تو صفِ خوب کردنِ حالِ آدمها،
بیا اولِ صفِ خودت...
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت36 رو اولین پلهها بودم که صدای نوید رو شنیدم، صداش شاکی بود و از پشت در میا
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت37
پاهاش رو تو سایه روشن نور موبایلی پیرمردی که هنوز چراغقوهاش رو خاموش نکرده بود دیدم.
زن گفت:
-کم سر و صدا داشته تا حالا، مونده فقط رو پشت بوم دنبال زنش بگرده... حالا واقعا زنته؟
-الان منتظرید عقدنامه رو ببینید؟ مگه شما برای پسرت زن گرفتی ما اومدیم بگیم اگه راست میگید عقدنامهاتون کو؟ یا تا حالا عقدنامه خودتونو به من نشون دادید، گفتید زن و شوهرین مام قبول کردیم.
-وا...چه بی حیا، خب سوال پرسیدم. بیا بریم مرد، بیا بریم.
دیدم که مرد مسن دست رو شونه سیروان گذاشت. لبخندش رو هم دیدم.
زن از جلوی در خرپشته صداش زد.
-بیا سرده سرما میخوری.
بالاخره رفت.
با رفتنشون سیروان دست به کمر جلوم ایستاد.
-پاشو بریم.
جوابش رو ندادم و از جام هم تکون نخوردم.
یه زانو جلوم نشست. تو چشمهاش زل زدم و گفتم:
-دو دقیقه پیش گفتی هری، چی شده که اومدی دنبالم؟
-پاشو مسخره بازی نکن.
آب دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:
-مسخره بازی اینه که من با تو برم تو یه خونه.
لبهاش رو به هم چفت کرد. یکم نگاهم کرد و گفت:
-بریم حالا، تو برو تو اتاق خواب، کلیدم بهت میدم...اصلا من میرم پیش نوید، تو بمون اینجا.
پاهام رو تو شکمم جمع کردم.
-اتاق خواب، بیشتر شبیه آشغالدونیه.
-روتو کم کن بنفشه، رو تو کم کن، من همونی هم که قبلا بودم، پس اون رومو بالا نیار.
نگاهم رو ازش گرفتم. سعی داشت آروم باشه.
-مامانم با حسام رفته، خودش نگفت، گفت رفتم خونه یکی از آشناها ولی حساب دو دو تا چهار تاست، حسام دنبال ما تا اینجا اومده، دیدش جلوی در و بردش یا خونه بهار یا حامد، بعدم گفته که من و تو...
مکثی کرد و نچ گویان لب زد:
-عصبانی شدم یه چیزی گفتم دیگه... حق بده عصبانی باشم، یه شبه زندگیمو زیر و رو کردی. میخواستی از دست داداشت خلاص شی منو انداختی تو هچل. منم اگر هیچی جلوی حسام نگفتم چون میخواستم بهت کمک کنم ولی الان پای مامانم وسطه، تو بگو چی کار کنم؟
نگاهش کردم.
-چرا میخواستی بهم کمک کنی؟
کم شدن فاصله میون ابروهاش رو تو نور کن ماه دیدم.
-چون خودآزاری دارم.
دست زیر بازوم گرفت. همزمان که میایستاد من رو هم کشید و از جام بلند کرد.
-پاشو اعصاب درست درمون ندارم، پاشو بریم ببینم.
بازوم رو پس کشیدم.
-الان گفتی هری!
انگشتش رو جلوم گرفت.
-گفتم که گفتم.
جلوتر اومد.
- بیوفت جلو ببینم. گند میزنه به زندگی آدم، طلبم داره!
هولش دادم و گفتم:
-زدم که زدم، هیچ جا هم نمیام.
یهو هجوم آورد و بازوم رو گرفت. به کولر خوردم و عقبتر نتونستم برم.
مقاومتم فایدهای نداشت، دستش رو بلند کرد و من ناخواسته دستم رو سپر صورتم کردم.
-میزنم تو گوشت نفست بالا نیادا، اعصابم به اندازه کافی گوهی هست.
از کولر جدام کرد و به جلو پرتم کرد.
-گم شو ببینم. دو متر زبون داره فقط و یه خروار ادعا.
