بهار🌱
#پارت37 💕اوج نفرت💕 ایستادم احمد رضا فوری نگاهم کرد. _کجا? _ميرم اتاق مرجان درس بخونم. _نهار
#پارت38
💕اوج نفرت💕
به چشم های پف کرده پروانه نگاه کردم.
_خوابت میاد?
_اره، ولی دوست دارم بقیه اش رو هم بشنوم.
_من هم خوابم میاد بزار بقیه اش رو بعدا بگم.
بلند شدم همون طور که سمت اتاق خوابم می رفتم گفتم:
_پاشو بیا اتاق من بخوابیم.
پروانه جوابم رو نداد برگشتم سمتش انگار ساعت ها خوابیده.
لبخندی به مهربونی هاش که تو خواب هم از صورتش پیدا بود زدم پتو نازکی روش انداختم خودم هم روبروش روی مبل خوابیدم و به سقف خیره شدم.
خدایا یعنی میشه امشب کابوس نبینم.
از ترس نمی تونم بخوابم. کاش عمو اقا بهم بگه اونا شیراز چی کار دارن.
پشت پلک هام سنگین شد چشم هام رو بستم خوابیدم.
با تکون های دستی چشمم رو باز کردم.
_نگار خوبی?
دستم رو روی چشمهام کشیدم
_چی شده?
_تو خواب ناله میکنی.
نشستم. دستم رو پشت گردنم گذاشتم.
_ببخشید تو رو هم بیدار کردم.
_سیاوش زنگ زد بیدار شدم.
_فهمید اینجایی?
_اره.
_دعوات کرد.
_فقط گفت پاشو نمازت رو بخون بعد هم قطع کرد.
به ساعت نگاه کردم.
_مگه اذان گفتن.
_نه،سیاوش عادت داره نیم ساعت زود تر همه رو بیدار می کنه، تو هم پاشو نمازت رو بخون دوباره بخواب یه سجاده و چادر نماز هم بده من.
خوابیدن روی مبل باعث خشکی استخوان های بدنم شده به سختی ایستادم و دست به کمر لنگون لنگون وارد اتاقم شدم. چادر و سجاده رو به پروانه دادم خودم هم وضو گرفتم بعد از خوندن نماز پروانه دوباره خوابید. ولی من هر کاری کردم نتونستم بخوابم سراغ کتاب هام رفتم و شروع به خوندن درس هام کردم.
ساعت نه صبح رو نشون میداد و پروانه قصد بیدار شدن نداشت.
اهسته طوری که سر و صدا نکنم بیرون رفتم چایی رو اماده کردم گوشی تلفن خونه رو از روی اپن برداشتم و رفتم تو بالکن که درش تو اشپزخونه بود.
سوزسرمای اول صبح توی صورتم خورد و برام لذت بخش بود چون این سوز من رو یاد پدر باغبونم مینداخت. گاهی صبح ها باهاش می رفتم داخل حیاط.
نفسم رو اه مانند بیرون دادم شماره ی عمو اقا رو گرفتم اهسته گفت:
_جانم،نگارم چیزی شده.
_سلام ،هیچی نشده فقط گفتم اگه اجازه بدید برم نون بخرم صبحانه بخوریم.
_نه عزیزم، از خونه بیرون نمی ری تا برگردم. باشه?
_اخه نون نداریم میخوام صبحانه...
_الان هماهنگ می کنم مش رحمت برات بخره.
با تاکید گفت:
_ بیرون نمی ری.
_چشم.
_تا غروب میام خداحافظ.
_خداحافظ.
تماس رو قطع کردم.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
#پارت38 🌘🌘
سر و صدا تا چند دقیقه به گوشم میرسید. بابا عصبانی بود و هیچ کس نمیتونست آرومش کنه.
صدای مامان که به اتاقم نزدیک میشد تپش های قلبم رو بالا برد
-جهانگیر...جهانگیر...تو رو خدا یه لحظه صبر کن...جهانگیر.
دستگیرهی در تکونی خورد ولی در باز نشد.
-جهانگیر ما دعواش کردیم. قول داد که دیگه تکرار نشه!
-دستتو بردار...سودابه... یعنی من حق ندارم دو کلمه با دخترم حرف بزنم! یعنی من نسبت به این چش سفید حقی ندارم!
