بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت734 مهسان در رو باز کرد و خارج شد. گرمی اشک رو روی صورتم حس کردم. دس
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت735
از دو تا ماشین دیگه عقب افتاده بودیم. مهیار یه گوشه پارک کرد. پیاده شد. صندوق عقب ماشین رو باز کرد و بست و سرجاش نشست.
بطری آبی سمتم گرفت.
- یک کم بخور.
کمی از آب بطری خوردم و نگاهش کردم. دستی به صورتم کشید و لب زد:
- خیلی دوست دارم بهار.
با این حرفش، چشمه جوشان چشمم دوباره فوران کرد. سرم رو توی آغوشش گرفت و من عطر تنش رو با تمام وجودم بو کشیدم و زیر لب خدا روشکر کردم.
- اگه واقعاً اتفاقی برات میافتاد، من میمردم. اگه طوریت میشد، چطوری زندگی میکردم؟ مهیار بی تو من چی کار میکردم؟
پیشونیم رو عمیق و طولانی بوسید. صورتم رو با دستهاش قاب گرفت.
- هم من سالمم. هم تو، هم پویا. پس این اشکها رو هدر نده.
سر تکون دادم و کمی ازش فاصله گرفتم. آروم گفتم:
-معذرت میخوام، نباید وسط جاده اونطوری دعوا راه مینداختم.
لبخند زد و آروم گفت:
-مهم نیست. عصبانی بودی. بعد از شیش روز خودت رو خالی کردی. من باید از تو معذرت بخوام. یه غلطی کردم، قول میدم جبران کنم. هر کاری لازم باشه میکنم. نمیزارم اینجوری بمونه.
- مسافرت رو کوفتت کردم.
-هنوز اول راهیم. حالا تا آخر مسافرت خیلی مونده. بقیهاش رو خوش میگذرونیم.
لبخند زدم و صاف نشستم. با زنگ موبایلش اون رو از جیبش درآورد و کنار گوشش گذاشت.
- جانم مامان!
-نه ما خوبیم.
- بهار حالش خوب نبود، یه جا ایستادیم یکم بهتر بشه.
- تا پنج دقیقه دیگه میرسیم.
-باشه.
قطع کرد و گفت:
-همه منتظر ما موندند. هنوز صبحونه نخوردیم.
ماشین رو روشن کرد که گفتم:
-آمبولانس به خاطر من اومد؟
با لبخند گفت:
- نه، به خاطر تصادف اومده بود. بعد دیدند برای اون بندههای خدا که کاری نمیتونند بکنند، تو رو بردند تو آمبولانس. کلا نیم ساعت بیهوش بودی. بهشون گفتم آسم داری. گفتند به خاطر کمبود اکسیژن بیهوش نشدی. فشار عصبی باعث شده فشار خونت بیاد پایین. فشارت پنج بود.
مکثی کرد و ادامه داد:
-وقتی سمت ماشین میرفتی، میدیدمت. اگه مهبد نگرفته بودت، رفته بودی زیر ماشین. اسپرهات رو خودم برات زدم، ولی هر چی تو صورتت زدم به هوش نیومدی. میخواستم برگردم ببرمت درمانگاه که آمبولانس رسید.
-فکر کردم تو تصادف کردی!
لبخندش عمیق تر شد و گفت:
- خب تو که اینقدر من رو دوست داری، این رفتارها چیه؟
جوابی ندادم. مهیار گفت:
- الان با مامان صحبت میکنم، بهشون میگم ما فردا میریم خونه دایی اینا. امشب اونجا خبری نیست. فردا شب عروسیه، که خودمون رو میرسونیم.
-پس کجا بریم؟
- میریم هتلی، ویلایی. میخوام یکم بهت خوش بگذره.
لبخند زد و ادامه داد:
- این طوری و با این قیافه و روحیه، ببرمت اونجا، زن دایی یه چیزی بارم میکنه.
