بهار🌱
#پارت38 💕اوج نفرت💕 به چشم های پف کرده پروانه نگاه کردم. _خوابت میاد? _اره، ولی دوست دارم بقیه
#پارت39
💕اوج نفرت💕
برگشتم داخل صدای گوشی پروانه می اومد ولی خواب بود و بیدار نمی شد. کنارش نشستم.
_پروانه، بیدار نمیشی?
با چشم های بسته به زور گفت:
_این رو مخ کیه ول نمی کنه.
خم شدم و گوشیش رو از رو میز برداشتم.
صفحه ی موبایلش رو نگاه کردم.
_نوشته قلبم، نا قلا کیه نکنه مهردادناصریه.
گوشی رو اروم از دستم گرفت
_ نه بابا ،سیاوشه.
اسم برادرش رو قلبم ذخیره کرده کاش من هم یه خواهر یا برادر داشتم و انقدر تنها و غریب زندگی نمی کردم.
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و با صدای خواب الو گفت:
_جانم.
یه دفعه چشم هاش رو باز کرد و فوری نشست.
_الان .
_کی بهت گفت?
مضطرب به من نگاه کرد.
_نمیشه، صبر کن الان میام پایین.
صدای فریادی از اون طرف اومد پروانه گوشی رو از کنار گوشش فاصله داد.
_سیاوش چرا داد می زنی?
_منم و نگار.
_نمیشه،پدرش بفهمه ناراحت میشه.
_به خدا مهمی این چه حرفیه!
_نه نه سیاوش این کار رو نکن خودم الان...
_الو...
درمونده به من نگاه کرد.
_داره میاد بالا، میخواد مطمعن شه اینجا خونه ی توعه.
_خب بزار بیاد.
_اخه پدر خوندت ناراحت نشه?
_اون غروب میاد نمیفهمه، بزار بیاد خیالش راحت شه.
فوری سمت اتاقم رفتم و مانتو روسریم رو پوشیدم برگشتم تو حال.
_اصلا نمی دونم کی به این گفته من اینجام، دیشب گفت ها باورم نشد.
_شاید بابات گفته.
_نه بابام بهش رو نمی ده.
بلند خندیدم.
_پس حتما جن داره.
چپ چپ نگاهم کرد
_نگار الان وقت شوخیه این داره میاد بالا من رو بکشه.
_خیالت راحت جلوی من کاریت نداره، میبرت خونه به حسابت میرسه.
_خیلی نامردی، به تو هم می گن دوست.
_میخوای الان ....
صدای در خونه باعث شد تا شوخیم رو ادامه ندم سمت در رفتم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم رو به پروانه لب زدم.
_خودشه.
شب بند رو پیچوندم و در رو باز کردم.
مردی با قد متوسط رو به بلند موها و محاسن مشکی، کاملا موجه.
_سلام اقای افشار خیلی خوش اومدید بفرمایید داخل.
نیم نگاهی به من کرد و فوری سرش رو پایین انداخت.
_سلام ،ببخشید من اومدم جلوی درتون اگه لطف کنید به پروانه بگید بیاد ما رفع زحمت می کنیم.
_چشم الان بهش میگم.
در رو نیمه باز گذاشتم که صدای مش رحمت اومد انگار یکی اب یخ رو روی سرم ریخت.
مش رحمت نگهبان اپارتمانیه که توش زندگی می کنیم حتما به عمو اقا میگه که سیاوش اینجا بوده.
فوری برگشتم جلوی در پروانه هم خودش دنبالم اومد .
مش رحمت پیرمرده ولی خیلی سرحال وسالمه.
رو به روی سیاوش نون به دست ایستاده بود، تا من رو دید با اخم گفت:
_بیا دخترم، بابات گفت نون بخرم بدم خونه.
اشاره کرد به سیاوش و به کنایه گفت:
_گفت مهمون داری.
پروانه سرش رو ازدر بیرون اورد سیاوش که تا حالا سرش پایین بود نگاه چپ چپی به پروانه انداخت و گفت:
_زود حاضر شو بریم.
