بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت41 خیره شده بودم؟ راست میگفت، به صورت کاملاً ضایعی به حسام زل زده بودم.
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت42
خندهام بیشتر شد. فریبا ادامه داد:
-ببین، من به اندازه کافی اینجا سوتی دادم. اگه این حرفها هم به گوشش برسه، من رو از زبون اینجا آویزون میکنه که عبرت بقیه بشم. تازه، مرحله مصیبت بارش اون موقع شروع میشه که بدون اینکه حقوقم رو بده، پرتم میکنه بیرون؛ اونم نه از در، از پنجره.
خودم رو کنترل کردم و با لحن اطمینان بخشی گفتم:
- خیالت راحت، من چیزی بهش نمیگم.
دستم رو محکم فشار داد و گفت:
-بگو جون حسام!
دست آزادم رو روی دهنم گذاشتم که صدای خندیدنم بیشتر نشه. سپهری گفت:
- خب حالا! خودت رو کنترل کن داره میاد.
همون جور که میخندیدم، پرسشی سر تکون دادم و گفتم:
-کی؟
- پسر عموی گرامی.
خودم رو جمع و جور کردم و به عقب برگشتم. حسام با کلی فاکتور و پوشه به طرفمون میاومد. فریبا گفت:
- من برم سر کارم تا هدف گلولههای آقای اعتمادی نشدم.
چشمکی زد و ازم فاصله گرفت. با صدای حسام نگاهم رو از فریبا گرفتم و به سمت حسام برگشتم.
- خانم سپهری!
فریبا برگشت و هر چی مظلومیت داشت تو نگاهش ریخت و به حسام نگاه کرد. انگار میدونست قراره چی بهش بگه. رد نگاه حسام رو دنبال کردم و رسیدم به شلوار فریبا.
حسام با لحن همیشه جدیش رو به فریبا گفت:
-لباس فرمتون چرا کامل نیست؟
فریبا در حالی که یه پاش رو بالا آورده بود و داشت به شلوارش نگاه میکرد، با لحنی مظلوم رو به حسام گفت:
- شرمنده آقای اعتمادی! ولی دیروز که از این جا رفتم، با مغز خوردم زمین، زانوی شلوارم پاره شده.
برای این که نخندم سریع لبهام رو به داخل کشیدم و به حسام نگاه کردم.
حسام همچنان جدی بود.
-شما با مغز میخوری زمین، زانوی شلوارت پاره میشه؟
فریبا با تاخیر گفت:
- پیش میاد دیگه!
سرم رو تا میتونستم پایین بردم تا با خندهام حسام رو عصبی نکنم.
حسام گفت:
-خانم سپهری، اگر شلوار قابل تعمیره که هیچی، اگر قابل تعمیر نیست برید طبقه پنجم و از آقا مصطفی یکی دیگه بگیرید. نمیخوام فردا اینطوری ببینمتون. هزینه شلوار هم پای خودتونه.
با گوشه چشم چهرهی فریبا رو از نظر گذروندم. با لب و لوچه آویزون به حسام نگاه میکرد.
-تعمیرش میکنم، خیالتون راحت.
حسام با چشم و ابرو اشاره به محل کار فریبا کرد و گفت:
- برید سر کارتون.
فریبا به سرعت از جلوی چشم من و حسام دور شد. رفتنش رو با چشمهام دنبال کردم.
سر چرخوندم و به حسام نگاهی انداختم. با اخم به من خیره شده بود. لبم سریع حالت ارتجاعیش رو از دست داد. لبخندم جمع شد و به حالت معمولی برگشت. حسام همونطور که به من خیره بود گفت :
_اگه هِرّ و کِرّ خانم تموم شده، بریم سر کارمون!
صاف ایستادم.
-معذرت میخوام!
حسام شروع کرد به توضیح درباره کار. شکل فاکتور نوشتن و روش جدا کردن مگنتهای آهنربایی از لباسها و حتی کار کردن با دستگاه پوز. همینطور میگفت و من با دقت گوش میکردم.
توضیحاتش که تموم شد، سر بلند کرد و گفت:
-خب، سوالی، چیزی؟
لبم رو کمی تر کردم و گفتم:
- نه، پسر عمو!
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت42 خندهام بیشتر شد. فریبا ادامه داد: -ببین، من به اندازه کافی اینجا
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت43
سر بلند کردم و تو تکمیل جملهام گفتم:
-فکر میکنم، بهتر باشه که تو محیط کار آقای اعتمادی صدات کنم.
لبخند زد و گفت:
_ تو هر چی دوست داری صدا کن. پسر عمو، حسام، آقای اعتمادی!
با چشمهای گشاد شده بهش نگاه میکردم و هیچ جوره نمیتونستم حرفهاش رو تحلیل کنم. اینقدر تو شوک بودم که حتی صدای پناهی که از پشت سرم میاومد هم باعث نشد چشم از حسام بردارم.