با دیدن دو ماشین آشنا، نزدیک یه رستوران، پیچی به فرمون داد و گفت:
- اول از خجالت شکم در بیایم، بعد با مامان حرف میزننم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت735 از دو تا ماشین دیگه عقب افتاده بودیم. مهیار یه گوشه پارک کرد. پیاده
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت736
ماشین رو پارک کرد. کتش رو از روی پای من برداشت. خواستم پیاده شم که گفت:
-صبر کن برم پالتوت رو بیارم، اینجوری سرما میخوری.
به طرف ماشین پدرش رفت و چند لحظه بعد با پالتوی خوش رنگی که خودش برام خریده بود، برگشت.
پالتو رو پوشیدم و پیاده شدم. حس می کردم صورت و چشمهام حسابی پف کرده. با صدای مهسان به طرفش برگشتم.
-انگار از یه خوابه صد ساله بلند شدی. بیا بریم یه آبی به صورتت بزن، بلکه رنگ و روت باز شه.
دستی به صورتم زدم و گفتم:
- بزار به مهیار بگم.
-یه آب میخوای به دست و صورتت بزنی، گفتن نداره.
اهمیتی ندادم وبه مهیار گفتم. به طرف سرویس رفتیم و سر و صورتم رو با آب شستم. مهسان روبروم ایستاد و گفت:
- خب، بگو ببینم چی شد که اونطوری بی حال شدی؟
نگاهم رو ازش گرفتم و با کلافگی گفتم:
- مهسان، تو چرا دوست داری از همه چی سر دربیاری؟
- دلم میخواد بدونم. بگو دیگه! چرا تو یه دفعه حالت بد شد؟
باید حرف رو عوض میکردم.
-شما مگه قرار نبود وسط راه جا به جا بشید و برید سوار ماشین مهبد بشید؟
لبش رو ورچید و لب زد:
-سبحان نذاشت. گفت ما از اول سوار ماشین بابات شدیم. زشته حالا بی هیچ دلیلی جابجا بشیم.
کمی مکث کرد و گفت:
- از وقتی هم که راه افتادیم، دستش روی روسری منه. از مهیار بدتره. فرقش با شوهر بد اخلاق تو اینه که این با مهربونی میگه، ولی مهیار دلش میخواست من رو از پا آویزون کنه. حالا تو بگو.
چارهای نبود. تا نمیگفتم ول کن نبود. پس خلاصه و مفید گفتم:
-هیچی، فکر کردم مهیار تصادف کرده، حالم بد شد.
- وای، چه عاشق!
اگه میایستادم، حالا حالاها باید به مهسان جواب پس میدادم. پس از کنارش رد شدم و به طرف بقیه قدم برداشتم.
دور میز بزرگی نشسته بودند. نگاهم به پویا افتاد. روی صندلی، کنار پدرش مودب نشسته بود و گاهی با گوشه ی چشم به مهیار نگاهی میانداخت.
رفتم و کنارش نشستم. سکوت بیش از حدش شک برانگیز بود، ولی من چیزی نگفتم.
صبحانه رو کنار هم و با خوشحالی و خنده خوردیم. اینکه تو جمع بودم و تو یه رستوران و بیرون از خونه و مهیار چیزی نمیگفت، واقعا تعجب برانگیز بود.
حالم بهتر شده بود و از اون انرژی منفی چند ساعت پیش خبری نبود.
یواش یواش همه پراکنده شدند. مهیار به طرف ماشین پدر و مادرش رفت. میدونستم میخواد بهشون چی بگه.
پویا هم توی بغل مهبد شیرین زبونی میکرد و مهبد به حرفهاش میخندید.
همونجا کنار مهسان و سبحان نشستم. مثل دو تا مرغ عشق، کنار گوش هم حرف میزدند و ریز ریز میخندیدند.
سرم رو روی میز گذاشتم و به اتفاقات چند ساعت اخیر فکر میکردم که با صدای مهیار سر بلند کردم.
-حالت خوبه؟
- آره خوبم. بریم؟
-بریم.
از جام بلند شدم. مهیار گفت:
- به مامان گفتم، امشب نمیریم خونه دایی.
لبخند زدم و باهاش همقدم شدم. نگاهی به اطراف انداختم.
- پویا کجاست؟
- تو ماشین.
یکم مکث کرد و گفت:
- دعواش کردم. جلوش ازش دفاع نکنیا.
