eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
629 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا صدام می‌لرزید. دستم هام می‌لرزید. سرعت دستم رو بالا بردم. - گندم، من نمی‌خواستم اینطوری بشه. عصبی شدم. سرعت دستم بالاتر رفت. - عیبی نداره! - تو خوبی؟ - خوبم...خوبم! دستش روی دستم گذاشت. -داری می‌لرزی. اشکم سرازیر شد و دستم رو از زیر دستش کشیدم. - نه، کو، خوبم! پشیمون نگاهم می‌کرد. اشکم رو با پشت دستم پاک کردم. -چیزی نشده، زن و شوهر بودیم و با هم وقت گذروندیم. مشکلی نداشت. سر تا پام رو نگاه کرد. شونه‌هام رو گرفت. - تو چته، داری می‌لرزی! دستهام رو پنهان کردم. - نه، کو؟ مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. نفهمیدم چی شد، ولی خودم رو توی بغلش انداختم. دستهاش دورم حلقه شد و سرش به گوشم نزدیک کرد و میون هق هق من لب زد: - من اینجوری نمی‌خواستم، باور کن نمی‌خواستم. تقصیر خودت شد! حالا که تو بغلش بودم لرزش بدنم رو حس می‌کردم. توی همون حالت مجبورم کرد که بشینم. ازم جدا شد. دور و برش رو نگاه کرد و لیوان شربت رو برداشت و به لبم نزدیک کرد. - بخور. لیوان رو پس زدم. - خوبم، نمی‌خوام. مجبورم کرد که جرعه‌ای بخورم. از شیرینی زیادش گلوم سوخت. دست روی صورتم گذاشت. - چقدر تو داغی! -خوبم به خدا، خوبم. بلند شد. مچ دستش رو گرفتم. دوباره نشست. - نرو، بمونی خوب می‌شم. پشیمونی از همه صورت شره می‌کرد. به خدا که نمی‌خواستم کوفتش کنم ولی نمی‌شد نلرزم، نمی‌شد داغ نباشم. دست دور شونه‌ام انداخت. خودم رو توی بغلش شل کردم. محکم من رو گرفته بود. گاهی با دست آزادش موهام رو نوازش می‌کرد و گاهی حلقه دستش رو تنگ تر می‌کرد. نمی‌دونم چقدر گذشت، ولی بالاخره آروم شدم و کمی ازش فاصله گرفتم. - بهتری؟ چشم هام رو بستم و باز کردم. لبخند زد. گونه‌ام رو بوسید. - نمی‌خواستم اذیتت کنم. چیزی نگفتم. یکم فکر کرد و با ابروی بالا داده پرسید: - زن‌ ممد جوشکار، دوستته ؟ این دیگه چی بود که وسط این غائله یادش افتاده بود. کمی فکر کردم. - شیرین؟ سر تکون داد و گفت: - آدرسش رو دارم، فردا می‌برمت که ببینیش. دوباره مهربون شده بود. بلند شد. -توی فریزر بال مرغ دیده بودم. به تایید سر تکون دادم. به طرفی فریزر و یخچال رفت و گفت: - الان کباب می‌کنم با هم بخوریم. شام که نخوردی، الانم... باقی حرفش رو نزد و توی فریزر مشغول کنکاش شد. همونجا به کابینت تکیه دادم و بهش خیره شدم. شاید اینجوری بهتر می‌شد، شاید به زندگی پابند می‌شد، شاید و شاید و شاید... بال مرغ‌ها رو کباب کرد. کنارم نشست و با هم خوردیم. اصلا انگار نه انگار که از دیشب با هم توی جنگ بودیم و هر چی دلمون خواسته بود بار هم کرده بودیم. اصلا انگار نه انگار که یک ساعت پیش با حرف‌هامون همدیگه رو حرص می‌دادیم. فقط من مونده بودم، با اون همه کبابی که این خورده بود، این بالهای کبابی کجاش جا می‌شد!
