‌حس‌های‌خوب‌دنیـارابرایم‌ باخودت هدیہ‌می‌آوری‌نعمت‌الهـے(:
☁️ . . کسی چه می‌داند شاید سال‌ها بعد وقتی در جلسه چند نفری نشسته‌ای و با صدای مردانه‌ات مغرورانه صحبت می‌کنی ، ناخودآگاه یاد من میافتی و زیر لب زمزمه می‌کنی که او الآن کجاست ؟! برای دقایقی چشمانت را میبندی تا شاید مسلط شوی و خاطرم از ذهنت پاك شود ، همکارت از تو می‌پرسد چیشده حالت خوبه ؟ سرت را بلند می‌کنی و خودکار در دستت را به کف دستت می‌فشاری و می‌گویی : من خوبم ، اما کسی چه می‌داند که از درون آشفته‌ای ! جلسه را ترك می‌کنی و با قدم‌های بلند خود را به هوای آزاد بیرون می‌رسانی ؛ آن روز می‌فهمی که فقط تظاهر می‌کنی که خوشبختی ، آن روز متوجه دوست داشتنت می‌شوی که سال‌ها بخاطر غرورت سرکوبش کردی ، آن روز می‌فهمی اگر چه به هر چه خواستی رسیدی اما جای خالی من همه‌ای داشته‌هایت را در برگرفته ، آری کسی چه می‌داند ؟ شاید آن روز من خوشبخت‌ترین خانم خانه مردی‌ام که مردش بر روی صندلی کناری تو نشسته و تو بی‌خبر از این موضوع هنوز هم گمان می‌کنی که تو را دوست دارم !💜🚶🏻‍♀ - 𝙴𝚊𝚝𝚊𝚊.𝚌𝚘𝚖.𝙱𝚊𝚟𝚊𝚊𝚗 !