با دستی که جلوی چشمم تکون میخورد، حواسم جمع شد. حسام بود که دستش رو جلوی صورتم تکون میداد و با لبخند به من نگاه میکرد.
نگاهم رو به پناهی دادم. حالا به جمع دو نفره من و حسام اضافه شده بود. سعی داشت یه چیزی رو برای حسام بیاعصاب توضیح بده و من اینقدر محو حرفهای چند ثانیه پیش پسر عموی دو شخصیتهی خودم شده بودم که حرفهای پناهی رو نمیشنیدم.
توضیحات دختر پر عشوه فروشگاه تموم شد. روی پاشنه پا چرخید تا به سر کارش برگرده، لحظه آخر متوجه نگاهش شدم که مخلوطی از چند حس بود؛ نفرت، حسادت، حرص، و مطمئن بودم که الان به شدت دلش میخواست با یک چاقو، نه یکبار بلکه چندین و چند بار به من ضربه بزنه.
حسام نگاهی به چهره ی متفکر من انداخت و سر جلو آورد و تو صورت من زل زد. فاصله صورتش با من حالا به اندازه بند انگشت بود.
خیلی آروم طوری که من هم به سختی صداش رو میشنیدم گفت:
- خیلی به مغزت فشار نیار.
فاصله گرفت و لبخند زنان پشت به من کرد و رفت.
از پشت به قامت مردونهاش نگاه کردم. این لبخند و حرفش رو هم نتونستم تحلیل کنم.
بالاخره اولین مشتریهای فروشگاه پیداشون شد و من کارم رو شروع کردم. فریبا راست میگفت، تقریباً ساعت یازده به بعد فروشگاه حسابی شلوغ شد و من آنچنان محو کارم شدم که زمان از دستم در رفت.
با سر و صدایی که شکمم راه انداخت، به ساعت نگاه کردم. وقت ناهار بود. فروشگاه خلوت شده بود و غیر از یکی دو نفر که بین خریدن و نخریدن مردد بودند، مشتری دیگهای توی فروشگاه حضور نداشت.
با توجه به صبحانه کمی که خورده بودم تا اون موقع هنوز غش نکرده بودم، جزء معجزات باید نوشته میشد.
حالا باید چی میخوردم؟ غذایی با خودم نیاورده بودم. پولی هم برای خرید غذا نداشتم.
نگاهم رو توی فروشگاه چرخوندم و به فریبا که با لقمهای که توی دهنش بود، تقریباً صورتش کج شده بود، خیره شدم.
با نیش باز به سمتم اومد. لب میز نشست و همونطور با دهن پر گفت:
- چرا نمیری یه چیزی بخوری؟
نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به لقمه توی دستش دادم.
- اصلا چیزی آوردی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه.
-ای بابا، چیزی نخوری ضعف میکنی که!
من حواسم به دخل هست، پاشو برو طبقه پایین، چند تا اغذیه فروشی هست. یه چیزی بخر و بیار.
چشمم رو روی میز چرخوندم و چیزی نگفتم.
-نکنه پول نداری؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت43 سر بلند کردم و تو تکمیل جملهام گفتم: -فکر میکنم، بهتر باشه که تو
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت44
همونطور که به میز نگاه میکردم به معنی آره سر تکون دادم. فریبا گفت:
-خب، الان فقط یه راه برات میمونه.
سوالی نگاهش کردم لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
- پریسا هنوز غذا نخورده بری و باهاش شریک شی.
وقتی دید که چیزی نمیگم گفت:
- پریسا پناهی!
چشمک زد و ادامه داد:
-کلک، چیکارش کردی که به خونت تشنه است؟
لب پایینم رو کمی بالا انداختم و گفتم:
-خب، این راه هم که کنسله. راه حل دیگهای نداری؟
- چرا، میتونی یه گاز از لقمه من بخوری، البته، همین که یکم بیشتر ازش نمونده و همین که فقیرانهاست. ولی خوب جلوی ضعفت رو میگیره.
به لقمهی توی دستش که فقط کمی ازش مونده بود نگاه کردم.ـسکوت من رو که دید، ته لقمه رو سمت من گرفت و گفت:
-بیا، سیب زمینی و ترشیه.
لبخند زدم و گفتم:
- این مال توعه، تازه چیزی هم ازش نمونده.
- خب پس با این حساب، فقط یه راه برات میمونه. از پسر عمو جانت بخوای یه فکری برات بکنه.
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- اگه از گشنگی اینجا غش کنم، فکر کنم بهتر باشه.
سر بالا گرفتم. دستی اسکناسی رو جلوی چشمم گرفته بود. صاحب دست فریبا بود که با لبخند به من نگاه میکرد.
-بعدا بهم بده.
لبخندی به معرفتش زدم و پول رو ازش گرفتم. اولین حقوقم رو که میگرفتم پولش رو پس میدادم.
بلند شدم و بهش گفتم:
-حواست به دخل هست؟
چشمهاش رو باز و بسته کرد و خودش رو پشت میز جا کرد. به دو خودم رو به طبقه اول رسوندم.
باید قبل از اینکه حسام متوجه بشه، برمیگشتم. بوی غذا طبقه اول رو پر کرده بود و باعث ضعف بیشتر من میشد.
به طرف یه ساندویچی رفتم. با پولی که دستم بود میتونستم یه ساندویچ همبرگر سفارش بدم. مغازه خیلی شلوغ بود و باید منتظر میموندم.
روی یه صندلی نشستم و به جمعیت خیره شدم. دلم شور میزد و این دلشوره رو سر اسکناس بیچاره خالی میکردم.
با پا روی زمین ضرب گرفته بودم و لبم و میجویدم. نگاهی به ساعت انداختم. نیم ساعتی بود که معطل شده بودم، نمیتونستم بیشتر از این منتظر بمونم. بلند شدم و سمت پیشخوان مغازه رفتم و سفارش رو کنسل کردم.
از مغازه بیرون اومدم. به آسانسور نگاهی انداختم و به سمت پله ها دویدم. حسام تا الان حتما متوجه نبودنم شده بود. باید یه توضیح مناسب براش آماده میکردم.
پا روی اولین پله نذاشته بودم که مچ دستم اسیر دستهای مردی شد که به سرعت به بالای پله ها میرفت و من رو هم دنبال خودش میکشید.
ترسیده بودم. خواستم تا دستم رو آزاد کنم. خودم رو عقب کشیدم. چیزی شبیه ولم کن از گلوم خارج شد. مرد روی پلهها برگشت و من با دو چشم به خون نشسته پسرعموی بزرگم مواجه شدم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت41 خیره شده بودم؟ راست میگفت، به صورت کاملاً ضایعی به حسام زل زده بودم.
پارتهای جدید رمان بهار👆👆👆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دنبال ویآیپی بهارم اگر هستید که به آیدی زیر پیام بدید.
@baharedmin57
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت - تو پسر طیبه نیستی؟ امین لبخند زد و گفت: - غلامم. عمه دستش رو مشت
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
حوله رو محکم به موهام کشیدم و از حموم بیرون اومدم.
حسین دست به کمر عصبانی پشت در حموم ایستاده بود.
- چته؟
- یه حموم رفتن اینقدر طول داره آخه! کیسه که نمیخواستی بکشی، یه دوش بود دیگه!
با عصبانیت از کنارم رد شد و وارد حموم شد.
به نگار که گوشه اتاق ایستاده بود نگاه کردم و گفتم:
- کلاً ده دقیقه شد، که این قاطی بود؟
لبخند زد و گفت:
- صبرش کمه دیگه! بدنشم شن و نمک رفته، کلافش کرده.
به ساک لباسهام نگاه کردم و یه روسری آبرومند پیدا کردم تا روی سرم بکشم.
در حال گره زدن روسری رو به نگار گفتم:
- دستت درد نکنه بابت عیدی، راضی به زحمت نبودم.
حوله حسین رو پشت در حموم گذاشت و چند تقه به در زد.
- حسین، حولهات پشت دره.
حسین از توی حموم تشکر کرد.
نگار رو به من کرد و گفت:
- از بابات تشکر کردی دیگه، لازم نبود از منم تشکر کنی.
- بابای من تقریباً هیچ سال عیدی تو برنامهاش نیست، امسالم من میدونم که پول نداشت، اینا حاصل شیرینی درست کردنهای تو و زحمتهای تو بود.
- شما خانواده من هستین، برای شما خرج نکنم برای کی بکنم.
دوباره ازش تشکر کردم به قصد ترک اتاق به سمت در رفتم لحظه تحویل سال دایی دست به جیب شد و به همه عیدی داد.
مهراب هم که از قبل عیدیهای خاصش رو آماده کرده بود.
همون موقع دیدم که نگار یه چیزی رو پنهانی تو دست بابا گذاشت و بعد هم که بابا بلند شد و به همه عیدی داد.
دستم روی دستگیره در نشست.
برای لحظهای برگشتم، نگار با تا کردن لباس تارا مشغول بود.
واقعا بابا رو دوست داشت یا فقط برای حفظ زندگیش تلاش میکرد.
در رو باز کردم، اولین کسی که دیدم سالار بود.
انگشتش رو به طرفم گرفت و گفت:
-یکی طلبت.
خندیدم.
سطل آب رو یهو روش خالی کرده بودم، اولش شاکی بود ولی کم کم وارد بازیمون شد.
کسی توی سالن نبود.
-بقیه کجان؟
- رفتن تو حیاط.
موبایلم رو برداشتم.
پالتوم رو پوشیدم و همراه دفتر و خودکارم از سالن خارج شدم.
