eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت با سکوت به پشت خط گوش می‌داد، نوچی کرد و گفت: - ناصر، من بچه نیستم، زن
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 جای موهاش رو روی صورتم لمس کردم. برگشته بود و داشت رو می‌بست. از من فاصله گرفته بود ولی عطرش هنوز تو شامه‌ام بود. این چرا اینقدر فاصله‌اش رو با من صفر می‌کرد! نفسم رو سنگین و بی‌صدا بیرون دادم. در رو بست. نرگس گفت: - جای قشنگیه! مهراب برای لحظه‌ای نگاهم کرد و بعد نگاهش رو به نرگس داد. -پس اومدی خونه رو ببینی، چشم روشنییت کو پس؟ نرگس به مهراب خیره شد و گفت: - قرار بود سهام شرکت ناصرو بگیری ولی چطور یهو باهاش ریختی رو هم؟ مهراب جواب نرگس رو نداد. به نگار نگاه کرد و گفت: -نگار خانم، دفعه اوله که اومدید اینجا، ولی من شرایطم جوری نیست که بتونم دعوتتون کنم تو خونه، پس بنابر بی‌ادبی نذارین. نگار گفت: - نه آقا مهراب، سپیده تنها بود، باهاش اومدم، قصدم مزاحمت نبود. - شما مراحمی... حضور شفیع و دویدنش به سمت مهراب ادامه حرف‌های محراب رو به تاخیر انداخت. - آقا مهراب، این پسره... کامل به مهراب نزدیک شد و کنار گوشش چیزی رو گفت و فاصله گرفت. مهراب کمی فکر کرد. به نرگس و نگار نگاه کرد و گفت: - یه لحظه همین جا بمونید. به ماشین وسط حیاط اشاره کرد و گفت: - می‌تونید بشینید اونجا، من الان برمی‌گردم. از کنار شفیع رد شد و به طرف سالن خونه دوید. نرگس رفتنش رو تماشا کرد و زمزمه کرد: - مهمون نوازیت سرآمده به خدا. رو به نگار گفت: -نگار جان کمک کن برم بشینم رو صندلی اون ماشینه. نگار به سمت ماشین رفت. در رو باز کرد. نرگس با عصا خودش رو به ماشین رسوند و روی صندلی نشست. شفیع هم پشت مهراب رفت. جلو رفتم و گفتم: - میگم بهتر نیست برگردیم، اینجا که کاری نداریم. در واقع داشتم درخواست مهراب رو مطرح می‌کردم.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت جای موهاش رو روی صورتم لمس کردم. برگشته بود و داشت رو می‌بست. از م
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 نرگس نگاهم کرد و گفت: - اون تو مهمونی مردونه راه انداختن، حالا اگه مهمونی هم نیست جمع مردونه است که تعارف نکرد، غیر از این یارو که اومد تو حیاط، دو نفر دیگه هم از پشت شیشه دیدم، وگرنه عمرا الان اینجا ننشسته بودم، الان اون تو بودم...تو می‌خوای بری برو، اما من باید بمونم که بفهمم این دو تا پت و مت این دفعه قراره حلقه رو دور گردن کی بندازن. به ساختمان خونه نگاه کردم. شفیع یه چیزی گفت، گفت (آقا مهراب، این پسره...) منظورش کدوم پسر بود؟ نکنه میلاد؟ برای لحظه‌ای انواع دستگاه‌های شکنجه قرون وسطا رو تصور کردم. لب به دندون گرفتم. نرگس رو به نگار گفت: - شما چند سالته؟ - سی و هشت. نگاهم هنوز روی ساختمون بود. نگار و نرگس مشغول حرف زدن شدند و من ذره ذره به ساختمون نزدیک شدم. از پله‌ها بالا رفتم و تا کنار در سالن خودم رو رسوندم که یهو در باز شد و مهراب ازش بیرون اومد. تو همون فاصله باز و بسته شدن در یه چیزی دیدم که خشکم زد. مهراب با اخم به من خیره شد. - آقا... آقا ...مهراب. - آقا مهراب چی؟ بهت گفتم بمون همونجا! - میلاد بود، اون لخت ... بازوم رو کشید و مجبورم کرد که از در فاصله بگیرم. تا نزدیکی نرده‌ها من رو برد. سرش رو نزدیک آورد و گفت: - وقتی به نگار میگم شرایط تعارف زدن ندارم، یعنی واسه تو هم ممنوعه اومدن اینجا. واسه چی سرتو انداختی پایین و اومدی اینجا؟ می‌خوای چی رو ببینی؟ لب‌هام برای لحظه‌ای تکون خورد ولی چیزی ازش خارج نشد. مهراب نوچی کرد و گفت: - مگه نگفتی یه فیلم ازتون داره؟ یه فیلم دارم ازش می‌گیرم، دست از پا خطا کنه فیلم تو کل دنیا پخش میشه، کاری می‌کنم سرشو تو هیچ جا نتونه بالا بگیره. اولشم می‌رسونم دست کسایی که می‌دونم باهاشون دستش تو یه کاسه است و واسشون کری خونده. چشم بسته اومده، چشم بسته هم میره. نه کسی رو می‌شناسه، نه کسی رو می‌بینه. فقط فیلمه رو میزارم روی موبایلش که خودش ببینه. دهنم خشک شده بود ولی با این حال گفتم: - چه فیلمی؟ - واقعا انتظار داری الان بهت بگم چه فیلمی؟ اگه لازم بود تو بدونی الان درو باز می‌کردم می‌گفتم برو تو. فقط بدون آبروش میره اگه فیلم پخش شه. الانم بهتره بری. به سالار گفتم که یه جوری بریم شمال که سال تحویل اونجا باشیم، پس بهتره بری خونه و وسایل سفرو آماده کنی تا اینکه تو کاری که قرار نبود تجسس کنی، وارد بشی. نمی‌خوام اون حتی صداتم بشنوه. به نرگس و نگار نگاه کرد و گفت: - نرگسو می‌دونم نمی‌تونی ببری، ولی نگارو ببر. این دیوونه‌ی یه پا رو هم زنگ می‌زنم ناصر بیاد ببره. نگاهم کرد و گفت: - به نگارم بگو دیگه نگران نباشه، به اصغرم نمی‌خواد چیزی بگی، خودم باید باهاش حرف بزنم.
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا چقدر قشنگ میگه: حواسم هست چی تو دلت میگذره... ‌‎‎‎‎‎
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت24 -بگیر. کیسه رو گرفتم. داخلش رو نگاهی انداختم. یه روسری یاسی رنگ با
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 چقدر خوب بود که امروز جلوی فک و فامیل‌ زن عمو حس حقارت نداشتم. رنگهای دامن و شومیزی که پوشیده بودم با هم ست بود، ولی رنگ روسری با لباس ها هم‌خوونی نداشت. ولی خوب بود. آبروداری می‌کرد به سالن برگشتم. سنگینی نگاه دیگران رو حس می‌کردم. پچ پچ هاشون رو هم می‌شنیدم. سمانه با لبخند بهم نگاهم می‌کرد. لبخندش رو با لبخند پاسخ دادم و به دوست شیک‌پوشش نگاه کردم. آرامش خاصی توی صورتش بود. کنارشون یه جای خالی بود. رفتم و همونجا نشستم. چشمش توی صورتم دوید و همه اجزای اون رو به سرعت و دونه دونه نگاه کرد. آروم گفتم: -واقعا متشکرم. خیلی لطف کردید. دستم رو گرفت و گفت: -خوشحالم که خوشت اومده. مهگل هستم. دست آزادم رو روی دستش گذاشتم. -از آشناییتون خوشبختم. - منم همینطور. - ما تو تهران از این مراسما نداریم... می‌خواست ادامه بده که صدای زنگ آیفون اجازه نداد. دستم رو از دستش کشیدم و به طرف آیفون رفتم. گوشی رو برداشتم. -بله؟ صدای ظریف زنونه‌ای از پشت آیفون گفت: -منزل زرین خانم؟ -بله، بفرمایید! -من رو آهو خانم فرستاده. آهو نمی‌شناختم. _آهو خانوم؟ صدای خواهر زن‌عمو از پشت سرم اومد: _ باز کن. آرایشگره. من به آهو خانوم گفتم یکی رو بفرسته. تک کلید روی آیفون رو زدم. -بفرمایید. کنار در راهرو ایستادم. دختری با آرایش ملایم و کلی ناز وارد شد. سلام و احوال پرسی کوتاهی باکجمعیت توی سالن کرد. گوشه‌ای نشست. وسایلش رو درآورد. خواهر زن‌عمو چندتا بالش روی هم گذاشت. زن عمو بهشون تکیه داد. -الان زوده، صبر می‌کردید حداقل چهار ماه بشه. خواهرش جواب داد: -ای وای خواهر، این حرفها چیه! قرلر نیست عروست کنه که، یه بند ساده می‌خواد بندازه به صورتت. تو چرک و کثیف باشی چی می‌رسه به اون مرحوم. زن‌عمو دیگه چیزی نگفت. دختر آرایشگر مشغول کار شد. نخ رو روی صورت زن عمو بالا و پایین می‌کرد. صورت سبزه زن عمو زیر نخ سرخ می‌شد. سمانه از جاش بلند شد. کمی از نخ دختر آرایشگر رو از دور دوک باز کرد.. دور گردنش انداخت و گفت: - منم از آرایشگری سر در میارم. به من نگاه کرد و ادامه داد: - بهار جان، پاشو بیا اینجا بشین، می‌خوام اصلاحت کنم. خواستم بلند شم که صدای زن عمو مانعم شد.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت25 چقدر خوب بود که امروز جلوی فک و فامیل‌ زن عمو حس حقارت نداشتم. رنگها
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 - دخترای خانواده اعتمادی تا شوهر نکردند دست به صورتشون نمی‌زنند. آروم به حالت اول برگشتم. تو خونه این زن زندگی می‌کردم و نمی‌شد به حرفش گوش ندم. هر چند، قبل از این هم گوش می‌دادم. سمانه همون‌طور که نخ رو دور انگشتش تاب می‌داد، گفت: - ای بابا زرین خانوم! این حرفا چیه؟ الان دخترها همه صورتشون رو تمیز می‌کنند. این که اشکالی نداره! رو به من کرد و ادامه داد: - پاشو بیا. خیلی دلم می‌خواست که دستی به صورتم بکشم. همیشه توی خوابگاه، بچه‌ها صورت همدیگر رو تمیز می‌کردند. منم با اجازه عمو این کار رو انجام داده بودم، ولی الان نمی‌تونستم بدون اجازه زن‌عمو کاری کنم. جواب دادم: -ممنون عزیزم، ولی تا بزرگترم اجازه نده نمی‌تونم. پچ‌پچ‌ها شروع شد گوشه‌ی لب‌های زن‌عمو کش اومد. دستهای سمانه شل شدند. کمی فکر کرد و به سمت زن عمو رفت. سرش رو کنار گوش زن عمو گذاشت و اروم شروع به حرف زدن کرد. چند دقیقه‌ای بعد صاف نشست. زن عمو نگاهی به من انداخت. بعد به سمانه چیزی گفت، که متوجه نشدم. سمانه خوشحال از جاش بلند شد. رو به من گفت: -پاشو خانم خانما! اجازه‌ات رو هم گرفتم. به زن‌عمو نگاه کردم. به معنای تایید سر تکون داد. با لبخند به جایی که سمانه اشاره می‌کرد رفتم. چقدر خوبه که این خانواده این رسم رو داشتند. دلم یکم تغییر می‌خواست، یه شادی کوچیک. فکر می‌کنم این جوری عمو هم خوشحال‌تر باشه. بالاخره بعد از چند ساعت مهمون‌ها رفتند. مشغول جمع کردن سالن شدم. تمام فکرم پیش سمانه و مهگل بود که یه ربع دم در با زن‌عمو صحبت می‌کردند. یعنی چی می‌گفتند؟ کاش می‌تونستم برم از زن‌عمو بپرسم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت26 - دخترای خانواده اعتمادی تا شوهر نکردند دست به صورتشون نمی‌زنند. آ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 روی مبل نشستم. به سالن به هم ریخته نگاه می‌‌کردم که زن عمو وارد سالن شد. به اتاقش رفت و با یه چادر سیاه برگشت. در حالی که چادر به سر می‌کرد به من نگاه کرد. -خونه رو مرتب کن، الان میام. زیر لب چشمی گفتم و پیچ و تابی به بدنم دادم. زن‌عمو رفت و من مشغول شدم. همه کارها رو انجام دادم. شام گذاشتم. باقالی‌پلو، غذایی که حامد خیلی دوست داشت. از همه توانم استفاده کردم که خیلی خوشمزه بشه. تو که از دستش دلخوری، پس چرا به فکرشی؟ اهمیتی به ندای شیطانی درونم ندادم. این غذا باید بی‌نقص می‌شد. از پنجره آشپزخونه نگاهم به حیاط افتاد. در تا نیمه باز بود. یعنی زن‌عمو در رو نبسته بود؟ شاید هم برگشته، شاید هم یکی از پسرها به خونه اومده. با فکر به پسرعموهام روسری دور گردنم رو بالا کشیدم. به طرف در راهرو رفتم. با دقت و از زاویه جدید در نیمه باز رو وارسی کردم. چادر سیاه و گل‌ برجسته زن‌عمو رو شناختم. خیالم راحت شد. حتماً با یکی از همسایه‌ها هم کلام شده بود. شیطنتم گل کرد. به سمت آیفون رفتم. بی‌صدا گوشی رو برداشتم. دستم رو جلوی دهنی گوشی گرفتم، تا صدایی بیرون نره. صدای همسایه ته کوچه می‌اومد. - بازم خدا خیرت بده زرین خانوم! این دختر که کسی رو نداره. حالا صدای زن دیگه‌ای می‌اومد. -من با خودم گفتم با کاری که مادر این دختر در حق شما کرد، الان یا می‌فرستیش پیش عمه‌اش یا یکی از فامیلای مادرش. حالا زن‌عمو بود که جواب می‌داد. _فرهاد همیشه دلش یه دختر می‌خواست. می‌گفت بهار دخترمه. مادرش هم که کسی رو نداشت. یه خواهر داشت که اصلاً نمی‌دونیم کجاست. خواهرشوهرم هم که می‌دونید بعد از اون تصادف، حوصله خودشم نداره. منم که نمی‌تونم امانت فرهاد رو ول کنم. زن‌عمو عاشق شنیدن این حرف‌ها بود. تعریف، تمجید، بزرگ منش نشون دادن خودش. گوشی رو خیلی آروم سر جاش گذاشتم. هوا داشت تاریک می‌شد. وقت اذان بود.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت27 روی مبل نشستم. به سالن به هم ریخته نگاه می‌‌کردم که زن عمو وارد سالن
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 وضو گرفتم. زن‌عمو هم دل از حرف زدن با همسایه‌ها کند و به خونه برگشت. نگاهی به خونه مرتب و تمیز انداخت. سریع به آشپزخونه رفت. نگران غذا بود. وسط سالن با آستین‌های بالازاده ایستاده بودم. برای راحتی خیالش گفتم: -باقالی پلو گذاشتم. چیزی نگفت. احتمالا تا اجاق گاز رفته بود و مطمئن شده بود. وارد اتاقم شدم. سجاده رو پهن کردم. نمازم رو خوندم. خیلی خسته بودم. همون جا کنار سجاده خوابم برد. با صدای حامد که از سالن می‌اومد، چشم‌هام رو باز کردم. -مامان، بهار هنوز خوابه؟ -خوبه دیگه، سفره خونه حضرتیه. وقت شام شده، یکی بره شاهزاده خانوم رو بیدار کنه. این صدای حسام بود، مثل همیشه پر از کنایه. حامد گفت: -بیدارش نمی‌کنی؟ زن عمو جواب داد: -نه، ولش کن، بذار بخوابه. امروز خیلی خسته شده. حسام گفت: -کوه کندند خانوم؟ حامد معترض گفت: -داداش! زن عموگفت: -غذاتون رو بخورید. حامد گفت: -مامان، تو هیچ وقت باقالی پلو رو اینجوری درست نمی‌کردی؟ زن‌عمو گفت: - دست‌پخت بهاره. حسام گفت: -زحمت کشیدند، بالاخره یه کاری کردند. به پهلو شدم. بازوم رو روی گوشم گذاشتم تا چیزی نشنوم. سجاده پهن نبود. بالش زیر سرم و پتویی روم کشیده شده بود. قطعا این کار پسرعموهام نبود. زن‌عمو زرین مهربون شده بود! چشمهام رو بستم و دوباره خوابیدم. با احساس ضعف از خواب بیدار شدم. نشستم و به ساعت نگاه کردم. وقت نماز صبح بود. خواستم دوباره بخوابم ولی گرسنگی اجازه نداد. بلند شدم. زن عمو خواب بود. به طرف در رفتم. دستگیره رو کشیدم ولی در قفل بود. می‌دونستم که زن عمو در رو قفل کرده. خودش که اینجا خوابیده بود پس چرا در رو قفل کرده بود! به کی اعتماد نداشت، من یا پسرهاش. خوبه هر سه‌مون تربیت شده دست خودش بودیم. رفتم و کنارش نشستم. آروم صداش کردم. -زن عمو، پاشو، وقته نمازه. چشمهاش رو باز کرد. می‌دونست چی می‌خوام. کلید رو بهم داد و گفت: -در رو باز بزار. کاری که می‌خواست رو انجام دادم. در رو چهار طاق باز گذاشتم و به سرویس رفتم. وضو گرفتم. خیلی ضعف داشتم. قبل از نماز باید یه چیزی می‌خوردم. از یخچال یه خرما برداشتم. توی دهنم می‌گذاشتم که صدای حسام از پشت سرم اومد. -مال مفته دیگه! اولش ترسیدم ولی بعد بهم برخورد. خرما رو از دهنم در آوردم و توی سبد ظرفشویی انداختم. نگاهش نکردم و از کنارش رد شدم. دم در آشپزخونه بودم که صداش اومد. - این رو که دیگه دهنی کردی، می‌خوردی. رنگ پشیمونی توی صداش دیده می‌شد. اهمیتی ندادم. زن عمو هم دیگه بیدار شده بود. برای خوندن نماز به اتاقم رفتم. بعد از نماز از چهارچوب در توی سالن رو نگاه کردم. حسام داشت با حامد حرف می‌زد. یه جور شرمندگی تو شکل حرف زدنش بود. بدجور ضعف کرده بودم. یاد خرما افتادم و بغض به گلوم نشست. یه خرما بود دیگه! از ناهار دیروز، که از غصه و ناراحتی چند تا قاشق بیشتر نتونسته بودم بخورم، تا الان هیچی نخورده بودم. سجاده رو جمع کردم و به حیاط رفتم. آفتاب کم کم داشت همه جا رو روشن می‌کرد. روی پله نشستم. صدای پای کسی از پشت سرم اومد. صدای پای زن عمو نمی‌تونست باشه.ـاون هیچ وقت پاش رو روی زمین نمی‌کشید. حتما حسامه، اومده باز حالم رو بگیره. بدون اینکه سرم رو برگردونم گفتم: -چیه؟ می‌ترسی هوای حیاط هم تموم بشه! -چی می‌گی؟ سریع سر بلند کردم. چشمهای مهربون حامد بود که بهم خیره شده بود. شرمنده شدم. روبه روم ایستاد. -برات نون و پنیر آوردم. از دیشب تا حالا چیزی نخوردی، ضعف می‌کنی. نگاهی به لقمه توی دستش انداختم. دست دراز کردم و لقمه رو گرفتم. -خان داداشت ناراحت نشه! -بهار اینجوری نگو، خودش هم ناراحت بود. لب پایینم رو کمی جلو دادم و گفتم: -حسام و شرمندگی! با فاصله کنارم نشست. -حسامه دیگه! توی دلش چیزی نیست، فقط نمی‌فهمم چرا دوست داره اینقدر تلخ باشه.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت نرگس نگاهم کرد و گفت: - اون تو مهمونی مردونه راه انداختن، حالا اگه مهمو
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 روی بالکن ویلایی که مهراب اجاره کرده بود ایستاده بودم و به امواج آروم دریا نگاه می‌کردم. عمه می‌گفت که زیادی خرج کرده و بی‌دلیل، ولی مهراب این نظر رو نداشت. می‌گفت بعد از عهدی با عزیزانم به سفر اومدم و می‌خوام خیلی بهشون خوش بگذره. نگاهم به ساحل بود، بهتر بود اینقدر به مهراب فکر نکنم و حواسم رو بدم به چیزهای دیگه، مثلا به ایده جدیدی که تازه به ذهنم رسیده بود. مثل یه الهام اومده بود و لحظه به لحظه هم زنده‌تر می‌شد. فکرم رو متمرکز کردم و داستانک‌های مربوط به پیرنگ جدیدم رو تو ذهنم مرتب، تا به یه پیرنگ واحد برسم. این ایده وقتی به ذهنم رسیده بود که مهراب از خاطرات