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت738 - دکتر محسنی؟ همونی که زدم دماغش رو شکستم. سرم رو به معنای مثبت
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 لباس پوشیدم تا برای اولین بار با همسرم تو هوای آزاد و بدون وجود هیچ گونه حصاری قدم بزنم. این معجزه از کجا تو زندگی من پیدا شده بود؟ در رو قفل کردیم و دست تو دست هم روی شن‌های سرد و خیس ساحل قدم گذاشتیم. اولش خوب بود. گرمای عشق بود و من و مهیار، ولی یواش یواش سرمای هوا بی‌تابمون کرد و برگشتیم. پویا هنوز خواب بود. -بهار از وقت غذا گذشته، من برم یه چیزی بگیرم و بیام. -باشه. مهیار رفت و من لب تخت نشستم. کمی چمدونم رو به هم ریختم و به وسایل و لباس‌هایی که با خودم آورده بودم نگاه کردم. همه چیز بود کم و کسری نداشتم. تصمیم گرفتم لباس‌هایی رو که برای فردا شب، قصد پوشیدنشون رو داشتم، امتحان کنم. پیراهن نقره‌ای رنگم رو برداشتم و پوشیدم. دامن ساده‌ای داشت، ولی برای بالاتنه‌اش حسابی سنگ تموم گذاشته بودند. آستین کوتاه و گیپورش نمای لباس رو خاص کرده بود. کفش‌های پاشنه دارش رو هم پام کردم و توی آینه به خودم نگاه کردم. موهام رو باز کردم و دوباره بستم. یکم آرایش کردم و بعد کم رنگش کردم. زیورآلاتی رو که مهیار برام آورده بود، دونه دونه امتحان کردم. با وسایل‌ها و لباس‌ها مشغول بودم و دورم رو حسابی شلوغ کرده بودم که یه دفعه در باز شد و مهیار وارد سوئیت شد. اولش سرش پایین بود. بلند شدم و ایستادم. سرش رو بالا گرفت و با دیدن من لبخند روی لب‌هاش نقش بست. - چقدر ماه شدی! اون موقعی که داشتی پرو می‌کردی اینجوری نبودی. خندیدم. ظرف های غذا رو ازش گرفتم. از اینکه بهم توجه می‌کرد خوشم می‌اومد. - یه چرخ بزن. کاری رو که می‌خواست انجام دادم که گفت: - کت نداشت این لباس؟ - داشت. نپوشیدم. - تو عروسی بپوشی‌ها. خندیدم و سرم رو پایین انداختم. - کت پوشیدن، خنده داره؟ - نه، من یاد یه چیز دیگه افتادم. - چی؟ برام تعریف کن. -اول ناهار بخوریم. - می‌خوریم، تو تعریف کن. یه کم مکث کردم و گفتم: -برای عروسی تینا یه لباس به یه مزون سفارش داده بودم. مزونی آشنای حسام بود. من یه لباس عروسکی کوتاه سفارش داده بودم. می‌خواستم با یه جوراب شلواری بپوشم. وقتی رفتم لباس رو تحویل بگیرم، یه چیز دیگه بهم داد. اعتراض کردم، گفت آقا حسام اومده مدلش رو تغییر داده و گفته شما تو جریانی. مدل لباس بلند شده بود. رو سینه‌اش کاملاً پوشیده شده بود. یه کت براش سفارش داده بود، هر کی می‌دید میگفت یه مانتوی کوتاهه. تا شال هم براش سفارش داده بود.ـوقتی ازش پرسیدم چرا، گفت اینجوری پوشیده تره. یه کم نگاهم کرد و گفت: -ازش خوشم میاد، پسر با غیرتیه. تعجب کردم و لب زدم: -تو که ازش خوشت نمی‌اومد! -اولش خوشم نمی اومد. فکر می‌کردم می خواد تو رو ازم بگیره، ولی بعدش دیدم یه همچین قصدی نداره و فقط می‌خواد مطمئن باشه که حالت خوبه و خوشحالی و احساس خوشبختی می‌کنی. منم همین رو می‌خوام که تو خوشحال باشی، پس مشکلی باهاش ندارم. تازه از غیرتش هم خوشم میاد. ابرو بالا دادم و گفتم: - ولی تو و اون داشتید همدیگر رو می‌کشتید! اخم کرد و بی خیال گفت: -کِی؟ ِ- کِی؟ تو حیاط خونه عمه فروزان. - آها، اون که یه زورآزمایی مردونه بود. ما مردها بهم که می‌رسیم اول دو تا پس گردنی بهم می‌زنیم و بعد مچ می‌ندازیم و یه کشتی با هم می‌گیریم که عیارمون دست هم بیاد، این که خیلی طبیعیه. لبهام رو به هم فشردم و فقط نگاهش کردم. -چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟ _ هیچی، هنوزم نمی‌خوای بگی اون روز تو آشپزخونه به هم چی می‌گفتید؟ - کدوم روز؟ عمیق نگاهش کردم که خودش متوجه شد و گفت: - آها، اون روز. خیلی جدی ادامه داد: - حرف مردونه بود.