eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
629 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
#پارت737 گارسون سفارشاتمون... نه، سفارشاتشون رو آورد. من کی اهمیت داشتم که سفارش من رو بیاره. یه
بازوم رو کشید. -پاشو بریم خونه بهت نشون بدم کی مَرده، کی نیست. با زاری لب زدم: - کیهان! - کیهان و درد! فقط پاشو تا همین‌جا نکشتمت. آب دهنم رو قورت دادم. مسیرمون هم خیلی کوتاه بود. خونه همین خیابون پشتی بود و تا اونجا قطعاً آروم نمی‌شد. به اجبار بلند شدم و دنبالش راه افتادم. سوار ماشین شدیم. رانندگی می‌کرد و هیچی نمی‌گفت. مسیر کوتاهمون در کوتاه‌ترین زمان ممکن طی شد و کیهان با همون عصبانیت قبلیش جلوی در پارک کرد. سویچ رو بیرون کشید. نگاهم کرد. -من مرد نیستم، من عرضه ندارم. بهت نشون می‌دم حالا. احمق بودم که این مدتم صبر کردم. پیاده شد و به سمت در خونه رفت. کلید انداخت و بازش کرد. برگشت و بهم اشاره کرد که پیاده شم. حالا چیکار می‌کردم! با تعلل در ماشین رو باز کردم. کمی به اطراف نگاه کردم. به کی می‌تونستم پناه ببرم! به طرفم اومد. من رو از لای در بیرون کشید و در رو بست و بازوم رو کشید و من رو به طرف خونه برد. ریموت رو زد و در خونه رو بست و با اخم نگاهم کرد. مسیر سالن رو نشونم داد. سعی داشت آروم باشه و همین آرامشش من رو خیلی آزار می داد. به طرف سالن رفتم. هر جا می‌ایستادم یا سرعتم کم می‌شد هولم می‌داد. وارد سالن شدم و به طرفش چرخیدم. -کیهان! دست کمر شد. -که من عرضه ندارم! قدم به قدم جلو می‌اومد و من قدم به قدم عقب تر می رفتم. -ببخشید، اصلا حواسم نبود دارم چی می‌گم. -نه، اتفاقاً خیلی هم حواست بود. حالا بهت نشون می‌دم بی عرضه کیه. مسیر اتاق رو نشون می‌داد. می‌خواستم التماس کنم، گریه کنم. می‌خواستم بگم نه نمی‌خوام، اما به خودم تشر زدم و ساکت موندم تا هر کاری که می‌خواد بکنه. ساکت ماندم تا بتونه تصاحبم کنه. بالاخره بعد از یکماه هم خونگی، همه چیز تموم شد و به معنای واقعی زنش شدم. لب تخت دراز کشیده بودم و به در بسته اتاق خیره بودم. نه اون چیزی می‌گفت و نه من. خونه پر بود از حرف سکوت و من حس زنی رو داشتم که به خواست خودش بهش تعرض شده بود. دستهام می‌لرزید. سعی داشتم با پنهون کردنشون لای زانوهام، به خودم نشون بدم که چیزی نشده و همه چیز طبیعی بود و کاملا عادی. قطره اشکی از گوشه چشمم روی بالش چکید. دعواش کردم. برای چی می‌باری؟ مردی که پشت سرمه شوهرمه، غریبه که نبود! ولی قلبم فریاد می‌زد، پس چرا من حس غریبگی داشتم، پس چرا من نمی‌خواستمش. نشستم و لباسهام رو مرتب کردم و جواب قلبم رو اینجوری دادم، چون که زیادی لوس شدی. برگشتم. پشت به من خوابیده بود. نگاه گرفتم و از اتاق بیرون اومدم و مستقیم به آشپزخونه رفتم. نگاهی به اطراف انداختم. باید یه کاری می‌کردم. لیوانی برداشتم و توش رو از آب پر کردم. کمی نگاهش کردم، زیادی پر بود. چرا باید لیوان پر از آب باشه؟ کمی از آب رو خالی کردم. نگاهش کردم و دوباره پرش کردم. لیوان توی دستم می‌لرزید و آب توش بیرون می‌ریخت. دوباره نیمی از آب رو خالی کردم و برای بار دوم پرش کردم. کمی به اطراف نگاه کردم. چکار کنم، باید یه کاری باشه. آها ... شربت داشتیم. به طرف کابینت رفتم و شیشه نارنجی رنگ شربت رو برداشتم. لیوان رو بالا گرفتم و به آب توش خیره شدم. باز هم کمی از آب رو خالی کردم. شیشه رو باز کردم. کمی از آب توی لیوان خوردم و لیوان رو روی کابینت گذاشتم. چیزی از آب نمونده بود. در شیشه شربت رو بستم و دوباره باز کردم و کمی شربت روی لیوان ریختم و نگاهش کردم. کم بود. دوباره ریختم و باز نگاهش کردم. به خودم که اومدم لیوان کامل پر شده بود. داشتم چیکار می‌کردم! دور خودم چرخیدم. کیهان جلوی در آشپزخونه ایستاده بود و نگاه می کرد. -خوبی؟ با هول سر تکون دادم و یه قاشق برداشتم و توی لیوان شربت فرو کردم و آروم مشغول هم زدنش شدم. - الان آماده می‌شه. نزدیک شدنش رو حس کردم. -گندم؟ من که شربت نخواستم. - الان... الان میارم!
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 ‏#پارت737 با نشستن مهیار تو جایگاه راننده، مکالمه من و پویا تموم شد و ماشین
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 - دکتر محسنی؟ همونی که زدم دماغش رو شکستم. سرم رو به معنای مثبت تکون دادم. صاف نشست و گفت: -روم نمی‌شه برم پیش اون. اشکهام رو پاک کردم و گفتم: - من الان دو ساله می‌شناسمشون. هم استاد محسنی رو، هم نامزدش رو. خیلی آدم‌های با فهم و شعوری هستند. با زنش صحبت می‌کنم و یه شب شام دعوتشون می‌کنم خونمون. حق ویزیتش رو هم می‌دیم. جلسات مشاوره و درمان رو هم توی خونه برگزار می‌کنیم. هیچ کس هم هیچی نمی‌فهمه. هرکی هم پرسید، می‌گی دوست بهار و شوهرش خونمون بودند. یکم فکر کرد و گفت: - اینجوری قبول می‌کنه؟ - باید باهاش حرف بزنم، شاید قبول کرد. اگر هم قبول نکرد خوب می‌ری مطبش. نفس پر صدایی کشید و گفت: -باشه، زنگ بزن بهش. -شماره‌اش دست مامانته. ازش بگیرم زنگ می‌زنم. خوشحال بودم و با لبخند نگاهش می‌کردم. چند دقیقه‌ای چیزی نمی‌گفت و من توی دلم خدا رو شکر می‌کردم و نذر و نیاز می‌کردم که پشیمون نشه. - راستی، یه تصمیم دیگه هم دارم. - چی؟ - عروسی که تموم شد، برنمی‌گردیم خونه. با تعجب نگاهش کردم و منتظر بقیه حرفش موندم، که ادامه داد: - از همین جا می‌ریم مشهد. صداش رو آروم کرد و لب زد: -با امام رضا یک کاری دارم. همه شادی و ذوقم رو با یه لبخند دندون نما به صورتش پاشیدم. از جاش بلند شد و به پنجره نگاه کرد. - می‌خوای بریم کنار ساحل با هم قدم بزنیم؟ -پویا تنها می‌مونه. نگاهی به پویا انداخت و گفت: -این خیلی خسته است. یکی دو ساعت رو می‌خوابه. ما هم زود بر می‌گردیم.