معترض اسمش رو صدا زدم که گفت:
- یعنی نباید تربیتش کنم. هرچی بهش میگم نباید اتفاقات بین خودمون رو به کسی بگه، باز میره میگه. تو این چهار دقیقهای که اینجا وایستادیم. دو بار بهش تذکر دادم. باز میبینم داره به مهبد میگه. بردمش تو ماشین، میخواستم بزنمش که یاد بگیره، به خاطر تو نزدم.
معترض گفتم:
-مهیار، گناه داره.
محکم گفت:
- ازش دفاع نمیکنیا.
وارد ماشین شدم و به صندلی عقب نگاهی انداختم. پویا گریه نمیکرد، ولی خیسی اشک هنوز روی مژههای بلند و صورت سفیدش مونده بود.
با لبخند گفتم:
-چی شده؟
-بابا رو دوست نداشته باش.
دست به سمتش دراز کردم. از بین دو تا صندلی رد شد و تو آغوشم خودش رو جا داد. صورتش رو بوسیدم. تتمه اشک رو از صورتش پاک کردم.
- بابا دوست داره. اگه حرفی می،زنه به خاطر خودته.
- میخواست من رو بزنه.
-فضولی کار بدیه، منم قبلا بهت گفتم.
- من فضولی نکردم، فضولی رو عمه مهسان کرد. اون روزی داشت یواشکی به حرف تو بابا گوش میداد.
چشمهام گرد شد. از دست مهسان واقعا امنیت نداشتم.
- اونم کار بدیه.
-پس یعنی باید اونم دعوا بشه؟
- به بابا مهدی میگیم دعواش کنه.
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت736 ماشین رو پارک کرد. کتش رو از روی پای من برداشت. خواستم پیاده شم که
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت737
با نشستن مهیار تو جایگاه راننده، مکالمه من و پویا تموم شد و ماشین به حرکت در اومد.
پویا رو به صندلی عقب هدایت کردم و به جاده خیره شدم.
-حالا کجا قراره بریم؟
- میریم یه جایی نزدیک دریا.
-این وقت سال، دریا خیلی سرد نیست؟
لبخند زد و گفت:
- دریا کلاً خوش میگذره، چه سرماش، چه گرماش.
نگاهم رو ازش گرفتم و به روبرو نگاه کردم. لب زدم:
-من تا حالا دریا رو ندیدم.
نیم نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت:
- واقعاً؟
-آره، عموی من خیلی اهل مسافرت نبود. مگه مجبور میشد جایی بره. یه بار هم از طرف مدرسهامون میخواستند اردوی تابستونی ببرند شمال، که اجازه نداد.
- پس تو غیر از شیراز و تهران، جای دیگهای نرفتی؟
-چرا، وقتی ده یازده سالم بود، خانوادگی رفتیم مشهد. اون موقع مامانم زنده بود. یه بارم با دانشگاه رفتیم قم و کاشان.
دیگه من حرفی نزدم و فقط مهیار از زیباییهای طبیعت این منطقه برام تعریف کرد و قول داد که یه بارم آخر تابستون بیایم تا من بتونم سرسبزی رشت رو بهتر درک کنم.
حدود ظهر بود، وارد سوئیتی شدیم که مهیار برای یک شب کرایه کرده بود. خیلی طول کشید تا فضای اتاق گرم شد. هر دومون خسته بودیم و انرژی زیادی ازمون رفته بود.
پویا روی تخت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. پتویی روش کشیدم. از پنجره اتاق میتونستم دریا رو ببینم.
ساحل خلوت بود و فقط امواج ملایم دریا به خشکی میخوردند و بر میگشتند.
مهیار کنارم ایستاد و یه دستش رو دورم حلقه کرد و آروم توی گوشم زمزمه کرد:
- قشنگه، آرومه، ولی یه دفعه هم قاطی میکنه، دقیقا مثل تو!
لبخند زدم و نگاهش کردم. عمیق نگاهم کرد و لب زد:
- امروز اندازه عشقت رو دیدم.
چشمهام دوباره با اشک گرم شد. دستهام رو دور بدنش حلقه کردم و سرم رو روی سینهاش فشار دادم.