_ الان میام.
رو به مش رحمت گفتم:
_عمو ایشون برادر دوستمه اومده دنباش.
مش رحمت پشتش رو به من کرد و رفت سمت اسانسور
_اصلا به من چه که برام توضیح میدی.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
#پارت39 🌘🌘
به خاطر اینکه بیتا و مامان دست از سرم بردارند تا بتونم کمی تنها باشم، خودم رو به خواب زدم و سعی کردم به کاری که پدرم قراره باهام بکنه فکر نکنم.
نقشهای که کشیدم جواب داد. مامان تو آخرین سرکشیش خیالش راحت شد و رفت. بیتا هم روی تخت خودش خوابش برد.
وقتی از خوابیدن همه خیالم راحت شد. یه پتوی نازک مسافرتی برداشتم و به حیاط رفتم. گوشهای نشستم و پتو رو دورم خودم پیچیدم. به دیوار حیاط خیره بودم و به سهیل فکر میکردم. به این که الان چی کار میکنه و از حال من خبر نداره. به این که اگه الان اینجا بود کلی نازم رو میکشید و با حرفهاش من رو به وجد میآورد.
هوا سوز داشت و سرماش اجازه نمی داد تو تخیلاتم غرق بشم. پتو رو روی سرم کشیدم و قسمتی از صورتم رو اجازه دادم تا بیرون باشه. کسی در درونم میگفت که همین الان سرمای تو حیاط رو به حال خودش رها کن و به گرمای توی خونه پناه ببر، ولی گوبا از خودآزاری لذت میبردم و در مقابل اون صدا مقاومت میکردم. اینقدر تو همون حالت بودم تا نفهمیدم که کی پلک سنگینم به ارادهی من پیروز شد و روی هم فرود اومد.
صدای مامان باعث شد که پلکهام کمی تکون بخوره ولی توان باز کردنشون رو نداشتم. تمام استخونهای بدنم بیاختیار میلرزید.
-جهانگیر...جهانگیر...بیا اینجاست.
میفهمیدم بهم دست میزنه اما دستهاش رو حس نمیکردم.
-جهانگیر بچم داره میلرزه، یه کاری بکن.
-یا خدا...چرا لبهاش کبود شده، این احمق اینجا چی کار میکنه.
این صدای نگران بابا بود. دستهای مردونهاش رو دور بدنم حس میکردم. اینکه بین زمین و هوا معلق شده بودم رو میفهمیدم. دلم میخواست حرفی بزنم ولی نتیجهی تلاشم برای گفتن کلمهی سردمه فقط شد نالهای که از اعماق حنجرهام به زور خارج شد.
-داره ناله میکنه جهانگیر.
-برو چند تا پتو بیار، باید گرمش کنیم.
صدای بابا رو واضح نمیشنیدم. صدای همهمه و هیاهو تو سرم میپیچید. آخرین صدایی که به خاطرم موند صدای بهنام بود.
-بابا اینجوری نمیشه، ماشینو گرم میکنم ببریمش بیمارستان.
دیگه بعد از اون نه صدایی شنیدم و نه چیزی حس کردم.
پلکهام آروم آروم از هم باز شدند. زن سفید پوشی کنارم ایستاده بود ولی حواسش به سرنگی بود که تو مخزن طلقی سِرُم تزریق میکرد.
چشم چرخوند و با دیدن چشمهای باز من لبخندی زد.
-بالاخره به هوش اومدی؟ پدر و مادرت رو بیست و چهار ساعته از خواب و خوراک انداختی!
خواستم حرفی بزنم ولی با سوختن گلوم ترجیح دادم ساکت باشم. زنی که تشخیص داده بودم پرستارِ، رفت و من هنوز درست فضای اطرافم رو آنالیز نکرده بودم، که مامان وارد اتاق شد.
بالای سرم ایستاد. چشمهاش پف داشت. دست روی صورتم میکشید و اشک میریخت.
