5.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 امام خمینی(ره): چنانچه یک وقت دیدید که حب این را دارید که به مردم زور بگویید، حب این را دارید که مردم پیش شما خاضع باشند، بدانید که از آن حظ شیطانی پیشتان هست.
ــــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
سردار سلیمانی خطاب به یکی از فرماندهان نیروی قدس:
از زمانی که من یک سیر مطالعاتی برای خودم مشخص کردم، زندگیام تغییر کرده است. خوب میتوانم بفهمم. خوب میتوانم تحلیل کنم.
*مهدی سلیمانی*
#ما_ملت_امام_حسینیم
ــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
بصیـــــــــرت
💠اتفاقی جالب در تفحص... فرزند سید حسین اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت ا
💠اتفاقی جالب در تفحص...
🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم: «شهدا! ببخشید... بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»
🔹وارد خانه که شدم همسرم با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس من کسی درب خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسرت بدهکارم و حالا آمدم که بدهی ام را بدهم.هرچه فکرکردم،یادم نیامد که به کدام پسرعمویم پول قرض داده ام.با خودم گفتم هرکه بوده به موقع پول را پس آورده،لباسم را عوض کردم و با پول ها راهی بازار شدم.به قصابی رفتم.خواستم بدهی ام را بپردازدم که در جواب شنیدم:
🔹بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.به میوه فروشی رفتم،به همه مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بودم سرزدم،جواب همان بود.بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.گیج گیج بودم.خرید کردم و به خانه برگشتم و در راه مدام به این فکر می کردم که چه کسی خبر بدهی هایم را به پسرعمویم داده است؟
ادامه دارد ....
بصیـــــــــرت
💐🍃🌤 🍃🌤 🌤 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_شصت_و_هشتم ✍نمیدانم چه سری در آن تربت معجون شده در آبِ زمزم ب
💐🍃🌤
🍃🌤
🌤
#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_شصت_و_نهم
✍چند روزی از آخرین دیدارم با حسام میگذشت و جز رفت و آمدهای گاه و بیگاهِ فاطمه خانم، خبری از امیر مهدیش نبود.
کلافگی چنگ شده بود محض اتمامِ ته مانده ی انرژیم.
کاش میتوانستم دانیال را ببینم و یا حداقل با یان صحبت کنم.
بی حوصلگی مرا مجبور به خواندن کرد...
خواندن همان کتابهایی که نمیدانستم هدیه اند یا امانت.
حداقل از بیکاری و گوش دادن به درد دلهای پروین خانمی که زبانم را نمی فهمید بهتر بود.
باز کردن جلد کتابها،اجباری شد برایِ ادامه شان.
خواندن و خواندن،حتی در اوج درد در آغوش تهوع و بی قرار...
اعجاز عجیبی قدم میزد در کلمه به کلمه یِ نهج_البلاغه ...
کتابی که هر چه بیشتر میخواندمش،حق میدادم به پدر محض تنفر از علی (ع)
علی مجمسه ی خوش تراشِ دستان خدا بود،شیطان را چه به دوستی با او
و باز حق میدادم به مادر که کنار مذهب سنی اش، ارادتی خاص داشته باشد به علی و اهل بیتش...
قلبت که به عشق خدا بزند،علی را عاشق ❤️ میشوی.
دیالوگ یک فیلم ایرانی در ذهنم مرور شد.
فیلمی که چندسال پیش،مادر دور از چشم پدر تماشا کرد و کتکی مفصل بابتش از پدر خورد.
همه میگویند علی درب خیبر را کَند،اما علی نبود که خیبر شکنی می کرد،
علی وقتی مقابل درب ایستاد،خدا را دید...
در خدا حل شد،با خدا یکی شد و آن خدا بود که دربِ خیبر را با دستان علی کند و حالا درک میکردم.
آن روز آن جمله نامفهموم ترین،پیچیده ی عالم بود.
عالمی که خدایش در لابه لای موهایِ بافته شده ام پنهان بود و من لجوج بازانه،سر میتراشیدم.
علی مسلمان بود،علی خدا را در نبض دستانش داشت.
علی بقچه ای کوچک از نان،در کنار غلاف شمشیرش پنهان کرده بود.
علی قنوتِ دستانش پینه ی جنگاوری داشت،اما وقتِ نوازش، ابریشم میشد بر پیشانیِ یتیمان.
علی شیرِ رام شده در پنجه های خدا بود و بس...
هر چه کتابها را بیشتر مطالعه میکردم،گیجی ام بیشتر میشد.
من کجایِ دنیا ایستاده بودم؟
ادامه دارد ..
بصیـــــــــرت
💐🍃🌤 🍃🌤 🌤 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_شصت_و_نهم ✍چند روزی از آخرین دیدارم با حسام میگذشت و جز رفت و
نمیدانم چند روز،چند ساعت،چند دقیقه در بطن خواندن های چندین و چندباره ی آن وِردهایِ جادویی گذشت
که صدایِ “یاالله” بلند حسام را از بیرون اتاق شنیدم.
حیران بودم،سرگشته شدم.
چند ضربه به در زد.
ناخواسته شال سر کردم و اذن ورود دادم.
با اجازه ای گفت و داخل شد.
در را باز گذاشت و رو به رویم ایستاد.
سر به زیرو محجوب،درست مثل همیشه.
اما لبخند گوشه ی لبش،با همیشه فرق داشت.
پر از تحسین بود.
تحسینی از صدقه سرِ نیمچه پوششی برای احترام.
خوب براندازش کردم.
موهایِ کوتاه و مشکی اش همخوانی لطیفی داشت در مجاورت با ته ریشِ کمی بلندش.
شلوارِ کتان طوسی رنگش،دیزاین زیبایی با پولیورِ خاکستری اش ایجاد میکرد.
لبخند بر لبانم نشست.
خوش پوشی،مختص غیر مذهبی ها نبود.
این جوان تمام معادلاتم را بهم ریخته بود.
سلام کرد و حالم را جویا شد.
چه میدانست از طوفانی که خودش به پا کرده بود و حتی محض تماشا،سر بلند نمیکرد.
گفت که آمده به قولش عمل کند.
انقدر در متانتش غوطه ور بودم که قولی به ذهنم نمیرسید.
با گوشی اش شماره ای را گرفت و بعد از چند بوق به زبان آلمانی احوال پرسی کرد.
مکالمه ای به شدت صمیمانه،یعنی با دانیال حرف میزد؟
- پسر تو چرا انقدر پرچونه ای؟
یه مقدار سنگین باش برادر من.
یه کم از من یاد بگیر آخه هر کَس دو روز با من گشته،ترکشِ فرهیخته گیم بهش اثابت کرده اما نمیدونم چرا به تو امیدی نیست...😐
باشه..باشه..گوشی..
چقدر راست میگفت،و نمیدانست که کار منِ موجی از ترکش هم گذشته است.
موبایل را به سمتم گرفت:
- بفرمایید با شما کار دارن.
با تعجب گوشی را روی گوشم گذاشتم و لبخند رویِ لبهایم خانه کرد.
خودش بود دیوانه ترین روانشناسِ دنیا...
یانی که شیک میپوشید،شیک حرف میزد،شیک برخورد میکرد اما نه در برابر دوستانش.
صدایِ پر شیطنتش را میشنیدم که با لحنی بامزه صدایم میکرد.
این مرد واقعا،پزشکی ۳۴ ساله بود
- سلام بر دختر ایرانی،
شنیدم کلی برام گریه کردی سیاه پوشیدی گل انداختی تو رودخونه،
روزی سه بار خود زنی کردی شیش وعده در روز غذا خوردی بابا ما راضی به این همه زحمت نبودیم😂
حسام راست میگفت،یان همیشه پر حرف بود اما حسِ خوبِ برادرانه هایش وادار به شکرگذاریم میکرد.
اینکه زنده بود و سالم،طبق طبق شادی در وجودم میپاشید.
حسام از اتاق خارج شد
و من حرف زدم از خستگی هایم،از دردهایم،از ترسهایم،از روزهایی که گذشت و جهنم بود،
از موهایی که ریخت و ابروهایی که حتی جایش را با مداد هم پر نکردم.
از سوتی که در دقیقه ی نود عمرم زده شد و وقت اضافه ای که داور در نظر داشت و من میدانستم خیلی کم است.
از حسی به نام دوست داشتن و شاید هم نوعی عادت،که در چشمک زنِ کمبودِ فرصت برایِ زندگی، در دلم جوانه زده بود...
⏪ #ادامہ_دارد...
@khamenei_shohada
⚘﷽⚘
دستمال کوچیک جیبی داشت که تو همه مراسم عزاداری ائمه ،گریه هاش رو با اون پاک میکرد و میگفت که این اشکها و این دستمال روز قیامت برام شهادت میدن .
ارادت خاصی به اربابش امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام داشت.
تاکید بسیار زیادی بر خوندن زیارت عاشورا با ذکر صد لعن وسلام داشت.
میگفت امکان نداره شما با اخلاص کامل زیارت عاشورا بخونی و ارباب نظر نکنه .
📌حفظ قرآن
شهید عباس آسمیه تاکید بسیار زیاد بر حفظ و قرائت قرآن بامعنی و همچنین احادیث نبوی داشت و واین در حالی بود که خود نیز احادیث را بصورت کتبی یادداشت و همچنین بصورت صوتی و با صدای خودش ضبط میکرد
#شهید #عباس_آسمیه🌷
ــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــ
@khamenei_shohada
❣ #سلام_امام_زمانم❣
چه روزی شود روزی که
صبحم را با سلامِ
به شما خوشبو کنم
#مولای_من
هرگاه سلامتان می دهم
بند بند وجودم لبخندتان را
#احساس می کند
#سَلامٌ عليٰ آلِ يٰس ...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_بحق_زینب
ـــــــــــــــــ🕊ـ🖤ـــــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
گفتمش بي تو دلم مي گيرد !!
گفت با خاطره ها خلوت كن..
گفتمش خنده به لب مي ميرد
گفت با خون جگر عادت كن..
🌹شهید #مرتضی_عطایی🌹
🔹فاطمیون
#صبحتون_شهدایی
ــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــ
@khamenei_shohada
✍شهید حاج قاسم سلیمانی
خداوند،ای عزیز! من سالها است از کاروانی به جا مانده ام و پیوسته کسانی را به سوی آن روانه میکنم، اما خود جا مانده ام، اما تو خود میدانی هرگز نتوانستم آنها را از یاد ببرم.
📚فرازی از وصیت شهید سلیمانی
ساعت عاشقی 1:20
ــــــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــ
@khamenei_shohada
بصیـــــــــرت
💠اتفاقی جالب در تفحص... 🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم: «شهدا! ببخشید... ب
💠اتفاقی جالب در تفحص...
🔹وارد خانه شدم و پیش از اینکه با دلخوری از همسرم بپرسم که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته با چشمان گریان همسرم مواجه شدم که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار گریه می کرد.
🔹جلو رفتم و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودیم را در دستان همسرم دیدم.اعتراض کردم که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
🔹همسرم هق هق کنان پاسخ داد:خودش بود. بخدا خودش بود.کسی که امروز خودش را پسر عمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.
کارت شناسایی را برداشتم و راهی بازار شدم.مثل دیوانه ها شده بودم.عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می دادم. می پرسیدم:آیا این عکس، عکس همان فردی است که امروز...؟
🔹نمی دانستم در مقابل جواب های مثبتی که می شنیدم چه بگویم.مثل دیوانه هاشده بودم.به کارت شناسایی نگاه کردم،
🔹شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین.. اعزامی از ساری..
وسط بازار ازحال رفتم.
🔹ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون🌹
🌀 اگر دلت شکست حداقل به یک نفر ارسال کن التماس دعا
ــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــ
@khamenei_shohada