eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت25 چقدر خوب بود که امروز جلوی فک و فامیل‌ زن عمو حس حقارت نداشتم. رنگها
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 - دخترای خانواده اعتمادی تا شوهر نکردند دست به صورتشون نمی‌زنند. آروم به حالت اول برگشتم. تو خونه این زن زندگی می‌کردم و نمی‌شد به حرفش گوش ندم. هر چند، قبل از این هم گوش می‌دادم. سمانه همون‌طور که نخ رو دور انگشتش تاب می‌داد، گفت: - ای بابا زرین خانوم! این حرفا چیه؟ الان دخترها همه صورتشون رو تمیز می‌کنند. این که اشکالی نداره! رو به من کرد و ادامه داد: - پاشو بیا. خیلی دلم می‌خواست که دستی به صورتم بکشم. همیشه توی خوابگاه، بچه‌ها صورت همدیگر رو تمیز می‌کردند. منم با اجازه عمو این کار رو انجام داده بودم، ولی الان نمی‌تونستم بدون اجازه زن‌عمو کاری کنم. جواب دادم: -ممنون عزیزم، ولی تا بزرگترم اجازه نده نمی‌تونم. پچ‌پچ‌ها شروع شد گوشه‌ی لب‌های زن‌عمو کش اومد. دستهای سمانه شل شدند. کمی فکر کرد و به سمت زن عمو رفت. سرش رو کنار گوش زن عمو گذاشت و اروم شروع به حرف زدن کرد. چند دقیقه‌ای بعد صاف نشست. زن عمو نگاهی به من انداخت. بعد به سمانه چیزی گفت، که متوجه نشدم. سمانه خوشحال از جاش بلند شد. رو به من گفت: -پاشو خانم خانما! اجازه‌ات رو هم گرفتم. به زن‌عمو نگاه کردم. به معنای تایید سر تکون داد. با لبخند به جایی که سمانه اشاره می‌کرد رفتم. چقدر خوبه که این خانواده این رسم رو داشتند. دلم یکم تغییر می‌خواست، یه شادی کوچیک. فکر می‌کنم این جوری عمو هم خوشحال‌تر باشه. بالاخره بعد از چند ساعت مهمون‌ها رفتند. مشغول جمع کردن سالن شدم. تمام فکرم پیش سمانه و مهگل بود که یه ربع دم در با زن‌عمو صحبت می‌کردند. یعنی چی می‌گفتند؟ کاش می‌تونستم برم از زن‌عمو بپرسم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت26 - دخترای خانواده اعتمادی تا شوهر نکردند دست به صورتشون نمی‌زنند. آ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 روی مبل نشستم. به سالن به هم ریخته نگاه می‌‌کردم که زن عمو وارد سالن شد. به اتاقش رفت و با یه چادر سیاه برگشت. در حالی که چادر به سر می‌کرد به من نگاه کرد. -خونه رو مرتب کن، الان میام. زیر لب چشمی گفتم و پیچ و تابی به بدنم دادم. زن‌عمو رفت و من مشغول شدم. همه کارها رو انجام دادم. شام گذاشتم. باقالی‌پلو، غذایی که حامد خیلی دوست داشت. از همه توانم استفاده کردم که خیلی خوشمزه بشه. تو که از دستش دلخوری، پس چرا به فکرشی؟ اهمیتی به ندای شیطانی درونم ندادم. این غذا باید بی‌نقص می‌شد. از پنجره آشپزخونه نگاهم به حیاط افتاد. در تا نیمه باز بود. یعنی زن‌عمو در رو نبسته بود؟ شاید هم برگشته، شاید هم یکی از پسرها به خونه اومده. با فکر به پسرعموهام روسری دور گردنم رو بالا کشیدم. به طرف در راهرو رفتم. با دقت و از زاویه جدید در نیمه باز رو وارسی کردم. چادر سیاه و گل‌ برجسته زن‌عمو رو شناختم. خیالم راحت شد. حتماً با یکی از همسایه‌ها هم کلام شده بود. شیطنتم گل کرد. به سمت آیفون رفتم. بی‌صدا گوشی رو برداشتم. دستم رو جلوی دهنی گوشی گرفتم، تا صدایی بیرون نره. صدای همسایه ته کوچه می‌اومد. - بازم خدا خیرت بده زرین خانوم! این دختر که کسی رو نداره. حالا صدای زن دیگه‌ای می‌اومد. -من با خودم گفتم با کاری که مادر این دختر در حق شما کرد، الان یا می‌فرستیش پیش عمه‌اش یا یکی از فامیلای مادرش. حالا زن‌عمو بود که جواب می‌داد. _فرهاد همیشه دلش یه دختر می‌خواست. می‌گفت بهار دخترمه. مادرش هم که کسی رو نداشت. یه خواهر داشت که اصلاً نمی‌دونیم کجاست. خواهرشوهرم هم که می‌دونید بعد از اون تصادف، حوصله خودشم نداره. منم که نمی‌تونم امانت فرهاد رو ول کنم. زن‌عمو عاشق شنیدن این حرف‌ها بود. تعریف، تمجید، بزرگ منش نشون دادن خودش. گوشی رو خیلی آروم سر جاش گذاشتم. هوا داشت تاریک می‌شد. وقت اذان بود.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت27 روی مبل نشستم. به سالن به هم ریخته نگاه می‌‌کردم که زن عمو وارد سالن
