eitaa logo
بصیـــــــــرت
2.3هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2هزار ویدیو
69 فایل
﷽ با عرض ارادت به مقام بلندو بی بدیل شهدا وبا کسب اجازه ازولی امر مسلمین مقام معظم رهبری و آقا با توجه به فرمایش اخیر رهبر به افزایش بصیرت افزایی نام کانال به بصیرت تغییر یافت البته همچنان فرمایشات آقاو معرفی شهدا در برنامه های کانال در ارجعیت هستند🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 ▫️نام: داریوش ▫️نام خانوادگی: باقریان ▫️نام پدر: رضوان ▫️تاریخ تولد: ۱۴۴۴/۰۴/۰۱ ▫️محل تولد: چالوس ▫️تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۰/۰۱ ▫️محل شهادت: بانه،کردستان 🥀 با ایمان قوی که داشت دائما به خواهران و برادرانش توصیه میکرد که نماز بخوانید ، حرف پدر و مادر رو گوش کنید راه کج نروید اگر دیانت داشته باشید کارتان خوب پیش میرود احترام به شهدا را حفظ کنید و تاکید میکرد مردم آزاری نکنید 🕊🌷 http://eitaa.com/khamenei_shohada تنها کانال معرفی شهدای گمنام در ایتا 🌷
نام پدر: محمد 🌷تاريخ ولادت: 02/07/1343 🌷تاريخ شهادت: 01/10/1362 🌷محل شهادت: سقز 🔰دريا دلي از ديار ضياءآباد که به حضرت اباعبداله الحسين (ع) و حضرت رقیه (س) عشق مي ورزيد و تمام اين مواهب را از بركت روضه خواني اهل بيت‌(ع) به دست آورده بود. http://eitaa.com/khamenei_shohada تنها کانال معرفی شهدای گمنام در ایتا
بصیـــــــــرت
#شهيد_عبدالله_محبي نام پدر: محمد 🌷تاريخ ولادت: 02/07/1343 🌷تاريخ شهادت: 01/10/1362 🌷محل شهادت: سقز
🔰روایتی از مادربزرگوار شهید: يك روز براي فاتحه خواني در مزار شهدا بودم كه عبداله نزد من آمد و گفت مادر جان،من مي خواهم به جبهه بروم. سپس به نقطه اي اشاره كرد و گفت: اگر شهيد شدم مرا اين جا دفن كنيد. آن زمان عبداله هفده ساله بود و تازه داماد بود وقتي به جبهه رفت در منطقه ي جنگي سقز بود كه در كمين منافقان گرفتار شد و از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و جان پاكش را در راه وطن فدا نمود. پيكر مطهرش را پنج روز بعد تشعييع كردند و در همان جايي كه پيش بيني كرده بود به خاك سپردند.🕊🥀 http://eitaa.com/joinchat/935919616C80381eda88 🌷تنهاکانال‌معرفی شهدای گمنام درایتا🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️نام پدر:علی ▫️تاریخ تولد:۱۳۲۱ ▫️محل تولد:آذربایجان غربی شهید احمد ذوالفقاري در يكم فروردين ماه هزار و سيصد و بيست و يك در استان آذربايجان غربي متولد شد. وي داراي تحصيلات حوزوي بود و به عنوان روحاني خدمت مي نمود. شهید احمدذوالفقاری در يكم دي ماه هزارو سيصد و شصت درشهرستان بوكان جلوي منزلش توسط عناصر تروريستي منافقین (سازمان مجاهدين خلق) هدف سوء  قصد قرار گرفت و به شهادتــــــ🌷🕊 رسيد. http://eitaa.com/khamenei_shohada تنها کانال معرفی شهدای گمنام در ایتا
شهید وفی با علاقه شدیدی که برای خدمت به کشورش داشت در سال ۷۱ وارد دانشکده افسری ناجا شده و پس از طی دوره کاردانی فارغ التحصیل شد. وفی به صورت داوطلبانه به منطقه عملیاتی پیرانشهر عزیمت کرده و به عنوان فرمانده پاسگاه مرزی تمرچین در نقطه صفر مرزی مشغول انجام وظیفه شد. شهید در مدت فرماندهی پاسگاه هرگز از مقابله با اشرار، عناصر ضد انقلاب و قاچاقچیان مرزی نهراسیده و هرگونه آرامش را از آنان سلب کرده بود. شهید وفی سر انجام در ۲۰ آذر ۱۳۷۵ در درگیری با اشرار و در درحد فاصل پاسگاه های مرزی تمرچین و قمطره به درجه رفیع شهادت نایل آمد http://eitaa.com/khamenei_shohada تنها کانال معرفی شهدای گمنام در‌ایتا