درست میگفت، در مقابل زورش من فقط زبون داشتم، اما ادعا...
ادعام کجا بود، من فقط دنبال یه کم آرامش بودم.
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت37 پاهاش رو تو سایه روشن نور موبایلی پیرمردی که هنوز چراغقوهاش رو خاموش نکر
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت38
جلو افتادم و اون پشت سرم اومد.
جلوی در برگشتم و نگاهش کردم.
مسیر رو با حرکت عصبانی دستش نشونم داد.
-برو ... برو اون روی منو بالا نیار.
دلم میخواست یه چیزی بگم حرصش بیشتر در بیاد، اما خب فعلا کارم بهش گیر بود.
پلهها رو پایین رفتم. نوید جلوی در ایستاده بود.
به من نگاه کرد و بعد به سیروان.
-بو کشیدی فهمیدی رفته بالا؟
سیروان اجازه موندن تو راه پله رو بهم نداد.
-واینسا اینجا، برو تو.
وارد خونه شدم.
نوید سوالش رو دوباره پرسید:
-از کجا فهمیدی بالاست؟ من فکر کردم رفتی بیرون.
-اینو دیدم، این از بچگیشم راه میرفت نشونه از خودش میزاشت.
چی رو دیده بود؟
از در سرک کشیدم.
تیکه شکسته تاجم توی دستش بود.
تیکه رو از دستش چنگ زدم و وارد راهرو خونهاش شدم.
- با کفش نری تو.
حرصم گرفت.
-نه اینکه اینجا خیلی تمیزه، نگران رد کفش منی.
صداش که نیومد برگشتم.
توی راهرو و جلوی در ایستاده بود.
انگشتش رو به سمتم گرفت.
-روتو کم کن بنفشه!
کفشهام رو توی راهرو پرت کردم و وارد هال شدم.
روی تک مبل موجود نشستم و به تلویزیون خاموش خیره شدم.
صداشون رو میشنیدم. یعنی فقط صدای نوید رو شنیدم که یهو اوج گرفت.
-من خواهرم امشب خونهامونه.
-خیلی خب بابا، چرا داد میزنی، بیا تو ببینم.
تو راهرو رو نگاه کردم.
سیروان بازوی نوید رو میکشیده و همزمان در رو میبست.
نوید آرومتر گفت:
-تو که میدونی خواهرم از قزوین اومده یه چند روز اینجا بمونه.
-اومده خونه شما؟
-پس خونه کی بره، داداش من همه جوره نوکرتم ولی تو این مورد شرمندهام، خونه مام که دیدی، قد همین جاست، تو یه نفری و ما سه نفر.
به من نگاه کرد و گفت:
-میخوای من بمونم اینجا، بنفشه بره خونـ....
شکل نگاه سیروان بود که باعث شد نوید جملهاش رو اصلاح کنه.
-بنفشه خانم... بره خونه ما.
سیروان نچی کرد و گفت:
-دستت درد نکنه تا همین جاشم. سلام برسون مامانت.
-تو چی کار میکنی پس
-یه کاریش میکنم حالا.
نوید به سرویس اشاره کرد و رو به من گفت:
-این خونه شانس آورد تو اومدی اینجا، وگرنه شیر دستشویی تا قراردادش تموم شه قرار بود خراب باشه، واسه طهارتم ...
سیروان به بازوش ضربه زد:
-خیلی خب...دستت درد نکنه خداحافظ.
خندید، دستگیره دری رو که سیروان باز کرده بود رو گرفت و گفت:
-بزار بگم خب... باشه بابا رفتم. شب بخیر بنفشه.
رفت. سیروان در رو بست و زیر لب گفت:
-زهر مارو بنفشه.
به من نگاه کرد. سریع ایستادم.
-گفتی نمیمونی.
سرش رو تکون داد و گفت:
-نمیمونم، یه پتو برمیدارم و میرم تو ماشین.
🌀🌀🌀🌀🌀#پارازیت
#ویآیپی
شرایط عضویت در ویآیپی رمان پارازیت رو اینجا مطالعه کنید👇👇👇
تخفیفات و گاهی هم پارت آینده تو همین کاناله، از دستش ندید
https://eitaa.com/joinchat/1463615611Cff0e7ec6ca
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت734 مهسان در رو باز کرد و خارج شد. گرمی اشک رو روی صورتم حس کردم. دس
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت735
از دو تا ماشین دیگه عقب افتاده بودیم. مهیار یه گوشه پارک کرد. پیاده شد. صندوق عقب ماشین رو باز کرد و بست و سرجاش نشست.