نفس عمیقی از هوای بعد از ظهر دریایی گرفتم بدن من خیس بود و هوا هم خنک.
سرما نمیخوردم، هوا، هوای بهار بود.
به اطرافم نگاه کردم، دنبال جایی مناسب بودم که هم آفتاب بهم بخوره، هم دنج و آروم باشه.
قصدم نوشتن بود، نوشتن از شخصیت داستان جدیدم.
یه گوشه دنج پیدا کردم، یه تخته سنگ ساخت دست آدمیزاد، از همینها که جنسشون از سیمان بود و توش پوک، ولی شکل سنگ میساختند برای تزیین باغ و باغچه.
وارد باغچه شدم و جایی که آفتاب مستقیم بهم میخورد نشستم.
دفترم رو باز کردم.
شخصیت جدید داستانم باید یه تیپ و قیافهای داشته باشه دیگه، خودکار رو توی دستم چرخوندم و اولین کلمهای که نوشتم، صدای نازلی به گوشم رسید.
-اشتباه میکنی مهراب. اشتباه میکنی.
-چه اشتباهی نازلی؟ من دارم بهت میگم من آدم خطرناکیم، خودمم که کاری نکنم کلی خطر دنبالم هست، زمانی دستگیر نشده، معلوم نیست چه غلطی بخواد بکنه، اونم که دستگیر بشه، کلی آدم لین بیرون داره که هر بلایی بخوان میتونن سرم بیارن، من نمیخوام سپیده رو درگیر این چیزا کنم.
با اومدن اسمم شاخکهام تیز شد.
- اون وقت من میگم خودخواهی، بدت میاد. این دقیقاً عین خودخواهیه.
- نیست نازلی، نیست. من دارم امنیت اونو تامین میکنم، سپیده ضعیف نمیتونه همراه من باشه.
-شاید اون بخواد کنار تو باشه و امنیتش تامین نباشه، شاید اون انتخابش تو باشی نه اون پسر جوونه. تو داری خودخواهی میکنی، تو داری گزینه انتخاب رو ازش میگیری، تو به خاطر فکر توی ذهنت و اتفاقاتی که معلوم نیست بیوفته یا نه، داری اونو از انتخابی که میتونه بکنه دور میکنی، شاید انتخابش تو باشی. از سر ناچاری و وقتی که ببینه که فقط اون پسر جوونه خواستگارشه، اونو انتخاب کنه.
- نوید پسر خوبیه، میتونه خوشبختش کنه.
-اون وقت تو پسر بدی هستی؟ شاید اون عشقو با تو خیلی بهتر و قشنگتر تجربه کنه تا با نوید.
صدای امین اومد.
- این چیزایی رو که تو الان داری میگی من هزار بار براش گفتم، تو کتش نمیره که نمیره.
نازلی گفت:
- راستش ما هم برنامهمون اصفهان بود، قرار بود با بقیه بریم اصفهان ولی وقتی امین بهم قضیه رو گفت گفتم نمیشه دست رو دست گذاشت، باید بیایم اینجا باهات صحبت کنیم، دختره دختر خوبیه، تو همون نگاه اول من اینو متوجه شدم، یه انرژی مثبتی داره. اصلاً اومدم اینجا مزه دهنشو بفهمم. من میرم جلو، باهاش صحبت میکنم، اگر اونم خواهان بود، اون وقت میریم سراغ بزرگترش. سراغ خواهر تو، اصلا خدا رو چه دیدی، شاید تا سیزدهم نامزد کردید. تو به پسر غریبه این فرصتو میدی، به خودت این فرصتو نمیدی.
- تو منو با نوید مقایسه میکنی، اون چند سال از سپیده بزرگتره با هم میتونن زندگی کنن، تجربه کنن. ولی من هجده سال ازش بزرگترم، عملاً جای باباشم.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت حوله رو محکم به موهام کشیدم و از حموم بیرون اومدم. حسین دست به کمر عص
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
- کی دیده که یه پدری هجده سال از بچهاش بزرگتر باشه؟ بابای خودش که خیلی بیشتر از پنجاه میزنه، پس نگران نباش به چشم باباش بهت نگاه نمیکنه. بعدم اصلاً جای باباش باشی، مگه چه اشکالی داره، این همه آدم که دارن اینجوری زندگی میکنن، اسمشه که تو نزدیک چهل سالی، سی ساله هم به نظر نمیرسی.