دستگیره دوباره تکونی خورد و اینبار در تا نیمه باز شد و هیبت پدر بینش قرار گرفت. نگاهش هنوز به بیرون از اتاق بود.
-سودابه، پاتو نمیزاری تو اتاق! شنیدی چی گفتم؟
مامان چیزی رو زمزمهوار به بابا گفت و بابا جوابی نداد و کامل وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. خودم رو بیشتر جمع کردم و به بابا خیره شدم. یه کم نگاهم کرد و لب تخت بیتا نشست و به من خیره شد.
چند دقیقهای فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت و در واقع این بدترین تنبیهی بود که میتونست برام در نظر بگیره.
بالاخره بعد از چند دقیقه لب باز کرد و گفت:
-در حال حاضر سه تا خواستگار داری. به همشون گفتم که داری درس میخونی و قرار نیست شوهرت بدم، ولی حالا که خودت نمیخوای مثل آدم زندگی کنی بهشون میگم که بیان.
این تنبیهش از تنبیه قبلی هم بدتر بود. بابا نیم خیز شد و من سریع صاف نشستم.
-بابا غلط کردم. تو رو خدا، بزار درسمو بخونم.
بابا نگاهی به چهرهام انداخت. ایستاده بود و از بالا به من نگاه میکرد.
-بابا، اشتباه کردم. دیگه تکرار نمیشه. ظهر به مامانم قول دادم.
اشکهام گلوله گلوله روی گونههام میریخت. نگاه بابا روی اشکهام بود. نگاهش رو ازم گرفت و به طرف در رفت. به سرعت از جام بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم. دستش رو گرفتم و ملتمسانه صداش کردم. دستش رو از دستم بیرون کشید و بی توجه به التماسهای من از اتاق خارج شد.
وسط اتاق روی زمین نشستم. دستم رو روی صورتم گذاشتم و هق زدم. صدای گریهام رو نمیتونستم کنترل کنم.
کسی کنارم نشست و دستم رو گرفت. عطر مامان رو تشخیص دادم.
-مامان میخواد شوهرم بده!
خودم رو توی بغل مامان انداختم و زار زدم.
-من باهاش حرف میزنم. الان عصبانیه! یکم صبر کن آروم بشه.
دستم رو گرفت و بلندم کرد. لب تخت نشستم. نمیتونستم آروم بشم. اشکهام رو پاک کرد.
-ولی تو هم یه خورده فکر کن، واقعا سهیل ارزشش رو داره، که تو با کارات هر چند وقت یه بار اعصاب همه رو بهم میزنی!
نمیدونستم جواب مامان رو چی بدم. سهیل رو دوست داشتم، ولی با آوردن اسم و رسمش هر بار شرایط رو به خودم سخت تر میکردم. کنترل اشکهام اصلا تو دستم نبود. با پشت دستم پاکشون میکروم و به آنی جاشون پر میشد.
مامان اهی کشید و از اتاق خارج شد و من رو با غم سنگین دلم رها کرد.
هر چقدر مامان و بیتا اصرار کردند شام نخوردم. فقط اشک میریختم و ناله میکردم. دلداریهای بیتا هم آرومم نمیکرد.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت37 سالار با تشر گفت: -من تا جایی که میشد گفتم نه، تا خودت قبول کردی. بع
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت38
با کفگیر چوبی به محتویات سبز رنگ توی ماهیتابه بزرگ و روحی روی اجاق گاز بزرگ وسط حیاط تابی دادم.
قطعا بوی سبزی سرخ شده الان کل کوچه رو برداشته بود. صدای عمه نگاهم رو برای لحظهای از ماهیتابه گرفت.
-نیومدن اینا؟
سوالش جوابی نداشت یا بهتر بگم جوابش مشخص بود. ساعت نه بود و هیچ کدوم از مردهای خونه نیومده بودند، نه سالار، نه حسین و نه حتی بابا.
عمه چادر گلدار و تیرهاش رو روی سرش انداخت و از در حیاط بیرون رفت.
ناخواسته به دنبالش رفتم. روسریم رو از روی گردنم بالا کشیدم و سرکی توی کوچه کشیدم.