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 وضو گرفتم. زن‌عمو هم دل از حرف زدن با همسایه‌ها کند و به خونه برگشت. نگاهی به خونه مرتب و تمیز انداخت. سریع به آشپزخونه رفت. نگران غذا بود. وسط سالن با آستین‌های بالازاده ایستاده بودم. برای راحتی خیالش گفتم: -باقالی پلو گذاشتم. چیزی نگفت. احتمالا تا اجاق گاز رفته بود و مطمئن شده بود. وارد اتاقم شدم. سجاده رو پهن کردم. نمازم رو خوندم. خیلی خسته بودم. همون جا کنار سجاده خوابم برد. با صدای حامد که از سالن می‌اومد، چشم‌هام رو باز کردم. -مامان، بهار هنوز خوابه؟ -خوبه دیگه، سفره خونه حضرتیه. وقت شام شده، یکی بره شاهزاده خانوم رو بیدار کنه. این صدای حسام بود، مثل همیشه پر از کنایه. حامد گفت: -بیدارش نمی‌کنی؟ زن عمو جواب داد: -نه، ولش کن، بذار بخوابه. امروز خیلی خسته شده. حسام گفت: -کوه کندند خانوم؟ حامد معترض گفت: -داداش! زن عموگفت: -غذاتون رو بخورید. حامد گفت: -مامان، تو هیچ وقت باقالی پلو رو اینجوری درست نمی‌کردی؟ زن‌عمو گفت: - دست‌پخت بهاره. حسام گفت: -زحمت کشیدند، بالاخره یه کاری کردند. به پهلو شدم. بازوم رو روی گوشم گذاشتم تا چیزی نشنوم. سجاده پهن نبود. بالش زیر سرم و پتویی روم کشیده شده بود. قطعا این کار پسرعموهام نبود. زن‌عمو زرین مهربون شده بود! چشمهام رو بستم و دوباره خوابیدم. با احساس ضعف از خواب بیدار شدم. نشستم و به ساعت نگاه کردم. وقت نماز صبح بود. خواستم دوباره بخوابم ولی گرسنگی اجازه نداد. بلند شدم. زن عمو خواب بود. به طرف در رفتم. دستگیره رو کشیدم ولی در قفل بود. می‌دونستم که زن عمو در رو قفل کرده. خودش که اینجا خوابیده بود پس چرا در رو قفل کرده بود! به کی اعتماد نداشت، من یا پسرهاش. خوبه هر سه‌مون تربیت شده دست خودش بودیم. رفتم و کنارش نشستم. آروم صداش کردم. -زن عمو، پاشو، وقته نمازه. چشمهاش رو باز کرد. می‌دونست چی می‌خوام. کلید رو بهم داد و گفت: -در رو باز بزار. کاری که می‌خواست رو انجام دادم. در رو چهار طاق باز گذاشتم و به سرویس رفتم. وضو گرفتم. خیلی ضعف داشتم. قبل از نماز باید یه چیزی می‌خوردم. از یخچال یه خرما برداشتم. توی دهنم می‌گذاشتم که صدای حسام از پشت سرم اومد. -مال مفته دیگه! اولش ترسیدم ولی بعد بهم برخورد. خرما رو از دهنم در آوردم و توی سبد ظرفشویی انداختم. نگاهش نکردم و از کنارش رد شدم. دم در آشپزخونه بودم که صداش اومد. - این رو که دیگه دهنی کردی، می‌خوردی. رنگ پشیمونی توی صداش دیده می‌شد. اهمیتی ندادم. زن عمو هم دیگه بیدار شده بود. برای خوندن نماز به اتاقم رفتم. بعد از نماز از چهارچوب در توی سالن رو نگاه کردم. حسام داشت با حامد حرف می‌زد. یه جور شرمندگی تو شکل حرف زدنش بود. بدجور ضعف کرده بودم. یاد خرما افتادم و بغض به گلوم نشست. یه خرما بود دیگه! از ناهار دیروز، که از غصه و ناراحتی چند تا قاشق بیشتر نتونسته بودم بخورم، تا الان هیچی نخورده بودم. سجاده رو جمع کردم و به حیاط رفتم. آفتاب کم کم داشت همه جا رو روشن می‌کرد. روی پله نشستم. صدای پای کسی از پشت سرم اومد. صدای پای زن عمو نمی‌تونست باشه.ـاون هیچ وقت پاش رو روی زمین نمی‌کشید. حتما حسامه، اومده باز حالم رو بگیره. بدون اینکه سرم رو برگردونم گفتم: -چیه؟ می‌ترسی هوای حیاط هم تموم بشه! -چی می‌گی؟ سریع سر بلند کردم. چشمهای مهربون حامد بود که بهم خیره شده بود. شرمنده شدم. روبه روم ایستاد. -برات نون و پنیر آوردم. از دیشب تا حالا چیزی نخوردی، ضعف می‌کنی. نگاهی به لقمه توی دستش انداختم. دست دراز کردم و لقمه رو گرفتم. -خان داداشت ناراحت نشه! -بهار اینجوری نگو، خودش هم ناراحت بود. لب پایینم رو کمی جلو دادم و گفتم: -حسام و شرمندگی! با فاصله کنارم نشست. -حسامه دیگه! توی دلش چیزی نیست، فقط نمی‌فهمم چرا دوست داره اینقدر تلخ باشه.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت نرگس نگاهم کرد و گفت: - اون تو مهمونی مردونه راه انداختن، حالا اگه مهمو