-خدا رو شکر که سالمی، خدا رو شکر چیزی که به ذهنم رسید، درست نبود.
من رو از خودش فاصله داد و مجبورم کرد روی مبل نزدیک تخت بشینم. خودش لب تخت نشست و به من نگاه کرد.
-بهار، یه تصمیم گرفتم که میخوام تو هم بدونی.
منتظر نگاهش کردم. مکثش کمی طولانی شد.
-چه تصمیمی؟
-فقط باید قول بدی، کسی چیزی نفهمه، حتی مامان و بابا.
-باشه، قول میدم.
- میخوام به حرفت گوش بدم و برم پیش یه مشاور یا روانشناس.
چشمهام گرد شد و خیره بهش مونده بودم. نگاهم رو از این چشمش به اون چشمش میدادم. باورم نمی شد! این مهیار بود که این حرف رو میزد؟
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ چیز عجیبی گفتم؟
به سختی لبهام رو باز کردم.
- چـ...چی شد که این... این تصمیم رو... گرفتی؟
-گفتم که، اندازه عشقت رو دیدم. شاید حق با توئه و واقعا من نیاز به دکتر دارم. نمیخوام زنی رو که اینقدر دوسش دارم، به خاطر دو تا عوضی که قبلا روزگارم رو سیاه کردند، اذیت کنم. دلم میخواد همیشه خوشحال باشی. احساس خوشبختی داشته باشی. بخندی مثل همون روزهای اول که میخندیدی، دلم نمیخواد با کارهام از خودم متنفرت کنم. نمیخوام به خاطر من افسرده باشی.
اون میگفت و اشکهای من از گوشه چشمم پایین میریخت.
-فقط بهار، کسی نباید چیزی بفهمه.
- نمیفهمه. هیچ کس نمیفهمه. حالا خودت کسی رو سراغ داری، که بهش مراجعه کنی؟
-نه.
- میخوای با دکتر محسنی حرف بزنی؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت737 با نشستن مهیار تو جایگاه راننده، مکالمه من و پویا تموم شد و ماشین
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت738
- دکتر محسنی؟ همونی که زدم دماغش رو شکستم.
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم. صاف نشست و گفت:
-روم نمیشه برم پیش اون.
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
- من الان دو ساله میشناسمشون. هم استاد محسنی رو، هم نامزدش رو. خیلی آدمهای با فهم و شعوری هستند. با زنش صحبت میکنم و یه شب شام دعوتشون میکنم خونمون. حق ویزیتش رو هم میدیم. جلسات مشاوره و درمان رو هم توی خونه برگزار میکنیم. هیچ کس هم هیچی نمیفهمه. هرکی هم پرسید، میگی دوست بهار و شوهرش خونمون بودند.
یکم فکر کرد و گفت:
- اینجوری قبول میکنه؟
- باید باهاش حرف بزنم، شاید قبول کرد. اگر هم قبول نکرد خوب میری مطبش.
نفس پر صدایی کشید و گفت:
-باشه، زنگ بزن بهش.
-شمارهاش دست مامانته. ازش بگیرم زنگ میزنم.
خوشحال بودم و با لبخند نگاهش میکردم. چند دقیقهای چیزی نمیگفت و من توی دلم خدا رو شکر میکردم و نذر و نیاز میکردم که پشیمون نشه.
- راستی، یه تصمیم دیگه هم دارم.
- چی؟
- عروسی که تموم شد، برنمیگردیم خونه.
با تعجب نگاهش کردم و منتظر بقیه حرفش موندم، که ادامه داد:
- از همین جا میریم مشهد.
صداش رو آروم کرد و لب زد:
-با امام رضا یک کاری دارم.
همه شادی و ذوقم رو با یه لبخند دندون نما به صورتش پاشیدم. از جاش بلند شد و به پنجره نگاه کرد.
- میخوای بریم کنار ساحل با هم قدم بزنیم؟
-پویا تنها میمونه.
نگاهی به پویا انداخت و گفت:
-این خیلی خسته است. یکی دو ساعت رو میخوابه. ما هم زود بر میگردیم.
