eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
629 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آروم و با طمأنینه رانندگی می‌کرد. حتی یه آهنگ زیادی شاد هم گذاشته بود. پشت فرمون هم حرکات موزون انجام می‌داد. رقصیدنش در حالی که من داشتم حرص می‌خوردم زیادی آزار دهنده بود. نگاهش نمی‌کردم تا کمتر حرص بخورم، اما صداش رو که نمی‌تونستم نشنوم. با آهنگ همخونی می‌کرد و لحن موزیش عجیب اذیتم می‌کرد. -می‌ریم رستورانی که نزدیک خونه است. نبردمت تا حالا اونجا، کبابهاش حرف نداره. می‌خواست پیروزیش رو جشن بگیره. جوابی ندادم. -داداشت رو خیلی دوست داری‌ها! مکثی کرد و گفت: - من بودم می‌گفتم به جهنم، ببر بندازش زندان. تو دلم گفتم، چون تو عاطفه سرت نمی‌شه. جوابی که نگرفت گفت: - یادت باشه از این به بعد قهر کنی و ول کنی بری خونه داداشت، دیگه بهت نمی‌گم برگرد، دنبالت هم نمیام. اول یه بلایی سر داداشت میارم، بعد می‌شینم و منتظر می‌مونم که برگردی. و تاکیدی لب زد: - خودت برگردی! نگاهش کردم و گفتم: - چون خیلی عوضی هستی! بلند خندید، خیلی بلند. - پس بالاخره نطقت باز شد! جدی شد و گفت: - از این به بعد هم خواستی نطق کنی، حرف دهنت رو اول هم بفهم. از مادر زاده نشده کسی که به من بد و بیراه بگه و جواب نگیره. پس ببند تا مجبور نشدی لب و لوچه ات رو به جای سماق کباب مِک بزنی. زیر لب زمزمه کردم: - ازت متنفرم! - بلند زر زر کن که جواب بگیری. بهتر بود چیزی نگم و ساکت بمونم. خودش هم دیگه چیزی نگفت. نزدیک رستوران پارک کرد. پیاده شدیم. منتظرم موند تا ماشین رو دور بزنم و باهاش هم قدم بشم. از قصد لفت می‌دادم تا حرصیش کنم. متوجه شده بود که لبخند می‌زد، از همون‌هایی که من رو حرصی می‌کرد. دستم رو گرفت. چشمک زد. -مثلا خیلی عاشقیم! نگاهش رو گرفت ادامه داد: - آخه من عاشق چیه تو بشم؟ دستم رو کشیدم. بلند خندید و این ‌بار دستش رو دور شونه‌ام انداخت. - از حرص خوردن من چی عایدت می‌شه؟ بیخیال گفت: - مگه حرص می‌خوری؟ بلافاصله اضافه کرد: - حرص نخور، لذت ببر از اینکه کنار مردی مثل من هستی. زیر لب زمزمه کردم: - از خودراضی. جدی گفت: - همین که هست. وارد رستوران شدیم. یه گوشه دنج نشستیم. منو رو برداشت و نگاهی بهش انداخت. بلند شد. می‌دونستم چی قراره سفارش بده. کباب؛ کباب مخصوص و سلطانی، مثل همیشه. چند دقیقه بعد برگشت. یکم سکوت کرد. می‌دونستم حرف نزدن چقدر براش سخته و به احتمال زیاد سکوتش خیلی طول نمی‌کشه. همین طور هم شد. -با خودت چی خیال کردی! گفتی می‌رم خونه داداشم قهر، که مجبور بشه به حرفم گوش بده و با دوستهاش قطع رابطه کنه. فکر کردی می‌تونی کنترلم کنی، من همینم گندم، از این به بعد هم داستان همینه. تو هم می‌مونی خونه و صدات در نمیاد. - چرا باید تحملت کنم؟ - چون من می‌گم، چون من می‌خوام. باشه؟ کی حرف زدن با این مرد فایده‌ای داشته که من داشتم باهاش دهن به دهن می‌شدم تا با حرف قانعش کنم! پس ساکت شدم.
گارسون سفارشاتمون... نه، سفارشاتشون رو آورد. من کی اهمیت داشتم که سفارش من رو بیاره. یه دیس بزرگ، پر از کباب و گوجه و نون تنوری تازه. بدون تعارف مشغول شد. چند لقمه‌ای که خورد نگاهم کرد. -نخوری سرت کلاه رفته. با حرص جواب دادم: -همین تو سیر شی کافیه! کمی نگاهم کرد و لقمه‌ای پیچید و به طرفم گرفت. - بگیر، خوش باش. من حرکتی نکردم. لقمه رو به زور توی دستم چپوند. - بخور. وقتی دید کاری نمی‌کنم شونه بالا داد و مشغول شد. با لقمه توی دستم بازی می‌کردم و غذا خوردنش رو تماشا. از شش تا کباب توی دیس پنج تاش رو خورد. نگاهم کرد. - نخوردی؟ ابرو بالا داد. -نمی‌خوری؟ پوزخند زد و لب زد: - به جهنم! خودت ضرر کردی. نگاه ازش گرفتم. آرنج هر دو دستش رو روی میز گذاشت و بهم زل زد. -یه دقیقه دور و برت رو نگاه کن. فقط من و تو داریم با هم می‌جنگیم، من و تو واقعاً زن و شوهریم؟ زن و شوهری که فقط اسم هم رو تو شناسنامه داریم، وگرنه اگه تو زن بودی، شب نمی‌ذاشتی من تنها بخوابم، صبح هم بدون صبحونه برم. زنیّت به خرج می‌دادی. همه تقصیرها افتاد گردن من. اخم کردم. یاد حرفهای دیشبش از ڋهنم پاک نمی‌شد. پنج دقیقه توی سرما با یه لباس نازک کم زمانی نبود، بعد انتظار زنیت از من داشت. دستم هنوز درد می‌کرد و حتی زحمت عذرخواهی به خودش نداده بود. پوزخند زد و ادامه داد: - اگر ما زن و شوهر بودیم... این جای حرفش رو می‌دونستم قراره به کجا ختم بشه. دلم می‌خواست حرصش رو در بیارم، پس گفتم: - من و تو زن و شوهریمون نصفه‌ است، چون تو عرضه نداری. سرم رو کج کردم و اضافه کردم: - چون که تو مردش نبودی! اگه بودی تا حالا زن و شوهرم شده بودیم. به آنی رنگش پرید. گوشهاش سرخ شد و لباس سفید. لبش رو تر کرد و دستمالی برداشت و دستش رو پاک کرد. -من مردش نیستم؟ از جاش بلند شد و مستقیم به طرف صندوق رفت. لب گزیدم. این چه حرفی بود زدم؟ نگاهش می‌کردم. پول غذا رو حساب می‌کرد. عصبانی بود و پایین و بالا شدن سینه‌اش رو از همین فاصله هم می‌دیدم. نزدیک شد و با دیدن رگ های بیرون زده‌ی گردنش، مثل سگ پشیمونی شدم از حرفی که زده بودم. گندم احمق باز هم بی موقع زبون باز کرده بود. جابه جایی زمین و اسمون اتفاق می‌افتاد اگر لال می‌شدی!
هدایت شده از بهار🌱
هدایت شده از بهار🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا