-بَند ِاُو🌼؛
شب و روز در خیالی, و ندانمت کجایی..
خوشاستگرمسافریرسدسلامتازسفر
چهشدکهقصدبازگشتازاینسفرنمیکنی:)؟
-بَند ِاُو🌼؛
_
زبیوفایی ِدنیادلمگرفتونبود ،
وفای ِهیچکسیبهترازوفای ِعباس: )
مهدی رسولیenc_16208695269798120566438.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی
سنه قالان زهرا سیز :).
اباصلت، از یارای نزدیکِ امام رضا علیهالسلام بوده. بعد از شهادت آقا، بهدستور مأمون یکسال کامل انداختنش زندان!
میگفت: به هر دری میزدم، بسته بود
و خلاص نمیشدم که نمیشدم!
تا جایی که واقعاً بریدم؛ یه شب که
طاقتم طاق شده بود از زندون و تنهایی و دوری...
از تهِ دل متوسل شدم به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و آل محمد علیهمالسلام و امام جواد علیهالسلام رو صدا زدم و ازشون کمک خواستم. هنوز چند لحظه از این توسل نگذشته بود که یکهو امام جواد علیهالسلام رو پیش روم دیدم، درست وسط زندون!
آقا نگاهم کرد و فرمودن:«دلتنگ شدی؟»
گفتم:«بله. یاابنرسولالله...»
فرمودند:«برخیز!»
همین که بلند شدم، زنجیر از پام باز شد.دستم رو گرفتن و باهم از میون درهایِ بسته و از جلوی مأمورهایی که ما رو میدیدن، اما انگار قفل شده بودن، عبور کردیم.
وقتی از زندان و مأمورها فاصله گرفتیم،
امام فرمودن:«دیگه دستِ اونا به تو نمیرسه و چشم تو به چشمِ مأمون نمیافته.»
دقیقاً همونطور شد. مأمون خیلی زود
از دنیا رفت و من برای همیشه خلاص شدم!
اما یه سؤال تو دلم مونده بود.
قبلِ خداحافظی پرسیدم: آقاجان…
پس چرا این یه سال نیومدید سراغم؟
من که خیلی صداتون زدم…
امام فرمودن:«تو کِی ما رو با اخلاص صدا زدی و ما نیومدیم؟»
همین یه جمله…
انگار چشمم رو باز کرد. نگاه کردم به یکسالی که گذشته بود: امام رو صدا میزدم، اما چشمِ امیدم به دوستام تو دربار مأمون بود.
اون شبی که همهٔ امیدم از همه بُریده شد و فقط امام رو پناه دیدم، همون شب امام اومدن و جوابمو دادن و دستمو گرفتن...
ــ برگرفته از عیون اخبارالرضا، جلد دو، صفحه ۲۴۵
-بَند ِاُو🌼؛
اباصلت، از یارای نزدیکِ امام رضا علیهالسلام بوده. بعد از شهادت آقا، بهدستور مأمون یکسال کامل اندا
راستگفتنامامجواد :))
منکییکباربااخلاصصداتزدموتونیومدی..؟!
_عزیزسفرکرده .
-بَند ِاُو🌼؛
_
هرکسیدادتوروبهجوادتقسم
دستخالینیومدبیرونازحرم :)))