من باید قوی باشم؛
مثل پرندهای که "باید" پرواز کند
مثل بارانی که "باید" ببارد
مثل خورشیدی که "باید" بتابد
مثل چشمهای که باید بجوشد
من "باید" قوی باشم و این "باید" یعنی انتخاب دیگری به جز قوی بودن و ادامه دادن ندارم.
╭
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت38 جلو افتادم و اون پشت سرم اومد. جلوی در برگشتم و نگاهش کردم. مسیر رو با
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت39
به سمتم اومد.
ایستادنم کاملا ناخواسته بود و یه جور واکنش دفاعی.
در واقع هدفش اتاق خواب بود، نه من.
در اتاق خواب رو باز کرد.
کمی به وضعیت اتاق نگاه کرد و بعد به من.
-دعوا شده بود تو این اتاق.
سرم رو ریز تکون دادم.
در واقع قصدم باز کردنش از سرم بود، وگرنه اون همه لباس روی زمین و جعبه پیتزا ربطی به دعوا نداشت.
حالا شاید پرده کنده شده و مبل دسته شکسته رو میشد به دعوا ربط داد ولی باقیش مربوط به شلختگی بود.
وارد اتاق شد.
پتوی روی زمین رو برداشت و توی دستش مچاله کرد.
به من نگاه کرد و گفت:
-تو کمد یه پتوی دیگم هست.
سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-برو دیگه!
نفسش رو بیرون فوت کرد و بالاخره رفت.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی مبل پهن شدم.
شالی از دیشب روی سرم بود رو در آوردم و موهای طلایی رنگم رو هوا دادم.
بلند شدم و چرخی توی خونه زدم.
دستهام رو روی بخاری گرفتم و از گرماش لذت بردم.
به آشپزخونه رفتم. کاسه آشی که روی اپن رها شده بود رو برداشتم.
سرد بود.
از بین ظرفهای نشسته یه قابلمه کوچیک پیدا کردم و شستم.
آش رو توش ریختم و گرمش کردم.
آش گرم شده رو به کاسه برگردوندم.
قاشق توی آش زدم و کمی ازش خوردم.
مزهاش دلچسب بود، مخصوصا برای من که حسابی گرسنه بودم.
قاشق بعدی رو توی آش فرو کردم و خواستم بخورم که یاد سیروان افتادم.
هوا سرد بود و هر چی هم از شب میگذشت سردتر میشد.
به جهنمی گفتم و خواستم باز هم از اون آش بخورم که یادم اومد اونم شام نخورده.
قاشق رو توی کاسه رها کردم و به محتویات درهمش خیره شدم.
این مرد از دیشب اسیر من بود.
اونجور که من توی این ویلا گیر افتاده بودم اگر نمیاومد من واقعا نمیدونستم چه غلطی کنم.
اگر امروز جلوی حسام یک کلام از دروغ بزرگم میگفت، حسام تا خود شیراز من رو به ماشین میبست و میبرد.
به پنجره نگاه کردم.
از اینجا کوچه مشخص نبود، باید از پنجره راه پله نگاه میکردم.
نمیشد که بیاد توی این خونه، ولی شاید یکم از آش حداقل محبتش رو جبران میکرد.
به دنبال یه کاسه توی کابینتها رو گشتم و به جای کاسه، دستکش بوکس و میت و باندبوکس توشون پیدا کردم.
-خیلی شلختهای سیروان، خیلی، هم شلختهای هم کثیف.
به قابلمه روی گاز نگاه کردم. سهم خودمو میریختم توی قابلمه و برای اون رو تو همین کاسه میبردم.
نصف آش رو توی قابلمه خالی کردم. مجبور شدم یه قاشق بشورم.
شالم رو روی سرم گذاشتم و به سمت در رفتم.
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت39 به سمتم اومد. ایستادنم کاملا ناخواسته بود و یه جور واکنش دفاعی. در واقع
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت40
در رو باز کردم و همون مرد مسن رو که روی پشت بوم دیده بودم پشت در دیدم.
به من و کاسه آش توی دستم نگاه کرد.