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 روی بالکن ویلایی که مهراب اجاره کرده بود ایستاده بودم و به امواج آروم دریا نگاه می‌کردم. عمه می‌گفت که زیادی خرج کرده و بی‌دلیل، ولی مهراب این نظر رو نداشت. می‌گفت بعد از عهدی با عزیزانم به سفر اومدم و می‌خوام خیلی بهشون خوش بگذره. نگاهم به ساحل بود، بهتر بود اینقدر به مهراب فکر نکنم و حواسم رو بدم به چیزهای دیگه، مثلا به ایده جدیدی که تازه به ذهنم رسیده بود. مثل یه الهام اومده بود و لحظه به لحظه هم زنده‌تر می‌شد. فکرم رو متمرکز کردم و داستانک‌های مربوط به پیرنگ جدیدم رو تو ذهنم مرتب، تا به یه پیرنگ واحد برسم. این ایده وقتی به ذهنم رسیده بود که مهراب از خاطرات زندانش گفته بود، از مردی که به جرم کلاهبرداری باهاش تو یه بند بود. مردی که دلش برای زن و دختر کوچولوش پر می‌زد و اونها برای دیدنش نمی‌اومدند. مرد طرد شده‌ای که سر باجناق و برادرزن و عموهای زنش رو کلاه گذاشته بود. دو طرف پالتو رو به هم نزدیک کردم، هنوز هوا سرد بود. حسین سعی داشت یه کایت هوا کنه. تلاشش بعد از نیم ساعت با دخالت سالار داشت نتیجه می‌داد. تارا تو بغل نگار بود و با تعجب به کایتی که داشت به پرواز در می‌اومد خیره بود. مادرش همزمان با زن‌دایی مهدیه حرف می‌زد. اون طرف‌تر دایی و عمه و بابا هم صحبت شده بودند. مهراب... مهراب نبود. تا چند دقیقه پیش که داشت با عمه حرف می‌زد! با نگاهم به دنبالش گشتم، صدای قدمهایی که از پله‌ها بالا می‌اومد نگاهم رو از دور‌ها گرفت و تا پله‌های بالکن که مشرف به ساحل بود کشید. مهراب بود. بهم لبخند زد و گفت: -پس چرا نرفتی با بقیه؟ نگاهم با قدمهاش یکی شد تا روی سطح صاف بالکن ایستاد. نزدیک‌تر اومد. -از اینجا تماشا می‌کنم. با فاصله‌ای نسبتا کم روبروم ایستاد. -از دریا خوشت نمیاد؟ - نه اتفاقاً، خوشم میاد، ولی به نظرم زیباییش از دور قابل تحسین تره. ابروهاش بالا پرید. کمی به دریا نگاه کرد و بعد به نرده‌ها تکیه داد: - حسین می‌گفت دفعه اولشه میاد شمال، تو چی، تو دفعه چندمته؟ - کلاً ما خانوادگی همه‌امون دفعه اولمونه. عکس‌العملی نشون نداد و من با یه مکث ادامه دادم: -عمه می‌گه بچه که بودم یه بارم منو با خودش برده مشهد، ولی من چیزی یادم نمیاد. دیگه غیر از این مسافرتی نداشتم. نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و زیر لب حرفی زد که نشنیدم. به سمت ساحل چرخید و مثل من به دریا خیره شد. نگاهش کردم. -آقا مهراب. نگاهم کرد و گفت: -جانم! ای کاش اینطوری جوابم رو نمی‌داد. شاید لقلقه دهنش بود و بی حواس می‌گفت. ولی چرا من هر بار دلم یه جوری می‌شد؟ به سمتش چرخیدم و گفتم: -میلاد... باهاش چی کار کردید؟ بی حرف بهم زل زد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -از اون روز ... از اون روز همه‌اش تو فکرمه... با اون وضع...خب... به نظرم اخلاقی... میون حرفم پرید: - اون وقت کار اون اخلاقی بود؟ من و منی کردم و لب زدم: -آخه... آخه‌ای که گفتم ادامه نداشت. - به نگار گفتی چیزی که بهت گفته بودمو؟ سرم رو تکون دادم و به ساحل نگاه کردم. اون صحنه از توی ذهنم پاک نمی‌شد، لحظه‌ای که مهراب در رو باز کرد و بست و من میلاد رو با اون شرایط دیدم. مهراب نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت: - پس به نظرت اخلاقی نیست! پس انتظار داشتی چیکار می‌کردم؟ نازش می‌کردم که پسرکم، عزیزکم، بدو برو فیلما رو بیار. آره؟ یکم نگاهم کرد و گفت: - به نظرت می‌آورد؟ اصلاً تا اونجا که می‌خورد من می‌زدمش و مجبورش می‌کردم که جای فیلمو بگه، از کجا معلوم کپیشو نداشته باشه؟