بطری آبی سمتم گرفت.
- یک کم بخور.
کمی از آب بطری خوردم و نگاهش کردم. دستی به صورتم کشید و لب زد:
- خیلی دوست دارم بهار.
با این حرفش، چشمه جوشان چشمم دوباره فوران کرد. سرم رو توی آغوشش گرفت و من عطر تنش رو با تمام وجودم بو کشیدم و زیر لب خدا روشکر کردم.
- اگه واقعاً اتفاقی برات میافتاد، من میمردم. اگه طوریت میشد، چطوری زندگی میکردم؟ مهیار بی تو من چی کار میکردم؟
پیشونیم رو عمیق و طولانی بوسید. صورتم رو با دستهاش قاب گرفت.
- هم من سالمم. هم تو، هم پویا. پس این اشکها رو هدر نده.
سر تکون دادم و کمی ازش فاصله گرفتم. آروم گفتم:
-معذرت میخوام، نباید وسط جاده اونطوری دعوا راه مینداختم.
لبخند زد و آروم گفت:
-مهم نیست. عصبانی بودی. بعد از شیش روز خودت رو خالی کردی. من باید از تو معذرت بخوام. یه غلطی کردم، قول میدم جبران کنم. هر کاری لازم باشه میکنم. نمیزارم اینجوری بمونه.
- مسافرت رو کوفتت کردم.
-هنوز اول راهیم. حالا تا آخر مسافرت خیلی مونده. بقیهاش رو خوش میگذرونیم.
لبخند زدم و صاف نشستم. با زنگ موبایلش اون رو از جیبش درآورد و کنار گوشش گذاشت.
- جانم مامان!
-نه ما خوبیم.
- بهار حالش خوب نبود، یه جا ایستادیم یکم بهتر بشه.
- تا پنج دقیقه دیگه میرسیم.
-باشه.
قطع کرد و گفت:
-همه منتظر ما موندند. هنوز صبحونه نخوردیم.
ماشین رو روشن کرد که گفتم:
-آمبولانس به خاطر من اومد؟
با لبخند گفت:
- نه، به خاطر تصادف اومده بود. بعد دیدند برای اون بندههای خدا که کاری نمیتونند بکنند، تو رو بردند تو آمبولانس. کلا نیم ساعت بیهوش بودی. بهشون گفتم آسم داری. گفتند به خاطر کمبود اکسیژن بیهوش نشدی. فشار عصبی باعث شده فشار خونت بیاد پایین. فشارت پنج بود.
مکثی کرد و ادامه داد:
-وقتی سمت ماشین میرفتی، میدیدمت. اگه مهبد نگرفته بودت، رفته بودی زیر ماشین. اسپرهات رو خودم برات زدم، ولی هر چی تو صورتت زدم به هوش نیومدی. میخواستم برگردم ببرمت درمانگاه که آمبولانس رسید.
-فکر کردم تو تصادف کردی!
لبخندش عمیق تر شد و گفت:
- خب تو که اینقدر من رو دوست داری، این رفتارها چیه؟
جوابی ندادم. مهیار گفت:
- الان با مامان صحبت میکنم، بهشون میگم ما فردا میریم خونه دایی اینا. امشب اونجا خبری نیست. فردا شب عروسیه، که خودمون رو میرسونیم.
-پس کجا بریم؟
- میریم هتلی، ویلایی. میخوام یکم بهت خوش بگذره.
لبخند زد و ادامه داد:
- این طوری و با این قیافه و روحیه، ببرمت اونجا، زن دایی یه چیزی بارم میکنه.
با دیدن دو ماشین آشنا، نزدیک یه رستوران، پیچی به فرمون داد و گفت:
- اول از خجالت شکم در بیایم، بعد با مامان حرف میزننم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت735 از دو تا ماشین دیگه عقب افتاده بودیم. مهیار یه گوشه پارک کرد. پیاده
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت736
ماشین رو پارک کرد. کتش رو از روی پای من برداشت. خواستم پیاده شم که گفت:
-صبر کن برم پالتوت رو بیارم، اینجوری سرما میخوری.