زندانش گفته بود، از مردی که به جرم کلاهبرداری باهاش تو یه بند بود. مردی که دلش برای زن و دختر کوچولوش پر می‌زد و اونها برای دیدنش نمی‌اومدند. مرد طرد شده‌ای که سر باجناق و برادرزن و عموهای زنش رو کلاه گذاشته بود. دو طرف پالتو رو به هم نزدیک کردم، هنوز هوا سرد بود. حسین سعی داشت یه کایت هوا کنه. تلاشش بعد از نیم ساعت با دخالت سالار داشت نتیجه می‌داد. تارا تو بغل نگار بود و با تعجب به کایتی که داشت به پرواز در می‌اومد خیره بود. مادرش همزمان با زن‌دایی مهدیه حرف می‌زد. اون طرف‌تر دایی و عمه و بابا هم صحبت شده بودند. مهراب... مهراب نبود. تا چند دقیقه پیش که داشت با عمه حرف می‌زد! با نگاهم به دنبالش گشتم، صدای قدمهایی که از پله‌ها بالا می‌اومد نگاهم رو از دور‌ها گرفت و تا پله‌های بالکن که مشرف به ساحل بود کشید. مهراب بود. بهم لبخند زد و گفت: -پس چرا نرفتی با بقیه؟ نگاهم با قدمهاش یکی شد تا روی سطح صاف بالکن ایستاد. نزدیک‌تر اومد. -از اینجا تماشا می‌کنم. با فاصله‌ای نسبتا کم روبروم ایستاد. -از دریا خوشت نمیاد؟ - نه اتفاقاً، خوشم میاد، ولی به نظرم زیباییش از دور قابل تحسین تره. ابروهاش بالا پرید. کمی به دریا نگاه کرد و بعد به نرده‌ها تکیه داد: - حسین می‌گفت دفعه اولشه میاد شمال، تو چی، تو دفعه چندمته؟ - کلاً ما خانوادگی همه‌امون دفعه اولمونه. عکس‌العملی نشون نداد و من با یه مکث ادامه دادم: -عمه می‌گه بچه که بودم یه بارم منو با خودش برده مشهد، ولی من چیزی یادم نمیاد. دیگه غیر از این مسافرتی نداشتم. نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و زیر لب حرفی زد که نشنیدم. به سمت ساحل چرخید و مثل من به دریا خیره شد. نگاهش کردم. -آقا مهراب. نگاهم کرد و گفت: -جانم! ای کاش اینطوری جوابم رو نمی‌داد. شاید لقلقه دهنش بود و بی حواس می‌گفت. ولی چرا من هر بار دلم یه جوری می‌شد؟ به سمتش چرخیدم و گفتم: -میلاد... باهاش چی کار کردید؟ بی حرف بهم زل زد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -از اون روز ... از اون روز همه‌اش تو فکرمه... با اون وضع...خب... به نظرم اخلاقی... میون حرفم پرید: - اون وقت کار اون اخلاقی بود؟ من و منی کردم و لب زدم: -آخه... آخه‌ای که گفتم ادامه نداشت. - به نگار گفتی چیزی که بهت گفته بودمو؟ سرم رو تکون دادم و به ساحل نگاه کردم. اون صحنه از توی ذهنم پاک نمی‌شد، لحظه‌ای که مهراب در رو باز کرد و بست و من میلاد رو با اون شرایط دیدم. مهراب نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت: - پس به نظرت اخلاقی نیست! پس انتظار داشتی چیکار می‌کردم؟ نازش می‌کردم که پسرکم، عزیزکم، بدو برو فیلما رو بیار. آره؟ یکم نگاهم کرد و گفت: - به نظرت می‌آورد؟ اصلاً تا اونجا که می‌خورد من می‌زدمش و مجبورش می‌کردم که جای فیلمو بگه، از کجا معلوم کپیشو نداشته باشه؟
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت روی بالکن ویلایی که مهراب اجاره کرده بود ایستاده بودم و به امواج آروم د