عمه چند قدمی از در فاصله گرفت، کمی به دو طرف کوچه نگاه کرد و برگشت. دست روی دستگیره در گذاشت و گفت:
-سالار گفت کجان؟
سالار گفته بود که بابا احضارش کرده بود و ازش خواسته که هر طور شده از کیانوش برای میلاد رضایت بگیره، اما من به عمه گفتم:
-گفت خیلی دور نیستیم، برمیگردیم.
دلم شور حسین رو میزد، سالار گفته بود که با مجید نبوده و حتی نزدیک فلافلی رضا هم نشده، میلاد هم که بازداشت بود، پس کجا رفته بود این پسر!
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و دستم به هیچ کجا بند نبود. قرار بود که سالار بابا رو برگردونه و بعد بره دنبال حسین.
بابا هم که پیله کرده بود به آزادی میلاد، چراش رو نه من میدونستم و نه سالار. اما بابا که برمیگشت کجا دنبال حسین میگشتیم؟
پیش کی، سراغ برادر کوچیکمون رو از کی میگرفتیم؟
عمه به حیاط برگشت. در رو بستم و گفتم:
-نگران نباش عمه، گفت تو راهیم، داریم برمیگردیم.
به ماهیتابه اشاره کرد.
-نسوزه.
نهای گفتم و به نیت هم زدن اون محتویات سبز در حال تغییر رنگ به سمت ماهیتابه رفتم.
ناخواسته و برای اینکه حرفی بزنم گفتم:
-اون چی کار میکنه؟
منظورم از اون، سحر بود. عمه به سمت در حال رفت و غر غر وار گفت:
-حواسش تو ماسماسکشه، بهشم میگم پاشو یه کاری کن، میگه من فردا پس فردا گورمو گم میکنم، فکر کن نیستم.
دمپاییش رو در آورد و گفت:
-ای گور به گور بشی به حق...
نشنیدم به حق کی. عمه در رو بست و من دوباره توی حیاط تنها شدم.
برای اینکه حواسم رو پرت کنم و کمتر دلشوره بکشم، بیخودی با اون کفگیر به جون محتویات ماهیتابه افتادم.
ولی بالاخره کم آوردم و روی چهارپایه پلاستیکی کنار گاز نشستم.
سرم روی زانوهام گذاشتم. صدای بحث سحر با عمه رو ناواضح شنیدم. چرا سحر اینطوری بود؟
به ثریا زنگ زده بودم و گفته بود که میاد، میاد تا تو دلشورهامون سهیم باشه. پس چرا سحر که اینجا بود، همراهمون نبود؟
صدای ایستادن موتور جلوی در، من رو از جام پروند. لبخند به لبم اومد.
به سمت در رفتم و قبل از اینکه مسافران موتور به در برسند، زبونه در رو کشیدم.
بابا از ترک موتور پیاده شده بود و سالار داشت سویچ رو میکشید.
بابا نگاهم کرد و گفت:
-اون پدر سگ برگشته یا نه؟
سر بالا انداختم. به پشت سالار زد و گفت:
-بیا یه چیزی بخوریم، بعد میریم دنبالش.
به سمتم اومد. کنار رفتم تا رد بشه.
رفتن پدری که آزادی بچه خواهرش رو به پیدا شدن پسرش ترجیح داده بود دنبال کردم.
به سالار نگاه کردم. متاسف سر تکون داد. رو به روم ایستاد و گفت:
-دیگه نمیدونم کجا دنبالش بگردم. از اون پسره برای میلاد رضایت گرفتم، چند جام سر زدم، دریغ از یه رد پا.
هر دو لبم رو به دهن کشیدم. نکنه براش اتفاقی افتاده!
-شمارهای، آدرسی، چیزی از دوستاش نداری؟
سر بالا دادم. وارد حیاط شد و مستقیم به سمت شیر آب رفت. نشست. دهنش رو به شیر چسبوند و کمی آب خورد.
کنار ماهیتابه ایستادم. بغض به گلوم حمله کرده بود. ازدحام اشک رو گوشه چشمم احساس میکردم.
-همهاش تقصیر توعه.
صدای زمزمه وارم رو شنید که کلافه ایستاد.
دستهای خیسش رو به موهاش کشید. اونم کلافه بود، مخصوصا اینکه واقعا تقصیر اون بود.
حسین نوجوون بود و سرکش و نتیجه اون برخورد شده بود ناپدید شدنش.
سر و صدای ورود ثریا و امیر عباس به حیاط نگاه هردومون رو به سمت خودش کشوند.