-عزیز دلم، حالت خوبه. این چه کاری بود که کردی؟
مامان با الفاظ مختلف قربون صدقهام میرفت و من توان جواب دادن نداشتم. با هر بار دم و بازدم، سینهام به شدت میسوخت. دست روی سینهام گذاشتم و کمی اخم کردم.
مامان متوجه دردم شد و سریع یه پرستار صدا کرد. چند دقیقه بعد از تزریقی که پرستار به دستم کرد. دردم آروم شد و تازه یادم اومد که قراره باهام چی کار کنند.
چند ساعت بعد، همهی اعضای خانوادهام بالای سرم بودند. هر کسی چیزی میگفت و من فقط تو چشمهای پدرم خیره بودم. محبتآمیز نگاهم میکرد، ولی حرف محبتآمیزی نمیزد. تنها کاری که کرد، دستم رو توی دستهاش گرفت و به اندازهی چند ثانیه پشتش رو نوازش کرد.
شوهر کردن بد نبود. میشد بعد از ازدواج به بقیهی اهداف زندگی فکر کرد، ولی من آیندهی خودم رو فقط کنار سهیل میدیدم و کسی غیر از اون، یعنی مرگ همهی آرزوهام.
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت39
سالار گفت:
-اول سلام کن، بعد نقطه خالو نشونه بگیر. کلا تو کار نفوذ بد زدنیا.
ثریا گفت:
-اون موقعی که جای علیک سلام، یهو پریدی به جونش، یادت نبود اول سلام بعدا کلام که میپری به من.
من ته ماجرا رو اول گفتم که اگر هر چی هست همین الان بفهمیم، نه بعد از اینکه...
-بسه!
این من بودم که فریاد میزدم و هشدار میدادم که بس کنند.
-حسین هیچیش نشده، سالمه سالمه، فقط لج کرده. پیداش میکنیم، برمیگرده.
عمه از توی هال سرک کشید.
-چتونه؟
کامل وارد حیاط شد.
ثریا چادر گل نارنجیش رو روی سرش کشید و گفت:
-هیچی عمه، این خانم کوچولو شده دایه مهربون تر از مادر، فکر میکنه اون واسه حسین از من خواهرتره که صداش رو انداخته سرش.
به سمت هال رفت و زیر لب گفت:
- بزرگتر کوچیکتری هم که حالیش نیست.
ثریا وارد هال شد و عمه تا وسط حیاط اومد.
نزدیک اجاق گاز ایستاد و آروم و محتاط گفت:
-سالار جان، عمه، میلاد چی شده بوده، این بابات چی میگه؟
سالار دستی به صورتش کشید و لب زد:
-یکی ازش شاکی بود، رفتیم رضایت گرفتیم.
-الان که خوبه؟
-آره عمه، خیالت تخت.
سر تکون داد و گفت:
-خدا رو شکر! حسین چی شد؟ پیش مجید قمی رفتی؟
سالار سر تکون داد.
عمه روی دشتش زد.
نگران به اطرافش نگاه کرد.
صدای فریاد بابا بلند شد، دنبال انبرش میگشت.
انبری که باهاش زغال جابهجا میکرد برای کشیدن موادش.
پدرمون براش خیالی نبود که پسر شونزده سالهاش ساعت ده شب هنوز به خونه برنگشته بود.
خواهرش هم نگران پسرش بیست هفت هشت سالهاش بود و هم داشت جور برادرش رو میکشید.
به نظرم مادر بودن از نعمتهای بزرگ خدا بود و...
مادر؟
تو چشمهای سالار نگاه کردم.
از تغییر حالت ناگهانیم تعجب کرد و لب زد:
-چت شد؟
اشکم رو پاک کردم و گفتم:
-من فکر کنم بدونم کجاست.
منتظر نگاهم کرد.
کفگیر چوبی رو به عمه دادم و گفتم:
-صبر کن حاضر شم با هم بریم. تو نمیدونی کجاست.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت38 باشهای گفتم و حسام رفت. با رفتنش دستی رو که جلوی چادر رو محکم گرفته
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت39
حسام وسط حرفم پرید و کلافه گفت:
-یعنی هرچی من میگم تو باید سرش بحث کنی دیگه!