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -اگر از راه اخلاقیش می‌خواستی بری، نباید میومدی سراغ من، باید می‌رفتی شکایت می‌کردی. شکایتم که ... به خاطر مصی خانم گفتی نمی‌شه. اصلا مصی خانمم ندیده می‌گرفتید و می‌رفتید شکایت می‌کردید. انگشتش رو بالا آورد و فرضی به در کوبید و گفت: - تق تق تق تق، آقای پلیس، ایشون یه فیلم از من گرفته که منو تهدید می‌کنه و می‌خواد فیلم رو پخش کنه، پلیسم نگاه می‌کنه به میلاد و میگه آره پسر بد، می‌خواستی فیلمشو پخش کنی، میلادم میگه نه به خدا قرار نبود من این کارو کنم، اینا از خودشون درآوردن، دارن دروغ میگن. پلیس چیکار می‌کنه؟ برمی‌گرده به تو نگاه می‌کنه و میگه خجالت نمی‌کشی واسه پسر مردم حرف در میاری و دروغ میگی؟ این بچه که کاری نکرده! بعد تو میگی آقای پلیس به خدا من دروغ نمیگم، خودش منو تهدید کرد، پلیسه میگه خب مدرک داری، نداری؟ هنوز که جرم نکرده، هنوز کار بد نکرده، بچه‌ای که هنوز کار بد نکرده که نمی‌زنن پشت دستش. به خودش اشاره کرد. -خوب منو تماشا کن. رو پیشونیم مهر عدالت خورد، اونم با بی‌عدالتی. قتل افتاد گردنم، قتل یه دختر که قبلشم بهش تعرض شده بود. هیچ وقت تعرضه ثابت نشدا، ولی حالا بیا برو به مردم بگو که این تعرض نکردـ... همین الان، اگه خود خدا بیاد بگه بابا این بی‌گناهه، این کارو نکرده، بازم مردم پچ پچ می‌کنن که کرده. اون اسم تعرض رو نمی‌شه از روی من برداشت. من نمی‌تونم تو محله قدیمیمون پا بزارم، می‌دونی چرا؟ به خاطر همون مهر بی‌عدالتی ... هشت سال از قشنگ‌ترین روزای عمر من گذشت پشت میله‌های زندان، به حسرت، که مثلاً عدالت اجرا بشه. تو چشم‌هام براق شد و لب زد: - شد؟ اجرا شده عدالت؟ قطعاً عدالت در مورد مهراب اجرا نشده بود. چرخید و روبروی ساحل ایستاد. دستهاش رو به نرده‌ها تکیه داد و گفت: - میلاد حقشه هر بلایی سرش بیاد، نگار و پدر تو اولی نبودن، شاید آخری هم نباشن. مرتیکه کلاً امرار معاشش از این راهه. با تعجب بهش نگاه کردم. متوجه نگاهم شد که سر چرخوند. - یعنی چی؟ - اخاذی دیگه! با یکی طرح دوستی می‌ریزه، بعد یه دونه فیلم ازش پیدا می‌کنه یا می‌گیره یا خودش جفت و جور می‌کنه, بعد از طریق همون فیلم شروع می‌کنه ازشون اخاذی کردن ... یه اکیپ درست کرده واسه خودش, یکی فیلم می‌ذاره, یکی موبایل می‌زنه، یکی طرح دوستی می‌ریزه. مکث کوتاهی کرد و گفت: - تو که ازم اونجوری خواستی، زنگ زدم به ناصر گفتم خودم نمی‌تونم برم تحقیق، چون پلیس فعلاً حواسش به من هست، یه کاریش بکن، زیر و بم این مرتیکه رو در بیار. اونم رفت و برام درش آورد، حالا چطوری و چه جوری و از کجاشو نمی‌دونم، فقط اینا رو پیدا کرد و بهم گفت. بهش گفتم من نمی‌تونم ولی یه جوری برش دار بیارش خونه من، دست بسته و چشم بسته. وقتی آوردنش من خودم حرف نزدم که صدامو بشناسه، یکی از بچه‌ها بهش گفت فیلم خواهر من دست توئه، قبلشم یه فص زده بودنش، قسم و آیه می‌خورد که فیلمو میدم و اینا. منکر نمی‌شد بی‌شرف، می‌گفت اسم بدید فیلمو بدم، اونم بهش می‌گفت فیلمو نمی‌خوام، یه فیلم ازت می‌گیرم، بعدم میزارم زنده از اینجا بری. پوزخند زد و گفت: -مجبورش کرد یه حرفایی بزنه و یه حرکت‌هایی بکنه جلو دوربین و بعدم فیلمشو گرفت و میکس کرد. - چه حرفایی؟ خندید. لب‌هاش رو تر کرد و گفت: - واقعاً انتظار داری بهت بگم؟
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530