-جایی میرفتی دخترم؟
من و منی کردم و گفتم:
-سیروان ... چیز شد...رفت...
واقعا نمیدونستم چی سر هم کنم و تحویل پیرمرد بدم.
پیرمرد لبخند زد.
نگاهی به سمت راستش انداخت و گفت:
-بیا آقا سیروان، بیا، برات داشته آش میآورده، بعد تو میگی اون قهر کنه تا صبح اصلا منم یادش نمیاد. بیا.
زاویه ایستادنم رو تغییر دادم تا جایی که پیرمرد نگاه میکرد رو ببینم.
سیروان پتو دور خودش پیچیده بود و روی پلهای که به سمت پشتبوم ختم میشد ایستاده بود.
پیرمرد دستش رو کشید و گفت:
-دعوا نمک زندگیه، ولی این جدایی درست نیست. مخصوصا وقتی دلتون پیش همه.
سیروان تا جلوی در اومد و رو به پیرمرد گفت:
-آقا جلال مزاحم نمیشم...
سیروان رو به داخل هول داد و گفت:
-من تا خیالم راحت نشه و مشکل شما رو حل نکنم امشب خوابم نمیبره. برو تو، برو تو...
سیروان به من نگاه کرد و وارد خونه شد.
پشت سرش هم پیرمرد اومد و در رو هم بست.
-دخترم یه چایی بزار، بعدم بیا بشین ببینم مشکلتون چیه. شمام مثل بچههای خودم.
به سیروان نگاه کردم. شونه بالا داد و آروم گفت:
-نشد دست به سرش کنم.
به کاسه آش نگاه کرد.
-برای من میآوردی؟
لبخندش حرصم رو در آورد.
-نخیر، میبردم بریزم جلو بچه گربهها.
کاسه رو از دستم گرفت.
-اینو بده من، من خودم تا فردا برات میو میو میکنم.
پتو رو از روی دوشش انداخت.
-آخی...چه گرمه اینجا.
به سمت پیرمرد که روی مبل مینشست رفت.
-آقا جلال شما نمیدونید این بنفشه چه به سر من آورده که، از وقتی که پاشو گذاشته تو زندگی من، من یه آب خوش از گلوم پایین نرفته.
کنار پیرمرد ایستاد.
کاسه آش رو به سمتش گرفت و گفت:
-بفرمایید آش.
-نوش جان، ما خوردیم، خانم توکلی برامون آورد، بعدم این هدیه خانم خونه است برای آقاشون، ناراحت میشه من بخورم.
سیروان با لبخند به من نگاه کرد و گفت:
-ناراحت میشی گل بنفشهام؟
چشمهام رو براش گشاد کردم. پیرمرد دید که بلند خندید و گفت:
-ای جوونی... دخترم اون پتو رو بیار من بندازم روی پاهام، اینقدر که این پله رو به خاطر این آنتن بالا و پایین رفتم اونم تو این سرما، نا براش نمونده، گرمش کنم شاید بهتر شه.
🌀🌀🌀🌀🌀#پارازیت
#ویآیپی
شرایط عضویت در ویآیپی رمان پارازیت رو اینجا مطالعه کنید👇👇👇
تخفیفات و گاهی هم پارت آینده تو همین کاناله، از دستش ندید
https://eitaa.com/joinchat/1463615611Cff0e7ec6ca
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت738 - دکتر محسنی؟ همونی که زدم دماغش رو شکستم. سرم رو به معنای مثبت
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت739
لباس پوشیدم تا برای اولین بار با همسرم تو هوای آزاد و بدون وجود هیچ گونه حصاری قدم بزنم. این معجزه از کجا تو زندگی من پیدا شده بود؟
در رو قفل کردیم و دست تو دست هم روی شنهای سرد و خیس ساحل قدم گذاشتیم.
اولش خوب بود. گرمای عشق بود و من و مهیار، ولی یواش یواش سرمای هوا بیتابمون کرد و برگشتیم. پویا هنوز خواب بود.
-بهار از وقت غذا گذشته، من برم یه چیزی بگیرم و بیام.
-باشه.