- امین گفت:
- ببین، الان اسمش سی و هشت ساله، دست دست بکنی به چهل که برسه از نظر روانی روی دختره هم تاثیر میذاره، چون چهل به دهن گنده است، اما سی و هشت نیست، پس زمانو از دست نده، وقتی انقدر این دختره رو دوست داری که به خاطرش اشک تو چشمات جمع میشه، به خاطرش بعد از چند سال دست به گیتار میزنی، میخونی... اصلا این چند وقته ببین چقدر سرحالی، چقدر حالت خوبه، قبلاً اینطوری بودی؟ از وقتی از زندان اومده بودی بیرون یک کلام میگفتی من باید قاتلو پیدا کنم که بی گناهیم ثابت شه، اما الان از وقتی که این پای سپیده اومده وسط، کلا قید قاتلو زدی، هر سه تا حرفی که میزنی دو تاش سپیده است، یا قراره بری پیشش، یا قراره براش کاری بکنی، یا داری فکر میکنی الان ممکنه چیکار کنه، یا داری فیلما و عکساشو نگاه میکنی، خب این چه مَرَضیه، چه جور خودآزاریه که تو گرفتی! بزار نازلی کارشو بکنه، اینجوری یا سپیده بهت میگه آره، یا میگه نه. تکلیفت مشخص میشه پسر.
سکوتشون باعث شد که پاهام رو جمع کنم. ممکن بود قدم از قدم بردارند و من رو اون پشت رویت کنند. باید آماده میبودم که سنگ رو دور بزنم.
صدای مهراب اومد:
-پس اذیتش نمیکنی، یه جوری هم حرف نمیزنی که تو منگنه بزاریش، میخوام حرف خودشو بزنه، اگر جوابش آره است با میل خودش باشه، اگر جوابش نه، بازم به میل خودش. اگر دیدی دلش باهام نیست سعی نمیکنی راضیش کنی، سر و صدا و شلوغ بازی هم نداریم، مزه دهنشم که فهمیدی اولین کسی که میای بهش میگی منم نه کسی دیگه، باشه؟
صدای پر ذوق نازلی اومد.
-باشه، الان کجاست؟
امین گفت:
- آفرین، ایول، این کار درستیه که داری انجام میدی، از اولم باید همین کارو میکردی.
نازلی گفت:
- این حرفا رو ول کن الان پشیمون میشه، بگو سپیده کجاست.
- با برادراش و باباش داشتن کنار آب بازی میکردند، تن و بدنشون شنی شد رفتن بشورن.
- پس برم تو ساختمون دنبالش.
صدای قدمهاشون رو شنیدم و آهسته و آروم تو همون حالت نشسته خودم رو به اون طرف سنگ مصنوعی کشوندم.
قلبم تند تند میزد. حدسم درست بود، نگاه خریدارانه نازلی روی من، نگاه یه خواستگار بود، خواستگاری که اومده بود من رو برای دوست قدیمی شوهرش خواستگاری کنه.
حالا باید چه غلطی میکردم؟ پس نوید چی؟
امروز صبح بعد از روزها بهم پیام داده بود.
سال نو رو تبریک گفته بود.
خدایا تو بگو چیکار کنم؟ چرا همیشه همه چیز رو برای من سخت میکنی؟
🔹همسر فرعون
تصميم گرفت که عوض شود
و شُد یکی از زنان والای بهشتی.
🔸پسر نوح
تصميمي براي عوض شدن نداشت،
غرق شد و شُد درس عبرتی برای آیندگان
🔹اولي همسر يک طغيانگر بود
🔸و دومی پسر يک پيامبر!
⚜براي عوض شدن هيچ بهانهای قابل قبول نيست، اين خودت هستي که تصميم میگيری تا عوض شوی.
⚜بعضي از چيزها دير که شد، بي فايده هستند.
مانند بوسيدن پيشانی عزیزی که دیگر نیست.
@baharstory
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت44 همونطور که به میز نگاه میکردم به معنی آره سر تکون دادم. فریبا گفت:
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت45
بدنم شل شد و ته دلم خالی. لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. به شدت دستم رو کشید و من هم مثل یه دختر خوب دنبالش رفتم.
تو پاگردی که نه از بالا و نه از پایین دید داشت، من رو به سمت دیوار کشید. توی چشمهام خیره شد. هر لحظه منتظر بودم آتشفشان درونش فعال بشه و عواقبش روی صورت من پیاده بشه.
دستش رو بلند کرد. خودم رو کمی جمع کردم و چشمهام رو بستم که با صدای مهیب کوبیده شدن چیزی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم.
با ترس بهش نگاه میکردم. دستش روی دیوار بود. خشمش رو روی دیوار خالی کرده بود.
همون جور که با یه دست به دیوار تکیه داده بود، صورتش رو تو صورتم خم کرد، فاصلهمون خیلی کم بود و من این رو نمیخواستم، ولی جرأت اعتراض هم نداشتم.
با دندونهای به هم کلید شده و با خشمی که دقیقاً هفته پیش هم توی صداش دیده بودم، تو صورتم لب زد:
-مگه نگفته بودم هرجا میری باید قبلش به من بگی؟ مگه قرار نشد هر جا میری موبایل بیصاحابت رو با خودت ببری؟
دستش رو از روی دیوار برداشت و محکم و برای بار دوم روی دیوار کوبید و با صدای بلندتری گفت:
-مگه قرار نبود اجازه بگیری؟
با این کارش توپ تنیس گیر کرده توی گلوم منفجر شد و سد اشک چشمهام شکسته شد.
