-بَند ِاُو🌼؛
دیشب مثل بقیه شب ها میخواستن استکان های روضه رو بشورن ؛
شب عباس بود ..
همه نذر داشتن که استکان روضه ابیعبدالله
بشورن تا بلکه غبار دلشون هم شسته بشه ..
خواهرای دوقلوها کوچک که شبای قبل با یک ظرف قند نوکری میکردن با یه عالمه ذوق اومدن گفتن :
ما دیشب استکانارو شستیم !
دیگه بلدیم استکان بشوریم
هم میتونیم قند بدیم هم استکان بشوریم :)
با این حرفاشون منم اندازه اونا ذوق کردم ..
دستای کوچولوی نوکریشونو بوسیدم
گفتم پس یعنی امام حسین بیشتر از قبل دوستون داره ش میخواد شما براش کار کنید .
ذوقشون چند برابر شد ..
سریع خودشونو به آشپزخونه رسوندن
که یه وقت کسی جاشونو نگیره !
یکیشون کف میزد
یکیشون آب میکشید
با یه عشقی این استکانارو میشستن ...
هرکی میآمد به حال خوبشون غبطه میخورد
مامانشون هم از همه خوشحال تر بود
هی قربون صدقه بچه هاش میرفت : )
منمهیاونگوشهباخودممیگفتم :
منوبرگردونبهروزایبچهگیمحسینجان ...
#روایت
وامشبابیعبدالله
خارهایاطرافخیمهروجمعکرد..
نمیخواستخارهاپاهایرقیهرواذیتکنه . .