مهیار رفت و من لب تخت نشستم. کمی چمدونم رو به هم ریختم و به وسایل و لباسهایی که با خودم آورده بودم نگاه کردم. همه چیز بود کم و کسری نداشتم.
تصمیم گرفتم لباسهایی رو که برای فردا شب، قصد پوشیدنشون رو داشتم، امتحان کنم.
پیراهن نقرهای رنگم رو برداشتم و پوشیدم. دامن سادهای داشت، ولی برای بالاتنهاش حسابی سنگ تموم گذاشته بودند. آستین کوتاه و گیپورش نمای لباس رو خاص کرده بود.
کفشهای پاشنه دارش رو هم پام کردم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
موهام رو باز کردم و دوباره بستم. یکم آرایش کردم و بعد کم رنگش کردم. زیورآلاتی رو که مهیار برام آورده بود، دونه دونه امتحان کردم.
با وسایلها و لباسها مشغول بودم و دورم رو حسابی شلوغ کرده بودم که یه دفعه در باز شد و مهیار وارد سوئیت شد.
اولش سرش پایین بود. بلند شدم و ایستادم. سرش رو بالا گرفت و با دیدن من لبخند روی لبهاش نقش بست.
- چقدر ماه شدی! اون موقعی که داشتی پرو میکردی اینجوری نبودی.
خندیدم. ظرف های غذا رو ازش گرفتم. از اینکه بهم توجه میکرد خوشم میاومد.
- یه چرخ بزن.
کاری رو که میخواست انجام دادم که گفت:
- کت نداشت این لباس؟
- داشت. نپوشیدم.
- تو عروسی بپوشیها.
خندیدم و سرم رو پایین انداختم.
- کت پوشیدن، خنده داره؟
- نه، من یاد یه چیز دیگه افتادم.
- چی؟ برام تعریف کن.
-اول ناهار بخوریم.
- میخوریم، تو تعریف کن.
یه کم مکث کردم و گفتم:
-برای عروسی تینا یه لباس به یه مزون سفارش داده بودم. مزونی آشنای حسام بود. من یه لباس عروسکی کوتاه سفارش داده بودم. میخواستم با یه جوراب شلواری بپوشم. وقتی رفتم لباس رو تحویل بگیرم، یه چیز دیگه بهم داد. اعتراض کردم، گفت آقا حسام اومده مدلش رو تغییر داده و گفته شما تو جریانی. مدل لباس بلند شده بود. رو سینهاش کاملاً پوشیده شده بود. یه کت براش سفارش داده بود، هر کی میدید میگفت یه مانتوی کوتاهه. تا شال هم براش سفارش داده بود.ـوقتی ازش پرسیدم چرا، گفت اینجوری پوشیده تره.
یه کم نگاهم کرد و گفت:
-ازش خوشم میاد، پسر با غیرتیه.
تعجب کردم و لب زدم:
-تو که ازش خوشت نمیاومد!
-اولش خوشم نمی اومد. فکر میکردم می خواد تو رو ازم بگیره، ولی بعدش دیدم یه همچین قصدی نداره و فقط میخواد مطمئن باشه که حالت خوبه و خوشحالی و احساس خوشبختی میکنی. منم همین رو میخوام که تو خوشحال باشی، پس مشکلی باهاش ندارم. تازه از غیرتش هم خوشم میاد.
ابرو بالا دادم و گفتم:
- ولی تو و اون داشتید همدیگر رو میکشتید!
اخم کرد و بی خیال گفت:
-کِی؟
ِ- کِی؟ تو حیاط خونه عمه فروزان.
- آها، اون که یه زورآزمایی مردونه بود. ما مردها بهم که میرسیم اول دو تا پس گردنی بهم میزنیم و بعد مچ میندازیم و یه کشتی با هم میگیریم که عیارمون دست هم بیاد، این که خیلی طبیعیه.
لبهام رو به هم فشردم و فقط نگاهش کردم.
-چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
_ هیچی، هنوزم نمیخوای بگی اون روز تو آشپزخونه به هم چی میگفتید؟
- کدوم روز؟
عمیق نگاهش کردم که خودش متوجه شد و گفت:
- آها، اون روز.
خیلی جدی ادامه داد:
- حرف مردونه بود.