اشتباه کرده بودم که بدون اطلاعش دخل مغازه رو به دختری سپرده بودم که چند ساعت از آشنا شدنم باهاش نگذشته بود.
اشتباه کرده بودم که بدون اجازهاش محل کارم رو ترک کرده بودم.
ولی الان وقت فکر کردن به این چیزها نبود، باید جواب میدادم تا عصبانی تر نشه.
اگه لبهام رو از هم باز میکردم. سرعت اشک چشمهام بیشتر میشد. پس فقط سر تکون دادم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت45 بدنم شل شد و ته دلم خالی. لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداخت
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت46
دستش رو دوباره کنار گوشم به دیوار کوبید و با صدایی به نسبت آرومتر از قبل گفت:
- پس کدوم قبرستونی رفته بودی؟
دیگه دندونهاش به هم کلید نبود. دستش رو هم اینبار آرومتر به دیوار زده بود، ولی خشم توی صداش، اخم پیشونیش و خون توی چشمهاش، نشون از مواد مذابی میداد، که هنوز فوران نکرده بود.
به سختی تیکههای توپ تنیس منفجر شدهی گلوم رو جمع کردم و با صدای گرفته و بمی که ناشی از همون انفجار بود، لب زدم:
-ببخشید!
نگاهی به اشک روون شده از چشمهام انداخت و کمی ازم فاصله گرفت.
همون موقع متوجه دو تا سایه شدم که از بالا به سمت پایین میاومدند. نگاهم رو به بالای پلهها دادم که با دو جفت چشم کنجکاو مواجه شدم که با بهت به وضعیت من و حسام نگاه میکردند.
حالا حسام هم به عقب برگشته بود و به زن و مرد پشت سرش خیره شده بود. مرد بهت زده روی پلهها، قدمهاش رو تند کرد و رو به من گفت:
- اتفاقی افتاده خانوم؟ کمک لازم ندارید؟
با سر جواب نه بهش دادم. با تردید به حسام نگاهی انداخت. حسام که حالا اخمش غلیظتر قبل شده بود، گفت:
- اگه نگاه کردنتون تموم شد،ـتشریف ببرید.
و با دست به پایین پلهها اشاره کرد و کمی از سر راه کنار رفت. مرد که بین رفتن و نرفتن مردد بود، نگاهی به من کرد.
من برای اینکه شک مرد رو از بین ببرم و از دعوای احتمالی توی اون راه پله بدون نرده، جلوگیری کنم، گفتم:
- بفرمایید آقا، ایشون برادرم هستند.
زن به سمت مرد اومد. بازوش رو گرفت. به سمت پله پایین هدایتش کرد و چیزی کنار گوشش گفت.
به حسام نگاه کردم و دوباره سرم رو پایین انداختم. روی پلهای نشست. دستی به صورتش کشید و گفت:
-نیم ساعته دارم دنبالت میگردم. پنج طبقهی ساختمون رو بیست دفعه بالا و پایین کردم. این دختره هم که لب از لب باز نمی کنه بگه کجایی.
دندونهاش رو به هم کلیک کرد و گفت:
-موبایلت هم که صداش از توی کیفت و زیرمیز میاومد.
مکثی کرد. نگاهش ثابت موند. با چشمم رد نگاهش رو تا دستم دنبال کردم. چشمش روی اسکناس مچاله شدهی توی دستم بود. چشم باریک کرد و گفت:
-تو پول نداشتی؟
به اسکناس توی دستم که تا نیم ساعت پیش تقریباً صاف و سالم بود و الان به خاطر اضطراب و دلشوره من حسابی چروک و له شده بود، نگاه کردم و گفتم:
-از فریبا قرض گرفتم.
به آنی از جاش بلند شد. نگاهش دوباره خشم داشت. همونطور که به خودش اشاره میکرد گفت:
-یعنی تو اینقدر من رو بیغیرت فرض کردی، که حاضر شدی از هفت پشت غریبه پول قرض بگیری و به من هیچی نگی!
کلافه و عصبی دست لای موهاش کشید و ادامه داد:
- من غذا گرم کرده بودم، اومدم دنبالت تا با هم غذا بخوریم که میبینم خانم تشریف ندارند، سپهری بعد یه ساعت میگه رفته غذا کوفت کنه، نگو یه تیر برداشته آبرو و غیرت من و نشونه گرفته.
پس زنعمو برای من هم غذا گذاشته بوده! حسام برای من غذا گرم کرده بود! هیچی نداشتم که بگم، حتی روی نگاه کردن به پسرعموم رو هم نداشتم.