امیر مستقیم به سمت هال رفت. ثریا به من و سالار نگاه کرد و گفت:
-چی شد؟
جوابی که نگرفت اضافه کرد:
-بیمارستانها رو سر زدی؟
بغضم ترکید. چه بی رحم بود ثریا که اینقدر مستقیم میرفت سراغ این احتمال.
به دنبال برادرمون باید توی بیمارستانها سرک میکشیدیم و من طاقتش رو نداشتم.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت37 لحنش محکم و جدی بود. حسام نیم نگاهی به من انداخت، صورتش رنگ شرمندگی گ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت38
باشهای گفتم و حسام رفت. با رفتنش دستی رو که جلوی چادر رو محکم گرفته بود، شل کردم. نگاه دوبارهای به محتویات مشما انداختم.
سر بلند کردم و چهره خودم رو که توی شیشه در ورودی راهرو افتاده بود، دیدم. کی نیشم اینقدر باز شده بود؟ جلوی حسام هم همینجوری بودم؟ یعنی حساب کردن چند تا فاکتور اینقدر برای من خوشحالی میآورد! آخه من چقدر بی آبروعم!
همینطور که از دست خودم حرص میخوردم به سالن برگشتم. مشما رو یه گوشهای گذاشتم و به آشپزخونه رفتم.
دست از برشهای یک دست با چاقو برداشتم و سراغ رنده رفتم. نیم ساعتی توی آشپزخانه کارم طول کشید. ولی بالاخره هویج پلو رو بار گذاشتم.
سراغ فاکتورها رفتم و شروع به حساب و کتاب کردم. کار سختی نبود. هیچ وقت فکر نمیکردم کمک به مونا یک روز به دردم بخوره.
البته ارقامی که مونا حساب میکرد کجا و این عددهای کوچیک کجا!
حسابی سرگرم شده بودم. با صدای در سر بلند کردم. دیگه ظهر شده بود. حتماً زن عمو برگشته بود. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. نگاه خبیثی به هویج پلویی که خیلی هم شیرینش کرده بودم، انداختم.
به صورت ناخواستهای دو طرف لبم کش اومده بود.
بهار خجالت بکش! تو که میدونستی اون غذای شیرین دوست نداره، پس این چه کاری بود که کردی!
فکر کنم اثرات خونه موندنه. باید یه برنامهای بریزم، برای از خونه بیرون رفتن، وگرنه روز به روز خبیثتر میشدم.
سفره رو برداشتم و به سالن برگشتم. زن عمو کنار فاکتورها ایستاده بود و با اخم نگاهشون میکرد.
سلام کردم. نگاهم کرد و به جای جواب سلامم سر تکون داد. منتظر توضیح درباره اون کاغذ بود. پس گفتم:
_ اینها رو امروز صبح حسام آورد. گفت حساب کنم، مثل دیشب .
سفره رو پهن کردم که گفت:
-تو هم اومد؟
جواب دادم:
-نه!
جوری بهم نگاه میکرد که مفهومش رو نمیفهمیدم.
خدایا! تو دل این زن چی میگذره؟
سر سفره نشست. بیچاره چند قاشق بیشتر از غذای من نخورد. الان باید چه حسی داشته باشم؟ خوشحال باشم که اذیتش کردم، یا نه!
بهار خیلی بد شد.، این زن به تو پناه داده در صورتی که وظیفهاش نبود.
امروز که گذشت، قول میدم که تکرار نشه. آروم لب زدم :
-ببخشید!
نگاهم کرد که ادامه دادم:
-نمیدونستم هویج پلو دوست ندارید.
دروغ میگفتم، میدونستم. جوری نگاهم کرد که حس کردم داره بهم میگه، خودتی.
نزدیکهای غروب بود که حسام اومد. یااله گویان وارد خونه شد. اولین چیزی که گفت این بود که حساب کردم.
سلام دادم و گفتم:
- بله.
وسایلش رو گوشه سالن پرت کرد و گفت:
- برو بیار ببینم.
باشهای گفتم و فاکتورا رو آوردم و مشغول توضیح شدم. زن عمو چایی آورد و کنارمون نشست.
نیم ساعتی توضیحاتم طول کشید. حسام فاکتورها رو متفکر جابهجا میکرد. چهرهاش راضی به نظر میرسید. بهترین موقع برای گفتن درخواستم بود. صدام رو مظلوم کردم و گفتم:
-یه چیزی میخواستم بگم.