به طرف ماشین پدرش رفت و چند لحظه بعد با پالتوی خوش رنگی که خودش برام خریده بود، برگشت.
پالتو رو پوشیدم و پیاده شدم. حس می کردم صورت و چشمهام حسابی پف کرده. با صدای مهسان به طرفش برگشتم.
-انگار از یه خوابه صد ساله بلند شدی. بیا بریم یه آبی به صورتت بزن، بلکه رنگ و روت باز شه.
دستی به صورتم زدم و گفتم:
- بزار به مهیار بگم.
-یه آب میخوای به دست و صورتت بزنی، گفتن نداره.
اهمیتی ندادم وبه مهیار گفتم. به طرف سرویس رفتیم و سر و صورتم رو با آب شستم. مهسان روبروم ایستاد و گفت:
- خب، بگو ببینم چی شد که اونطوری بی حال شدی؟
نگاهم رو ازش گرفتم و با کلافگی گفتم:
- مهسان، تو چرا دوست داری از همه چی سر دربیاری؟
- دلم میخواد بدونم. بگو دیگه! چرا تو یه دفعه حالت بد شد؟
باید حرف رو عوض میکردم.
-شما مگه قرار نبود وسط راه جا به جا بشید و برید سوار ماشین مهبد بشید؟
لبش رو ورچید و لب زد:
-سبحان نذاشت. گفت ما از اول سوار ماشین بابات شدیم. زشته حالا بی هیچ دلیلی جابجا بشیم.
کمی مکث کرد و گفت:
- از وقتی هم که راه افتادیم، دستش روی روسری منه. از مهیار بدتره. فرقش با شوهر بد اخلاق تو اینه که این با مهربونی میگه، ولی مهیار دلش میخواست من رو از پا آویزون کنه. حالا تو بگو.
چارهای نبود. تا نمیگفتم ول کن نبود. پس خلاصه و مفید گفتم:
-هیچی، فکر کردم مهیار تصادف کرده، حالم بد شد.
- وای، چه عاشق!
اگه میایستادم، حالا حالاها باید به مهسان جواب پس میدادم. پس از کنارش رد شدم و به طرف بقیه قدم برداشتم.
دور میز بزرگی نشسته بودند. نگاهم به پویا افتاد. روی صندلی، کنار پدرش مودب نشسته بود و گاهی با گوشه ی چشم به مهیار نگاهی میانداخت.
رفتم و کنارش نشستم. سکوت بیش از حدش شک برانگیز بود، ولی من چیزی نگفتم.
صبحانه رو کنار هم و با خوشحالی و خنده خوردیم. اینکه تو جمع بودم و تو یه رستوران و بیرون از خونه و مهیار چیزی نمیگفت، واقعا تعجب برانگیز بود.
حالم بهتر شده بود و از اون انرژی منفی چند ساعت پیش خبری نبود.
یواش یواش همه پراکنده شدند. مهیار به طرف ماشین پدر و مادرش رفت. میدونستم میخواد بهشون چی بگه.
پویا هم توی بغل مهبد شیرین زبونی میکرد و مهبد به حرفهاش میخندید.
همونجا کنار مهسان و سبحان نشستم. مثل دو تا مرغ عشق، کنار گوش هم حرف میزدند و ریز ریز میخندیدند.
سرم رو روی میز گذاشتم و به اتفاقات چند ساعت اخیر فکر میکردم که با صدای مهیار سر بلند کردم.
-حالت خوبه؟
- آره خوبم. بریم؟
-بریم.
از جام بلند شدم. مهیار گفت:
- به مامان گفتم، امشب نمیریم خونه دایی.
لبخند زدم و باهاش همقدم شدم. نگاهی به اطراف انداختم.
- پویا کجاست؟
- تو ماشین.
یکم مکث کرد و گفت:
- دعواش کردم. جلوش ازش دفاع نکنیا.