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت روی بالکن ویلایی که مهراب اجاره کرده بود ایستاده بودم و به امواج آروم د
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -اگر از راه اخلاقیش می‌خواستی بری، نباید میومدی سراغ من، باید می‌رفتی شکایت می‌کردی. شکایتم که ... به خاطر مصی خانم گفتی نمی‌شه. اصلا مصی خانمم ندیده می‌گرفتید و می‌رفتید شکایت می‌کردید. انگشتش رو بالا آورد و فرضی به در کوبید و گفت: - تق تق تق تق، آقای پلیس، ایشون یه فیلم از من گرفته که منو تهدید می‌کنه و می‌خواد فیلم رو پخش کنه، پلیسم نگاه می‌کنه به میلاد و میگه آره پسر بد، می‌خواستی فیلمشو پخش کنی، میلادم میگه نه به خدا قرار نبود من این کارو کنم، اینا از خودشون درآوردن، دارن دروغ میگن. پلیس چیکار می‌کنه؟ برمی‌گرده به تو نگاه می‌کنه و میگه خجالت نمی‌کشی واسه پسر مردم حرف در میاری و دروغ میگی؟ این بچه که کاری نکرده! بعد تو میگی آقای پلیس به خدا من دروغ نمیگم، خودش منو تهدید کرد، پلیسه میگه خب مدرک داری، نداری؟ هنوز که جرم نکرده، هنوز کار بد نکرده، بچه‌ای که هنوز کار بد نکرده که نمی‌زنن پشت دستش. به خودش اشاره کرد. -خوب منو تماشا کن. رو پیشونیم مهر عدالت خورد، اونم با بی‌عدالتی. قتل افتاد گردنم، قتل یه دختر که قبلشم بهش تعرض شده بود. هیچ وقت تعرضه ثابت نشدا، ولی حالا بیا برو به مردم بگو که این تعرض نکردـ... همین الان، اگه خود خدا بیاد بگه بابا این بی‌گناهه، این کارو نکرده، بازم مردم پچ پچ می‌کنن که کرده. اون اسم تعرض رو نمی‌شه از روی من برداشت. من نمی‌تونم تو محله قدیمیمون پا بزارم، می‌دونی چرا؟ به خاطر همون مهر بی‌عدالتی ... هشت سال از قشنگ‌ترین روزای عمر من گذشت پشت میله‌های زندان، به حسرت، که مثلاً عدالت اجرا بشه. تو چشم‌هام براق شد و لب زد: - شد؟ اجرا شده عدالت؟ قطعاً عدالت در مورد مهراب اجرا نشده بود. چرخید و روبروی ساحل ایستاد. دستهاش رو به نرده‌ها تکیه داد و گفت: - میلاد حقشه هر بلایی سرش بیاد، نگار و پدر تو اولی نبودن، شاید آخری هم نباشن. مرتیکه کلاً امرار معاشش از این راهه. با تعجب بهش نگاه کردم. متوجه نگاهم شد که سر چرخوند. - یعنی چی؟ - اخاذی دیگه! با یکی طرح دوستی می‌ریزه، بعد یه دونه فیلم ازش پیدا می‌کنه یا می‌گیره یا خودش جفت و جور می‌کنه, بعد از طریق همون فیلم شروع می‌کنه ازشون اخاذی کردن ... یه اکیپ درست کرده واسه خودش, یکی فیلم می‌ذاره, یکی موبایل می‌زنه، یکی طرح دوستی می‌ریزه. مکث کوتاهی کرد و گفت: - تو که ازم اونجوری خواستی، زنگ زدم به ناصر گفتم خودم نمی‌تونم برم تحقیق، چون پلیس فعلاً حواسش به من هست، یه کاریش بکن، زیر و بم این مرتیکه رو در بیار. اونم رفت و برام درش آورد، حالا چطوری و چه جوری و از کجاشو نمی‌دونم، فقط اینا رو پیدا کرد و بهم گفت. بهش گفتم من نمی‌تونم ولی یه جوری برش دار بیارش خونه من، دست بسته و چشم بسته. وقتی آوردنش من خودم حرف نزدم که صدامو بشناسه، یکی از بچه‌ها بهش گفت فیلم خواهر من دست توئه، قبلشم یه فص زده بودنش، قسم و آیه می‌خورد که فیلمو میدم و اینا. منکر نمی‌شد بی‌شرف، می‌گفت اسم بدید فیلمو بدم، اونم بهش می‌گفت فیلمو نمی‌خوام، یه فیلم ازت می‌گیرم، بعدم میزارم زنده از اینجا بری. پوزخند زد و گفت: -مجبورش کرد یه حرفایی بزنه و یه حرکت‌هایی بکنه جلو دوربین و بعدم فیلمشو گرفت و میکس کرد. - چه حرفایی؟ خندید. لب‌هاش رو تر کرد و گفت: - واقعاً انتظار داری بهت بگم؟
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت28 وضو گرفتم. زن‌عمو هم دل از حرف زدن با همسایه‌ها کند و به خونه برگشت.