نگاه از برگهها نگرفت و گفت:
-چی؟
-میخواستم برم عضو کتابخونه سر خیابون بشم. روزها تو خونه خیلی حوصلم سر میره.
حسام همونطور که کاغذها رو جابه جا میکرد، گفت:
-لازم نکرده!
با لب و لوچه وا رفته گفتم:
-آخه چرا؟ کتابخونه که جای بدی نیست! فقط کتاب میگیرم و ...
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت37 پاهاش رو تو سایه روشن نور موبایلی پیرمردی که هنوز چراغقوهاش رو خاموش نکر
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت38
جلو افتادم و اون پشت سرم اومد.
جلوی در برگشتم و نگاهش کردم.
مسیر رو با حرکت عصبانی دستش نشونم داد.
-برو ... برو اون روی منو بالا نیار.
دلم میخواست یه چیزی بگم حرصش بیشتر در بیاد، اما خب فعلا کارم بهش گیر بود.
پلهها رو پایین رفتم. نوید جلوی در ایستاده بود.
به من نگاه کرد و بعد به سیروان.
-بو کشیدی فهمیدی رفته بالا؟
سیروان اجازه موندن تو راه پله رو بهم نداد.
-واینسا اینجا، برو تو.
وارد خونه شدم.
نوید سوالش رو دوباره پرسید:
-از کجا فهمیدی بالاست؟ من فکر کردم رفتی بیرون.
-اینو دیدم، این از بچگیشم راه میرفت نشونه از خودش میزاشت.
چی رو دیده بود؟
از در سرک کشیدم.
تیکه شکسته تاجم توی دستش بود.
تیکه رو از دستش چنگ زدم و وارد راهرو خونهاش شدم.
- با کفش نری تو.
حرصم گرفت.
-نه اینکه اینجا خیلی تمیزه، نگران رد کفش منی.
صداش که نیومد برگشتم.
توی راهرو و جلوی در ایستاده بود.
انگشتش رو به سمتم گرفت.
-روتو کم کن بنفشه!
کفشهام رو توی راهرو پرت کردم و وارد هال شدم.
روی تک مبل موجود نشستم و به تلویزیون خاموش خیره شدم.
صداشون رو میشنیدم. یعنی فقط صدای نوید رو شنیدم که یهو اوج گرفت.
-من خواهرم امشب خونهامونه.
-خیلی خب بابا، چرا داد میزنی، بیا تو ببینم.
تو راهرو رو نگاه کردم.
سیروان بازوی نوید رو میکشیده و همزمان در رو میبست.
نوید آرومتر گفت:
-تو که میدونی خواهرم از قزوین اومده یه چند روز اینجا بمونه.
-اومده خونه شما؟
-پس خونه کی بره، داداش من همه جوره نوکرتم ولی تو این مورد شرمندهام، خونه مام که دیدی، قد همین جاست، تو یه نفری و ما سه نفر.
به من نگاه کرد و گفت:
-میخوای من بمونم اینجا، بنفشه بره خونـ....
شکل نگاه سیروان بود که باعث شد نوید جملهاش رو اصلاح کنه.
-بنفشه خانم... بره خونه ما.
سیروان نچی کرد و گفت:
-دستت درد نکنه تا همین جاشم. سلام برسون مامانت.
-تو چی کار میکنی پس
-یه کاریش میکنم حالا.
نوید به سرویس اشاره کرد و رو به من گفت:
-این خونه شانس آورد تو اومدی اینجا، وگرنه شیر دستشویی تا قراردادش تموم شه قرار بود خراب باشه، واسه طهارتم ...
سیروان به بازوش ضربه زد:
-خیلی خب...دستت درد نکنه خداحافظ.
خندید، دستگیره دری رو که سیروان باز کرده بود رو گرفت و گفت:
-بزار بگم خب... باشه بابا رفتم. شب بخیر بنفشه.
رفت. سیروان در رو بست و زیر لب گفت:
-زهر مارو بنفشه.
به من نگاه کرد. سریع ایستادم.
-گفتی نمیمونی.
سرش رو تکون داد و گفت:
-نمیمونم، یه پتو برمیدارم و میرم تو ماشین.