-من کی بحث کردم؟ فقط گفتم کتابخونه ...
- کتابخونه بی کتابخونه!
لب و لوچهام آویزون شد. به زنعمویی نگاه کردم. با چهرهای پیروزمند به من خیره شده بود.
-یعنی نمیزاری برم؟
کلافهتر از قبل لب زد:
-مگه تو دنبال کار نمیگشتی؟
با تعجب نگاهش کردم و اون ادامه داد:
-از فردا با من میای بوتیک. میخوام حساب اونجا دست تو باشه. اینجوری دیگه وقت کتاب خوندن پیدا نمیکنی.
زنعمو نگاه تندی به حسام انداخت. حسام که متوجه نگاه مادرش شده بود، گفت:
-میدونم میخوای چی بگی، اما هر کسی ازت پرسید، بگو بهار میره به پسر عموش کمک کنه. من نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم. نتیجه اعتمادم به غریبهها این شده که کلی سرم کلاه رفته.
زنعمو خواست چیزی بگه که حسام گفت:
-مامان تو دیگه با من بحث نکن. به اندازه کافی صبح تا شب با این و اون سر و کله میزنم.
زنعمو دیگه چیزی نگفت.
توی دلم عروسی بود. دلیل این تغییر رفتار حسام چی میتونست باشه؟ ولش کن، هرچی که بود، خوب بود.
اون شب زن عمو از شامی که خودش درست کرده بود، چند تا قاشق بیشتر نخورد و تا آخر شب حتی یک کلمه هم حرف نزد.
بیچاره زنعمو، ظهر از غذای شیرین من نخورد و شب هم شام به کامش تلخ شد.
از ذوق زیاد نمیتونستم بخوابم. کاش شماره حامد رو داشتم، کاش میشد بهش زنگ بزنم، کاش میشد بهش بگم که کارپیدا کردم.
راستی حقوق و مزایاش چطوریه؟ زشته الان این موضوع رو مطرح کنم. همین که دیگه خونه نشین نیستم کافیه.
****
از شیشه ماشین به اطراف نگاه کردم. فضای سیمانی و نیمه تاریک پارکینگ ترس به دلم میآورد. از این که فکر میکردم پنج طبقه بالای سرمه و من تقریباً زیرزمین هستم، دلشوره میگرفتم.
آب دهنم رو به زور قورت دادم و پیاده شدم. هنوز تحت تاثیر ترس افتاده به دلم بودم که با صدای حسام به خودم اومدم.
-نکنه منتظر فرش قرمزی!
خدایا این پسر چرا اینجوریه؟ خب قشنگ بگو بیا، چرا اونجا وایسادی، اتفاقی افتاده.
این همه کلمه که به بهترین شکل میشد ازش استفاده کرد. یعنی روزش بدون متلک انداختن نباید سپری بشه!
به هر حال من زبونم کوتاه بود. پا تند کردم تا به حسام برسم که با دیدن آسانسور خشکم زد. در آسانسور باز بود و حسام هم خیلی عادی توش ایستاده بود.
وقتی که دید من هیچ حرکتی نمیکنم، پوزخندی زد و با لحن مسخرهای گفت:
-منتظر چیزی هستید بانوی بزرگ!
نگاهی به قیافه حسام و فضای آسانسور انداختم. چشم چرخوندم و به پلههای پارکینگ نگاه کردم. عملاً فضا برام مثل تونل وحشت شده بود. قیافه حسام جدی شد و جدیتر گفت:
- بیا تو دیگه!
چارهای نداشتم. زیرلب بسماله گفتم و پا به بزرگترین وحشت زندگیم گذاشتم.
در آسانسور که بسته شد، انگار راه هوای من هم بسته شد. چشمهام رو بستم و سعی کردم به چیزهای دیگه فکر کنم.