سرم پایین بود و به سنگهای خاکستری پله نگاه میکردم که با صدای حسام سرم رو بلند کردم.
-بیا بریم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت46 دستش رو دوباره کنار گوشم به دیوار کوبید و با صدایی به نسبت آرومتر ا
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت47
به سمت پایین پلهها میرفت. بدون اینکه چیزی بگم، اشکهام رو پاک کردم و دنبالش راه افتادم.
حتی به اینکه چرا به سمت فروشگاه لباسش نمیرفت هم فکر نکردم.
هنوز به پایین نرسیده بودم که متوجه همون زن و مرد توی راه پله شدم که پایین ایستاده بودند.
حسام و مرد فقط به هم نگاه میکردند. تو رفتار زن هم اضطراب رو به راحتی میشد در دید.
برای جلوگیری از دعوای احتمالی از کنار حسام رد شدم و چند قدم فاصله گرفتم. برگشتم و گفتم:
- داداش، نمیای؟
همین جمله کوتاه باعث شد که مرد و حسام به سمت من برگردند. با دست و سر به حسام اشاره کردم که بیا.
حسام بالاخره از شاخ و شونه کشیدنهای بیصداش برای اون مردی که حالا با اسمی که زن صداش زده بود، میدونستم اسمش کسری ست، دست کشید و به سمت من اومد.
به طرف همون اغذیه فروشی که از غذا خوردن پشیمونم کرده بود، میرفت و من هم کنارش مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن راه میرفتم.
به میز رنگ و رو رفتهای بیرون مغازه اشاره کرد و کلمه بشین از لبهاش خارج شد.
نشست. من همچنان روی نگاه کردن به مرد روبهروم رو نداشتم.
-چقدر ازش گرفتی؟
سرم رو بلند کردم و تازه متوجه شدم که از کتی که صبح به تن کرده بود، خبری نبود
طبق عادت همیشگیش هم لبهی آستینهاش رو کمی بالا داده بود. از اخم پیشونی هم که حرفی نزنم بهتره.
اشاره ای به اسکناس کردم و جواب دادم :
-همین رو.
گرهی پیشونی و رنگ تعجب توی چهرهاش حالا همراه شده بودند.
_یعنی الان تو هیچی نخوردی؟
سر بالا دادم و اون گفت:
- پس چه غلطی میکردی این همه وقت ؟؟
-آخه طول کشید، منم سفارش رو کنسل کردم.
چشم غرهای بهم رفت و سفارش دو تا ساندویچ رو به پیش خدمت داد. سرم رو بلند کردم و به چهره مردونهاش نگاه کردم
چرا این مرد اینقدر از من بدش میاومد؟
میتونستم دلیلش رو حدس بزنم، ولی آخه من که تقصیری نداشتم.
الان وقتش نبود این سوال رو ازش بپرسم، ولی ممکن بود دیگه موقعیتش پیش نیاد.
تمام جرأتم رو توی زبونم جمع کردم و رو به مرد عصبانی روبهروم گفتم:
-چرا اینقدر از من بدت میاد؟
نگاه تیزی بهم انداخت و جواب داد:
- اینکه الان نیم ساعته دارم دنبال خانم میگردم و این قدر که حرص خوردم، الان معدهام ترش کرده، یعنی اینکه از تو بدم میاد؟
راست میگفت،ـمعنی این حرکتش واقعا نگرانی بود و من این نگرانی رو درک نمیکردم.
ولی از موضعم کوتاه نیومدم و گفتم:
- خودت میدونی منظورم چیه!
- خودت دلیلش رو میدونی، پس سوال نپرس.
- دلیلش رو میدونم، ولی یکم با منطق باش. تقصیر من چی بوده؟ اینکه پدر من آدم بلندپروازی بود و کلی بدهکاری بالا آورد و سر تعقیب و گریز با یکی از طلبکاراش، از بلندی افتاد و مرد، تقصیر منه؟ اینکه مادرم مجبور شد تا ارثیه خودش رو هم بابت بدهکاریهای بابام بفروشه و خودش محتاج نون شب بشه، تقصیر منه؟ اینکه عمو نتونست تحمل کنه، شرط یکی از طلبکارها رو برای بخشش طلبش، که چشمش و به ناموس جوون برادرش داده بود، اینم تقصیر منه؟ اینکه مامان من، با بابای تو به هم محرم شدند، اونم تقصیر منه؟ اینکه یه دفعه سر وکله یه بچه تو شکم مامان من پیدا شده و بعد هم نتونست نگاه و حرف مردم رو تحمل کنه و هم بچه و هم خودش تلف شدند، تقصیر منه؟ من بچه بودم وقتی بابام مرد. هنوز چهار دست و پا راه میرفتم .مامانم وقتی دق کرد دوازده سالمم هنوز نشده بود.