معترض اسمش رو صدا زدم که گفت:
- یعنی نباید تربیتش کنم. هرچی بهش میگم نباید اتفاقات بین خودمون رو به کسی بگه، باز میره میگه. تو این چهار دقیقهای که اینجا وایستادیم. دو بار بهش تذکر دادم. باز میبینم داره به مهبد میگه. بردمش تو ماشین، میخواستم بزنمش که یاد بگیره، به خاطر تو نزدم.
معترض گفتم:
-مهیار، گناه داره.
محکم گفت:
- ازش دفاع نمیکنیا.
وارد ماشین شدم و به صندلی عقب نگاهی انداختم. پویا گریه نمیکرد، ولی خیسی اشک هنوز روی مژههای بلند و صورت سفیدش مونده بود.
با لبخند گفتم:
-چی شده؟
-بابا رو دوست نداشته باش.
دست به سمتش دراز کردم. از بین دو تا صندلی رد شد و تو آغوشم خودش رو جا داد. صورتش رو بوسیدم. تتمه اشک رو از صورتش پاک کردم.
- بابا دوست داره. اگه حرفی می،زنه به خاطر خودته.
- میخواست من رو بزنه.
-فضولی کار بدیه، منم قبلا بهت گفتم.
- من فضولی نکردم، فضولی رو عمه مهسان کرد. اون روزی داشت یواشکی به حرف تو بابا گوش میداد.
چشمهام گرد شد. از دست مهسان واقعا امنیت نداشتم.
- اونم کار بدیه.
-پس یعنی باید اونم دعوا بشه؟
- به بابا مهدی میگیم دعواش کنه.
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت736 ماشین رو پارک کرد. کتش رو از روی پای من برداشت. خواستم پیاده شم که
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت737
با نشستن مهیار تو جایگاه راننده، مکالمه من و پویا تموم شد و ماشین به حرکت در اومد.
پویا رو به صندلی عقب هدایت کردم و به جاده خیره شدم.
-حالا کجا قراره بریم؟
- میریم یه جایی نزدیک دریا.
-این وقت سال، دریا خیلی سرد نیست؟
لبخند زد و گفت:
- دریا کلاً خوش میگذره، چه سرماش، چه گرماش.
نگاهم رو ازش گرفتم و به روبرو نگاه کردم. لب زدم:
-من تا حالا دریا رو ندیدم.
نیم نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت:
- واقعاً؟
-آره، عموی من خیلی اهل مسافرت نبود. مگه مجبور میشد جایی بره. یه بار هم از طرف مدرسهامون میخواستند اردوی تابستونی ببرند شمال، که اجازه نداد.
- پس تو غیر از شیراز و تهران، جای دیگهای نرفتی؟
-چرا، وقتی ده یازده سالم بود، خانوادگی رفتیم مشهد. اون موقع مامانم زنده بود. یه بارم با دانشگاه رفتیم قم و کاشان.
دیگه من حرفی نزدم و فقط مهیار از زیباییهای طبیعت این منطقه برام تعریف کرد و قول داد که یه بارم آخر تابستون بیایم تا من بتونم سرسبزی رشت رو بهتر درک کنم.
حدود ظهر بود، وارد سوئیتی شدیم که مهیار برای یک شب کرایه کرده بود. خیلی طول کشید تا فضای اتاق گرم شد. هر دومون خسته بودیم و انرژی زیادی ازمون رفته بود.
پویا روی تخت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. پتویی روش کشیدم. از پنجره اتاق میتونستم دریا رو ببینم.
ساحل خلوت بود و فقط امواج ملایم دریا به خشکی میخوردند و بر میگشتند.
مهیار کنارم ایستاد و یه دستش رو دورم حلقه کرد و آروم توی گوشم زمزمه کرد:
- قشنگه، آرومه، ولی یه دفعه هم قاطی میکنه، دقیقا مثل تو!
لبخند زدم و نگاهش کردم. عمیق نگاهم کرد و لب زد:
- امروز اندازه عشقت رو دیدم.
چشمهام دوباره با اشک گرم شد. دستهام رو دور بدنش حلقه کردم و سرم رو روی سینهاش فشار دادم.
-خدا رو شکر که سالمی، خدا رو شکر چیزی که به ذهنم رسید، درست نبود.
من رو از خودش فاصله داد و مجبورم کرد روی مبل نزدیک تخت بشینم. خودش لب تخت نشست و به من نگاه کرد.