خدا رو شکر که موسیقی ملایمی توی آسانسور پخش میشد و حواسم رو پرت میکرد. با صدای ضعیف و ظریف زنی که طبقه دوم رو اعلام میکرد، چشمهام رو باز کردم. در آسانسور باز شد و من تقریباً خودم رو به بیرون پرتاب کردم.
چند تا نفس عمیق و نامحسوس کشیدم و آروم پشت حسام راه افتادم که دوباره موضوع دستش ندم.
چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت. نگاهی به من انداخت و بدون این که دندونهاش رو از هم باز کنه لب زد:
- از اینکه با من هم قدم شی، کسر شانت میشه؟
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت38 جلو افتادم و اون پشت سرم اومد. جلوی در برگشتم و نگاهش کردم. مسیر رو با
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#پارت39
به سمتم اومد.
ایستادنم کاملا ناخواسته بود و یه جور واکنش دفاعی.
در واقع هدفش اتاق خواب بود، نه من.
در اتاق خواب رو باز کرد.
کمی به وضعیت اتاق نگاه کرد و بعد به من.
-دعوا شده بود تو این اتاق.
سرم رو ریز تکون دادم.
در واقع قصدم باز کردنش از سرم بود، وگرنه اون همه لباس روی زمین و جعبه پیتزا ربطی به دعوا نداشت.
حالا شاید پرده کنده شده و مبل دسته شکسته رو میشد به دعوا ربط داد ولی باقیش مربوط به شلختگی بود.
وارد اتاق شد.
پتوی روی زمین رو برداشت و توی دستش مچاله کرد.
به من نگاه کرد و گفت:
-تو کمد یه پتوی دیگم هست.
سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-برو دیگه!
نفسش رو بیرون فوت کرد و بالاخره رفت.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و روی مبل پهن شدم.
شالی از دیشب روی سرم بود رو در آوردم و موهای طلایی رنگم رو هوا دادم.
بلند شدم و چرخی توی خونه زدم.
دستهام رو روی بخاری گرفتم و از گرماش لذت بردم.
به آشپزخونه رفتم. کاسه آشی که روی اپن رها شده بود رو برداشتم.
سرد بود.
از بین ظرفهای نشسته یه قابلمه کوچیک پیدا کردم و شستم.
آش رو توش ریختم و گرمش کردم.
آش گرم شده رو به کاسه برگردوندم.
قاشق توی آش زدم و کمی ازش خوردم.
مزهاش دلچسب بود، مخصوصا برای من که حسابی گرسنه بودم.
قاشق بعدی رو توی آش فرو کردم و خواستم بخورم که یاد سیروان افتادم.
هوا سرد بود و هر چی هم از شب میگذشت سردتر میشد.
به جهنمی گفتم و خواستم باز هم از اون آش بخورم که یادم اومد اونم شام نخورده.
قاشق رو توی کاسه رها کردم و به محتویات درهمش خیره شدم.
این مرد از دیشب اسیر من بود.
اونجور که من توی این ویلا گیر افتاده بودم اگر نمیاومد من واقعا نمیدونستم چه غلطی کنم.
اگر امروز جلوی حسام یک کلام از دروغ بزرگم میگفت، حسام تا خود شیراز من رو به ماشین میبست و میبرد.
به پنجره نگاه کردم.
از اینجا کوچه مشخص نبود، باید از پنجره راه پله نگاه میکردم.
نمیشد که بیاد توی این خونه، ولی شاید یکم از آش حداقل محبتش رو جبران میکرد.
به دنبال یه کاسه توی کابینتها رو گشتم و به جای کاسه، دستکش بوکس و میت و باندبوکس توشون پیدا کردم.
-خیلی شلختهای سیروان، خیلی، هم شلختهای هم کثیف.
به قابلمه روی گاز نگاه کردم. سهم خودمو میریختم توی قابلمه و برای اون رو تو همین کاسه میبردم.
نصف آش رو توی قابلمه خالی کردم. مجبور شدم یه قاشق بشورم.
شالم رو روی سرم گذاشتم و به سمت در رفتم.