سرش پایین بود و با کلید توی دستش کلنجار میرفت .ولی راحت رنگ پریده و بالا و پایین شدن قفسهی سینهاش رو از خشم، میتونستم واضح ببینم. پس ساکت شدم و ادامه ندادم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت47 به سمت پایین پلهها میرفت. بدون اینکه چیزی بگم، اشکهام رو پاک کردم
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت48
حسام تو بچگیهای من، همیشه نقش مراقب رو داشت. با اینکه کمتر از دو سال از حامد بزرگتر بود، ولی همیشه کنارم میایستاد و به بازی من و حامد نگاه میکرد و ما رو از شر مزاحمهای توی کوچه یا پارک یا حتی فامیل دور نگه میداشت.
نگاهم رو از چهره خشمگین مرد روبهروم گرفتم و سرم رو پایین انداختم.
با توجه به سوتیهایی که امروز داده بودم، فکر کنم این اولین و آخرین روز کارم تو این پاساژ باشه.
بالاخره این ساندویچ رو آوردند. نه من و نه حسام نمیتونستیم، ساندویچمون رو بخوریم.
گازهایی ریزی به ساندویچ میزدم و عملا از گلوم پایین نمیرفت.
حسام ساندویچش رو نصفه توی کیسه مشمایی گذاشت و بلند شد. پولش رو حساب کرد و به من با سر اشاره کرد که بلند شم.
خودم رو جمع و جور کردم. بلند شدم و مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش راه میوفته، دنبال حسام راه افتادم.
چند قدمی هنوز نرفته بودم که برگشت و با سر اشاره کرد که کنارش راه برم. اصرارش به اینکه کنارش و دقیقاً شونه به شونهاش راه برم هم از رفتارهایی بود، که امروز درکش نمیکردم، ولی حرف گوش دادم.
به اندازه کافی امروز حرصش داده بودم. خدا رو شکر که سمت پلهها رفت و آسانسور رو بیخیال شد.
تو یه قدمی فروشگاه بودیم که بازوم رو کشید. سرش رو جلو آورد و با صدای بمی گفت:
- پول سپهری رو بهش میدی و دیگه هم از این غلطا نمیکنی!
سر تکون دادم. کمی نگاهم کرد و بازوم رو رها کرد. وارد مغازه شدیم.
فریبا با دیدنم جلو اومد. نگاهی به لب و لوچه آویزون من کرد و گفت:
-دعوات کرد؟
به تایید سر تکون دادم. متاسف گفت:
-مجبور شدم بهش بگم. خیلی قاطی بود.
-کاش زودتر بهش میگفتی.
- گفتم شاید زود برگردی، اونوقت میگیم رفته بودی دستشویی، مسهل شده بودی، طول کشید.
چشم غرهای به همراه خنده بهش زدم.
-دیدی خندوندمت!
پول رو به سمتش گرفتم.
-دستت درد نکنه.
نگاهی به پول انداخت و گفت:
-آخی، مهمون آقا حسام بودی؟
اسکناس رو با دستش صاف کرد و گفت:
موقعی که بهت دادم صاف و صوف بود. آها، داشتی کتک می خوردی، از درد مچالش کردی.
مشتی به بازوش زدم و گفتم:
-برو بچه!
نگاهی به پشت سرم کرد و گفت:
-اوه، اوه! داره نگاهمون میکنه، برم تا منم کتک نخوردم.
چپ چپ نگاهش کردم. با خنده ازم فاصله گرفت. هر چی توی این یه ساعت اخیر، انرژی منفی بهم وارد شده بود با حرف زدن با این دختر شاد از بین رفت. خوش به حال خودش و خانوادهاش.
شب شد و حسام بعد از کلی سفارش به مرد چهل و هفت هشت سالهای که در واقع نگهبان فروشگاه بود، راضی شد که به خونه برگردیم. دوباره تأکید به این مسئله داشت که دقیقا کنارش و دقیقا باهاش هم قدم باشم.
سوار ماشین شدیم و برگشتیم. تمام طول راه منتظر بودم بگه دیگه لازم نیست بیای سر کار، ولی چیزی نگفت.
بالاخره رسیدیم. از ماشین پیاده شدم که حسام گفت:
-بهار! دوست ندارم درباره اتفاقای امروز، دخترهایی که تو فروشگاه کار میکنند، اندازه فروشگاه و هیچ چیز دیگهای با مامان حرف بزنی، شنیدی چی گفتم؟
سر تکون دادم و گفتم:
- آره شنیدم.
پارتهای جدید رمان بهار👆👆👆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دنبال ویآیپی بهارم اگر هستید که به آیدی زیر پیام بدید.
@baharedmin57
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده
📌هزینهاش سی تومنه
📌پیدیاف نیست، یه کانال خصوصیه.
📌کتابش هم در دو جلد چاپ شده.
📌👌و نکته مهم، اگر این زمان مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتها ادامه بدم.