-بهار، یه تصمیم گرفتم که میخوام تو هم بدونی.
منتظر نگاهش کردم. مکثش کمی طولانی شد.
-چه تصمیمی؟
-فقط باید قول بدی، کسی چیزی نفهمه، حتی مامان و بابا.
-باشه، قول میدم.
- میخوام به حرفت گوش بدم و برم پیش یه مشاور یا روانشناس.
چشمهام گرد شد و خیره بهش مونده بودم. نگاهم رو از این چشمش به اون چشمش میدادم. باورم نمی شد! این مهیار بود که این حرف رو میزد؟
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ چیز عجیبی گفتم؟
به سختی لبهام رو باز کردم.
- چـ...چی شد که این... این تصمیم رو... گرفتی؟
-گفتم که، اندازه عشقت رو دیدم. شاید حق با توئه و واقعا من نیاز به دکتر دارم. نمیخوام زنی رو که اینقدر دوسش دارم، به خاطر دو تا عوضی که قبلا روزگارم رو سیاه کردند، اذیت کنم. دلم میخواد همیشه خوشحال باشی. احساس خوشبختی داشته باشی. بخندی مثل همون روزهای اول که میخندیدی، دلم نمیخواد با کارهام از خودم متنفرت کنم. نمیخوام به خاطر من افسرده باشی.
اون میگفت و اشکهای من از گوشه چشمم پایین میریخت.
-فقط بهار، کسی نباید چیزی بفهمه.
- نمیفهمه. هیچ کس نمیفهمه. حالا خودت کسی رو سراغ داری، که بهش مراجعه کنی؟
-نه.
- میخوای با دکتر محسنی حرف بزنی؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت737 با نشستن مهیار تو جایگاه راننده، مکالمه من و پویا تموم شد و ماشین
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت738
- دکتر محسنی؟ همونی که زدم دماغش رو شکستم.
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم. صاف نشست و گفت:
-روم نمیشه برم پیش اون.
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
- من الان دو ساله میشناسمشون. هم استاد محسنی رو، هم نامزدش رو. خیلی آدمهای با فهم و شعوری هستند. با زنش صحبت میکنم و یه شب شام دعوتشون میکنم خونمون. حق ویزیتش رو هم میدیم. جلسات مشاوره و درمان رو هم توی خونه برگزار میکنیم. هیچ کس هم هیچی نمیفهمه. هرکی هم پرسید، میگی دوست بهار و شوهرش خونمون بودند.
یکم فکر کرد و گفت:
- اینجوری قبول میکنه؟
- باید باهاش حرف بزنم، شاید قبول کرد. اگر هم قبول نکرد خوب میری مطبش.
نفس پر صدایی کشید و گفت:
-باشه، زنگ بزن بهش.
-شمارهاش دست مامانته. ازش بگیرم زنگ میزنم.
خوشحال بودم و با لبخند نگاهش میکردم. چند دقیقهای چیزی نمیگفت و من توی دلم خدا رو شکر میکردم و نذر و نیاز میکردم که پشیمون نشه.
- راستی، یه تصمیم دیگه هم دارم.
- چی؟
- عروسی که تموم شد، برنمیگردیم خونه.
با تعجب نگاهش کردم و منتظر بقیه حرفش موندم، که ادامه داد:
- از همین جا میریم مشهد.
صداش رو آروم کرد و لب زد:
-با امام رضا یک کاری دارم.
همه شادی و ذوقم رو با یه لبخند دندون نما به صورتش پاشیدم. از جاش بلند شد و به پنجره نگاه کرد.
- میخوای بریم کنار ساحل با هم قدم بزنیم؟
-پویا تنها میمونه.
نگاهی به پویا انداخت و گفت:
-این خیلی خسته است. یکی دو ساعت رو میخوابه. ما هم زود بر میگردیم.
من باید قوی باشم؛
مثل پرندهای که "باید" پرواز کند
مثل بارانی که "باید" ببارد
مثل خورشیدی که "باید" بتابد
مثل چشمهای که باید بجوشد
من "باید" قوی باشم و این "باید" یعنی انتخاب دیگری به جز قوی بودن و ادامه دادن ندارم.
╭