eitaa logo
-بَند ِاُو🌼؛
197 دنبال‌کننده
765 عکس
811 ویدیو
2 فایل
- هو‌الباقی ° بنده ؛ اوست آن که در بند اوست . . آمدم‌‌پیش تو با این همه اندوه ، ولی چه‌‌ غمی هست که پیش تو به پایان نرسد !؟ من؟ | مشتاق پرواز با تو : ) ! الحمدالله‌که‌نوکرتم الحمدلله‌که‌مادرمی . .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نُوڪَرِشَہید³³³
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهم‌شرکت‌کنیم‌ :)؟! _چله‌دعای‌عهد .
امام صادق (ع) در اهمیت چله دعای عهد در روایتی می ‌فرمایند: «هر کس چهل صباح دعای عهد را بخواند، از یاوران حضرت مهدی (عج) خواهد بود و اگر پیش از ظهور بمیرد، خداوند او را از قبرش بیرون می‌آورد تا در خدمت آن حضرت باشد. این حدیث نشان‌ دهنده اهمیت و فضیلت ویژه ‌ای است که برای خواندن این دعا در نظر گرفته شده است _چله‌دعای‌عهد‌از‌۵‌رجب‌تا‌نیمه‌شعبان‌انشاالله :)
دعای عهد - حاج مهدی رسولی (2).mp3
زمان: حجم: 20.6M
-برگشتنت‌حتمی‌است‌‌، در‌این‌شکی‌نیست . . لیکن‌عمر‌ِما‌کوتاه‌و‌نا‌چیز‌بُوَد ! _برای‌سحر‌های‌بدون‌تو . .
-بَند ِاُو🌼؛
شب و روز در خیالی, و ندانمت کجایی..
خوش‌است‌گرمسافری‌رسدسلامت‌ازسفر چه‌شدکه‌قصدبازگشت‌ازاین‌سفرنمی‌کنی:)؟
-بَند ِاُو🌼؛
_
زبی‌وفایی ِدنیادلم‌گرفت‌و‌نبود ، وفای ِهیچ‌کسی‌بهترازوفای ِعباس: )
مهدی رسولیenc_16208695269798120566438.mp3
زمان: حجم: 6.1M
حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی سنه قالان زهرا سیز :)‌.
خوش‌آمدی‌آرام ِجان ِآرام ِ‌جان ِما :))
:))
اباصلت، از یارای نزدیکِ امام رضا علیه‌السلام بوده. بعد از شهادت آقا، به‌دستور مأمون یک‌سال کامل انداختنش زندان! می‌گفت: به هر دری می‌زدم، بسته بود و خلاص نمی‌شدم که نمی‌شدم! تا جایی که واقعاً بریدم؛ یه شب که طاقتم طاق شده بود از زندون و تنهایی و دوری... از تهِ دل متوسل شدم به محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم و آل محمد علیهم‌السلام و امام جواد علیه‌السلام رو صدا زدم و ازشون کمک خواستم. هنوز چند لحظه از این توسل نگذشته بود که یک‌هو امام جواد علیه‌السلام رو پیش روم دیدم، درست وسط زندون! آقا نگاهم کرد و فرمودن:«دل‌تنگ شدی؟» گفتم:«بله. یاابن‌رسول‌الله...» فرمودند:«برخیز!» همین که بلند شدم، زنجیر از پام باز شد.دستم رو گرفتن و باهم از میون درهایِ بسته و از جلوی مأمورهایی که ما رو می‌دیدن، اما انگار قفل شده بودن، عبور کردیم. وقتی از زندان و مأمورها فاصله گرفتیم، امام فرمودن:«دیگه دستِ اونا به تو نمی‌رسه و چشم تو به چشمِ مأمون نمی‌افته.» دقیقاً همون‌طور شد. مأمون خیلی زود از دنیا رفت و من برای همیشه خلاص شدم! اما یه سؤال تو دلم مونده بود. قبلِ خداحافظی پرسیدم: آقاجان… پس چرا این یه سال نیومدید سراغم؟ من که خیلی صداتون زدم… امام فرمودن:«تو کِی ما رو با اخلاص صدا زدی و ما نیومدیم؟» همین یه جمله… انگار چشمم رو باز کرد. نگاه کردم به یک‌سالی که گذشته بود: امام رو صدا می‌زدم، اما چشمِ امیدم به دوستام تو دربار مأمون بود. اون شبی که همهٔ امیدم از همه بُریده شد و فقط امام رو پناه دیدم، همون شب امام اومدن و جوابمو دادن و دستمو گرفتن... ــ برگرفته از عیون اخبارالرضا، جلد دو، صفحه ۲۴۵