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 لقمه نون و پنیر رو با ولع خوردم. متوجه نگاه خاص حامد شدم. لب زد: -باقالی پلوی دیشب خیلی خوشمزه بود. لبخند زدم: -دوست داشتی؟ نگاهش به دستهاش قفل شد وگفت: -دوست داشتم چون تو پخته بودی. به چشم‌های مهربونش خیره شدم. یه چیزی ته چشمهاش دلم رو جادو کرد. شرم زیر پوستم دوید و سرم رو پایین انداختم. -رنگ و روت وا شده، خوشگل شدی! با این حرفش به وضوح گل انداختن صورتم رو حس کردم. آروم گفتم: - یعنی نبودم؟ -چرا، تو همیشه برای من قشنگی‌ هر جور که باشی! داشت چه می‌کرد حامد با دل من! حس داغی،‌ حس سردی و چند تا حس ناشناخته دیگه بهم هجوم آوردند. ادامه داد: -فکر نمی‌کردم کسی برای تو هم لباس بیاره. برای همین دیروز رفتم، برات لباس خریدم. حامد برای من لباس خریده بود! لبخند عمیقی زدم ولی سرم رو بالا نیاوردم تا نگاهم به چشمهاش نیوفته، که دلم دوباره نلرزه . - کدوم یکی از فامیل‌های ما سلیقه به خرج داده و برای دخترعموی ما لباس به این قشنگی خریده؟ سربلند نکردم، چون از جادوی چشمهاش می‌ترسیدم. - سمانه و دوستش. -سمانه؟ در همون حال جواب دادم: -آره، خواهرشوهرِ خاله‌ات. چیزی نگفت. سر بلند کردم و آروم به چشمهاش نگاه کردم که ای کاش این کار رو نمی‌کردم. دوباره دلم لرزید. هوا برای نفس کشیدن کم آوردم. به سختی نگاهم رو از اون دو گوی قهوه‌ای مهربون گرفتم. تمام تنم گر گرفت. -مشمای لباس رو می‌زارم تو اتاقت. مامان نفهمه بهتره. مامان نفهمه؟ آره، نباید بفهمه. اینطوری بهتره. _راستی بهار! بدون اینکه نگاهش کنم، جواب دادم و اون گفت: -درباره حرف‌های دیروزت فکر کردم. تو راست می‌گی. به چند تا از دوستهای معتمدم سپردم که اگه جایی یه کار خوب پیدا شد بهم خبر بدن. مامان و حسام رو هم خودم راضی می‌کنم. کمی مکث کرد. لحنش جدی شد: -اینم بگم، فکرنکن حالا که حامد راضی شد می‌تونم پاشم برم این ور و اون ور دنبال کار. اگه بفهمم ... مکث کرد. ادامه جمله رو نداد و گفت: - دو سه هفته دیگه هم مرخصی می‌گیرم بریم تهران کارای دانشگاهت رو درست کن. از کنارم بلند شد و رفت. رفت و من رو با کلی حس ضد و نقیض تنها گذاشت. ** جمعه شد. جمعه‌ای که می‌دونستم بعد از اون تا مدتی تنها امیدم دیگه توی این خونه نخواهد بود. حس غربت بهم دست داده بود. یه بغض سنگین که مثل تخته سنگ روی دلت مونده. زن عمو توی سینی قرآن و آب گذاشته بود. لبخند می‌زد ولی می‌شد فهمید که اون هم از این رفتن خوشحال نیست. به حیاط رفتم. کنار در حیاط ایستادم. لباسی رو که حامد برام خریده بود پوشیده بودم؛ یه تونیک سبز بلند، با شلوار ستش. عمو همی‌شه می‌گفت، رنگ سبز خیلی بهت میاد. وقتی سبز می‌پوشی، تازه می‌شی مثل بهار. شال رو روی سرم مرتب کردم. جلوی چادر سفیدی که سرم بود رو باز کردم و بستم سمت باغچه رفتم و گل رُزی رو از شاخه جدا کردم. زن عمو سینی قرآن رو آماده کرده بود تا حامد از زیرش رد بشه. به طرفش رفتم و قبل از اینکه حامد رد بشه، گل رز رو روی سینی گذاشتم. نگاه حامد روی گلبرگ های رز خیره موند. لبخندی محو زد. به من نگاه نکرد و چقدر خوب که این کار رو نکرد. دست سمت گلبرگ های گل رز برد . گل رو پرپر کرد و توی آب ریخت. بی اراده نگاهم به چهره زن عمو افتاد. لبخند می‌زد، ولی لبخندی به سردی برف. برفی که در گرمای صبح مرداد، بر چهره بی‌روحش باریده بود. سرد بود و این سرما رو نمی‌شد توصیف کرد. این سرما از کجا بود؟ به خاطر رفتن پسرش یا شاخه گلی که من از باغچه جدا کرده بودم. حامد سر به زیر انداخت و رد شد، یک بار، دوبار و سه بار، و هر بار قلب من سنگین‌تر از قبل می‌زد. نباید گریه می‌کردم. حفظ آبرو اون لحظه برام از اوجب واجبات بود. لبخند می‌زدم و به چشمهاش نگاه نمی‌کردم. خداحافظی کرد. حسام گفت: - داداش! رسیدی عسلویه زنگ بزن. سفر بخیر. همدیگر رو در آغوش گرفتند؛ مردونه و محکم. حامد چیزی توی گوش حسام نجوا کرد. حسام سر تکون داد و لب زد: -خیالت تخت. زن عمو دست دراز کرد و گردن حامد رو پایین کشید، تا با پسر کوچیکش هم‌قد بشع. بوسه‌ای عمیق روی پیشونیش کاشت. -مواظب خودت باش. گرم در چشمان پسرش نگاه کرد. این تغییر فصل ناگهانی در رفتار زن‌‌عمو رو نمی‌تونستم درک کنم، لحظه‌ای سرد، لحظه‌ای گرم. یا درک می‌کردم و فکر کردن بهش اذیتم می‌کرد. حامد نگاه گرمی به من انداخت. _ خداحافظ، دخترعمو! حامد خداحافظی کرده بود ولی کلمات عادیش خنجری شده بود بر قلب من. به سختی جوابش رو دادم؛ با صدای زیر و پایین. و اون رفت. از پشت به قامت مردونه‌اش نگاه می‌کردم. آنقدر رفت تا از پیچ کوچه رد شد
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت29 لقمه نون و پنیر رو با ولع خوردم. متوجه نگاه خاص حامد شدم. لب زد: -با
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 حامد رفته بود ولی من و زن عمو همچنان تو کوچه ایستاده بودیم. با صدای معترض حسام به خونه برگشتیم.. حس دلتنگی تو تمام بدنم رخنه کرده بود. به اتاقم رفتم. گوشه‌ای نشستم و به پروانه‌های پرده خیره شدم. زمان گذشت و نزدیک ظهر شد. باید غذا درست می‌کردم. این چند روزه به این کار عادت کرده بودم. برام شده بود یه سرگرمی. زن عمو هم راضی بود، از مسئولیتش کم می‌کرد. ناهار خوردیم. کارهای خونه رو انجام دادم. نزدیک ساعت پنج بود. حس خفگی هر لحظه بیشتر به سینه‌ام چنگ می‌زد. لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم .تصمیم گرفتم برم شاهچراغ. حتماً حال و هوای حرم آروم می‌کرد. بعد از طی مسیر به محض دیدن گنبد، قلبم آروم گرفت. چادر سفیدی که از خونه برداشته بودم رو روی سرم انداختم. وارد حرم شدم. نماز خوندم و دعا کردم. آروم شده بودم. توی این چهل و چند روز، این اولین بار بود که اینقدر آروم بودم. دلم نمی‌خواست به هیچ موضوعی فکر کنم. چشم‌هام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. لحظه‌ای دلشوره به دلم افتاد. به ساعت نگاه کردم، وای، دیر شده بود! باید سریع برمی‌گشتم. موبایلم رو از کیفم درـآوردم تا به زن‌عمو اطلاع بدم، ولی شارژ نداشت. بدون فوت وقت، باید برمی‌گشتم. از حرم بیرون اومدم. چادر رو بدون اینکه تا کنم، توی کیفم چپوندم. خداروشکر، کیفم بزرگ بود و میتونست این حجم از پارچه رو توی خودش جا بده. به سمت خیابون دویدم. بعد از چند دقیقه سوار ماشین شدم. ترافیک بود، ماشین ها تو هم قفل شده بودند. تصادف سختی شده بود. به ساعت نگاه کردم و به خورشید در حال غروب. بالاخره راه باز باشد. خدا رو شکر تابستان بود و روزها طولانی، ولی باز هم خیلی دیر شده بود و من از عواقبش توی خونه می‌ترسیدم. تمام طول کوچه رو دویدم. توضیحاتم رو توی ذهنم برای زن‌عمو آماده می‌کردم. توی کوچه کسی نبود و این خیلی خوب بود. پشت در ایستادم. چند تا نفس عمیق کشیدم. کلید انداختم و در رو باز کردم. باید برای زن عمو توضیح می‌دادم. باید ازش عذر میخواستم. نباید بدون اجازه و اطلاع جایی می‌رفتم. وارد حیاط خونه شدم و با صحنه‌ای که دیدم شوکه سر جام ایستادم. حسام روی پله‌های ایوون نشسته بود. پای راستش رو روی پله‌ی دوم و پای چپش رو روی پله سوم گذاشته بود و با آرنج دست راستش بهش تکیه کرده بود. عصبانی بود و این رو از گره ابروهاش می‌شد فهمید. با دیدن من ایستاد. در رو بستم. یکم ترسیده بودم. کمی از در فاصله گرفتم. با چند گام بلند خودش رو به من رسوند. نگاهم تو چشم‌هاش خیره مونده بود. به من که رسید دست راستش رو بلند کرد، هوا رو به شدت شکافت و روی سمت چپ صورت من فرود اومد. کیف از دستم افتاد. چادر مچاله شده از زیپ بازکیف بیرون زد. از شدت ضربه روی زمین پخش شدم. دستم رو روی صورتم گذاشتم و ناباور به حسام نگاه کردم. چشمم از اشک پر شد. از لای دندونهای کلید شده‌اش غرید: - کدوم قبرستونی بودی؟ زبونم بند اومده بود. جای دست حسام روی صورتم می‌سوخت. به سمتم خیز برداشت. ترسیدم. خودم رو جمع کردم. بازوم رو گرفت و بلندم کرد. من رو تا سالن کشید. بازوم درد گرفته بود. حق نداشت به من دست بزنه، من نامحرم بودم. ولی مگه جرات داشتم اون لحظه این رو بگم. زن عمو توی سالن بود. با وردمون به سمتمون اومد. -حسام، ولش کن. اما حسام انگار هیچی نمی‌شنید. من رو به سمت اتاق خودم برد. در رو باز کرد و وسط اتاق پرتم کرد. دستم رو به بازوم گرفتم. به طرفش برگشتم. سوالش رو دوباره تکرار کرد، اما این بار صداش بالاتر رفته بود: -کدوم گوری بودی؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت30 حامد رفته بود ولی من و زن عمو همچنان تو کوچه ایستاده بودیم. با صدای م
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 ترسیده بودم. لب هام به هم قفل شده بود. اما باید یه جوابی می‌دادم، وگرنه معلوم نبود چی بشه. آروم و با صدای مظلوم لب زدم: -شاهچراغ بودم. به طرفم خیز برداشت. - آخه شاهچراغ تا این وقت شب؟ قدمی به عقب برداشتم و خودم رو جمع کردم. زن عمو جلوش ایستاد و دستش رو روی سینه پسرش گذاشت و گفت: - آروم باش، چه خبرته! حسام با صدای بلند رو به مادرش گفت: -مامان تو دخالت نکن. دو دفعع کتک بخوره، می‌فهمه یه دختر نباید تا این وقت شب از خونه بیرون باشه. مادرش رو پس زد ولی زن‌عمو دوباره رو به‌ روش ایستاد. این بار با صدای هشدار گونه پسرش رو صدا زد. -حسام! حسام ایستاد. از روی شونه زن‌عمو انگشت اشاره‌اش رو به سمت من گرفت. -با خودت چی خیال کردی؟ فکر کردی آقا فرهاد مُرد، منم هر غلطی دلم خواست می‌تونم بکنم. هر وقت دلم خواست برم، هر وقت دلم خواست بیام. هیچ کسی هم نیست بهم چیزی بگه. سعی کرد زن عمو رو کنار بزنه ولی موفق نشد. شاید هم نمی‌خواست که موفق بشه. شاید هم احترام مادرش رو نگه می‌داشت. هر چی که بود، عصبانیتش تحت کنترل مادرش در اومده بود، زبونش اما آروم نمی‌گرفت. -نخیر خانم، تا وقتی اسم اعتمادی روت باشه، نمی‌زارم قدم از قدم برداری. نمی‌ذارم آبرویی که بابام ذره ذره جمع کرده، تو خروار خروار به حراج بذاری. رو به مادرش کرد و گفت: -مامان برو کنار. اما زن عمو کنار نرفت. به هر شکلی که بود حسام رو به بیرون از اتاق هدایت کرد و در رو بست. صدای حسام از پشت در شنیده می‌شد. پر حرص و عصبانیت بود. -چرا نذاشتی بپرسم کجا بوده و چه غلطی می‌کرده؟چرا نذاشتی بزنم لهش کنم؟ صدای زن عمو بود که در جواب می‌گفت: -آروم باش پسرم! اشتباه کرده. الان هم تو عصبانی هستی، اونم ترسیده. یه ساعت دیگه خودم می‌رم ازش می‌پرسم. -نمی‌خواد، باید به من جواب پس بده. -خیلی خب! تو ازش بپرس. فقط آروم باش. همه همسایه‌ها صدات رو شنیدند. حسام صداش رو کمی بالا برد. مخاطبش من بودم. -شنیدی خانوم؟ باید توضیح بدی. باید بگی کجا بودی. باید بگی آبروی خانواده اعتمادی رو کجا به حراج گذاشته بودی. شانس آوردی مامانم نذاشت وگرنه جنازه‌ات هم از این خونه بیرون نمی‌رفت. زن‌عمو گفت: -حسام آروم باش‌. این حرفها چیه؟ مات و مبهوت وسط اتاق مونده بودم. چند دقیقه بعد، با صدای کوبیده شدن در حیاط به خودم اومدم. احتمالاً حسام از خونه بیرون رفته بود. دستم رو به صورتم کشیدم. کی اینقدر گریه کرده بودم؟ خودم رو کنج دیوار کشیدم. تکیه دادم و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم. فکر می‌کردم باید به زن عمو جواب پس بدم ،اما حالا با حسام عصبانی رو‌به‌رو بودم. اشتباه کرده بودم. قبول دارم، ولی آیا حقم سیلی به این محکمی بود و این حرفهای نیش دار! جای دست حسام روی صورتم حسابی می‌سوخت. صدای تیک در سرم رو به سمت در چرخوند. خودم رو جمع کردم. نور سالن توی اتاق تاریک پاشید. به در خیره موندم .نیم تنه زن عمو از لای در وارد اتاق شد. کیفم رو آورده بود. کیف رو همون جا کنار در گذاشت. نیم نگاهی به من انداخت و رفت. چرا چیزی نگفت؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت31 ترسیده بودم. لب هام به هم قفل شده بود. اما باید یه جوابی می‌دادم، وگ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 چرا نگفت باید به من اطلاع می‌دادی؟ شاید دلیلش این بود که خودش رو در مقابل من مسئول نمی‌دونست. اما حسام به هر حال همخونم بود. یعنی این عصبانیتش از روی غیرت بود، یا فقط می‌خواست حال من رو بگیره. زانوهام رو بغل گرفته بودم و فکر می‌کردم که با صدای در حیاط سرم رو سمت ساعت چرخوندم. تقریباً یک ساعت و چند دقیقه بود که توی اون حالت بودم. به صداهای زمزمه واری که از توی حیاط می اومد گوش دادم. زن‌عمو و حسام با هم صحبت می‌کردند. صدای بلند حسام توی گوشم پیچید. -بهار! یهو در باز شد و دوباره نور سالن توی اتاق تاریک پخش شد. قامت مردونه حسام توی چهارچوب در نمایان شد. به خاطر تضاد نور و تاریکی، چهره‌اش مشخص نبود. فقط و فقط یه سایه سیاه. سایه اومد و دقیقا رو به روی من ایستاد و به در کمد تکیه کرد. دست به سینه شد. به آرومی از جام بلند شدم. به دیوار تکیه دادم. ترسیده بودم. عصبانیت حسام رو زیاد دیده بودم ولی نچشیده بودم. پاهام می‌لرزید. به صورتش خیره شدم تا شاید بتونم توی اون تاریک و روشن اتاق چیزی ازش بفهمم. یعنی هنوز عصبانیه؟ چراغ روشن شد. زن‌عمو این کار رو کرد. چشم‌هام رو کمی جمع کردم. حالا چهره حسام به خوبی دیده می‌‌شد. عصبانی بود ولی سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه که البته خیلی هم موفق نبود. این رو هم از چهره و هم از لحن صداش می‌شد فهمید. حسم، حس مجرمی بود که بازجو سراغش اومده بود. -خب، کجا بودی؟ با صدایی که ترس توش به راحتی احساس می‌شد گفتم: - به خدا شاهچراغ بودم. مکث کرد. فکر کنم داشت خودش رو کنترل می‌کرد. -خیلی خب، رفته بودی شاهچراغ. چرا اینقدر دیر کردی؟ چشمهام رو پایین انداختم و با لکنت لب زدم: -توی حرم حواسم از ساعت پرت شد وقتی هم اومدم بیرون به خاطر تصادف ترافیک شده بود. با چشمهای ریز شده بهم خیره شد. راست و دروغ حرف‌هام رو داشت از صورتم کنکاش می‌کرد. با صدای بم شده‌ای پرسید: - چرا زنگ نزدی؟ -شارژ موبایلم تموم شده بود. یه قدم به طرفم برداشت. ترسم بیشتر شد. تا حالا کتک نخورده بودم و مجبور نبودم که به کسی اینجوری جواب پس بدم. آب دهنم رو قورت دادم. البته آبی توی دهنم نبود. خشک و برهوت بود. همون خشکی رو هم به سختی قورت دادم. تو چشمهاش خیره شدم. نفسش رو سنگین بیرون داد. هنوز سعی داشت خودش رو کنترل کنه. -خیلی خب، شارژ موبایلت تموم شده بود، ترافیک هم بود. چرا قبل از اینکه بری به کسی نگفتی داری کجا می‌ری؟ یه قدم دیگه به طرفم برداشت و از لای دندونهای کلید شده‌اش با حرص گفت: -چرا اجازه نگرفتی؟ چیزی نداشتم که بگم. لب به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. حالا نگاهم به جوراب‌های طوسی رنگش بود که قدم قدم به سمتم می‌اومد. توی یک قدمیم ایستاد.دستش رو بالا آورد. ناخودآگاه خودم رو جمع کردم. دستش رو روی دیوار کنار سرم گذاشت.