🦋 🌼🦋 😜💣 | قبل از عملیات بود.🍃 داشتیم با هم تصمیم میگرفتیم اگر گیر افتادیم چطور توی بی سیمـ📞 به هم رزمامون خبر بدیم.🧐 ڪه تڪفیریا نفهمن.😉 | یهو سیدابراهیم(شهید صدرزاده)از فرمانده های تیپ فاطمیون😍 بلند گفت:آقا اگر من پشت بی سیمـ📞 گفتم : همه چی آرومه من چقدر خوشبختم. بدونید دهنم سرویس شده😁😂 پ ن ادمین ✍ دل یه مومنُ شاد میڪنم به نیت خشنودی خـ♥️ـدا http://eitaa.com/khamenei_shohada 🦋 🌼🦋🍃
4_5884429418306208378.mp3
2.82M
❖✨﷽✨❖ 🔰چرا دوستی باشهدا؟! 🎧 | دختر دانش آموز در راهیان نور "خاطره ای از ارتباط یک دانش آموز با شهید مهدی ناصری 🥀شهیدان الگوی جذب جوانان :حاج حسین کاجی http://eitaa.com/khamenei_shohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بصیـــــــــرت
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــ‌ق #هوالعشـــــــــق #عاشقانه_مذهبی #قسمت_سی_و_نه
‌ ◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــ‌ق 0⃣4⃣ قرار ست ڪه یڪ هفته درمشهد بمـــانیم.دوروزش به سرعت گذشت و درتمام این 48 ساعت تلفن همراهت خـــاموش بود📱 ومن دلواپس و نگران فقـــط دعایت می ڪردم..علی اصغرڪوچولو ب خاطر مدرسه اش همسفرمانشده و پیش سجـــاد مانده بود.. ازین ڪه بخـــواهم به خانه تان تمـــاس بگیرم وحالت رابپرسم خجالت می ڪشیدم پس فقـــط منتظر ماندم تا بالاخره پدریامادرت دلشوره بگیرندو خبری ازتو بمـــن بدهند..😩 چنگالم را درظرف سالاد فشار میدهم و مقـــدار زیادی ڪاهو باسس را ی جا میخـــورم...فاطمـــه ب پهلوام میزند _ آروم بابا!همش مال توعه! ادای مسخره ای در می آورم و بادهان پر جواب میدم.. _ دڪتر!دیرشده! میخـــام برم حرم! _ وا خب همه قراره فردا بریم دیگه! _ ن من طاقت نمیارم! شیش روزش گذشته! دیگه فرصت خاصــی نمونده! فاطمـــه باڪنترل تلویزیون راروشن و صدایش راصفرمی ڪند! _ بیا و نصفه شبی ازخرشیطون بیا پایین! چنگالم را طرفش تڪون میدهم _ اتفاقا این آقا شیطون پدرسوختس ڪه تو مخ تو رفته تامنو پشیمون ڪنی.. _ وااا! بابا ساعت سه نصفه شبه همه خـــوابن! 😴 _ من میخـــاام نماز صبح حرم باشم! دلم گرفته فاطمـــه! یادت میفتم و سالاد را بابغض قورت میدهم. _ باشه! حداقل ب پذیرش هتـــــل بگو برات اژانس بگیرن . پیاده نریا توتاریڪی! سرم را تڪان میدهم و ازروی تخت پایین می آیم. درڪمد راباز می ڪنم ، لباس خـــــوابم را عوض می ڪنم و بجایش مانتوی بلند و شیری رنگم رامیپوشم...روسری ام را لبـــنانی میبندم و چادرم را سرمی ڪنم.. فاطمـــه باموهای بهم ریخته خیره خیره نگاهم می ڪند. میخندم و باانگشت اشاره موهایش را نشان میدهم _ مثلن خلا شدی! اخم می ڪند و درحالی ڪ بادستهایش سعی می ڪند وضـــع بهتری ب پریشانی اش بدهد میگوید _ ایشششش! تو زائری یافوضـــول؟😜 زبانم را بیرون می آورم.. _ جفتش شلمان خانوم اهسته از اتاق خارج میشوم و پاورچین پاورچین اتاق دوم سوئیت را رد می ڪنم.. ازداخل یخچـــال ڪوچڪ ڪنار اتاق ک بسته شڪلات و بطری آب برمیدارم و بیرون میزنم..تقریبا تا آسانسور میدوم و مثل بچـــه ها دڪمه ڪنترلش را هی فشار میدهم و بیخـــود ذوق می ڪنم! شاید ازین خوشحالم ڪ ڪسی نیست و مرا نمیبیند! اما یدفعه یاد دوربین های مداربسته می افتم و انگشتم را ازروی دڪمه برمیدارم.آسانسور ڪ میرسد سریع سوارش میشوم و درعرض ی دقیقه ب لابی میرسم... در بخش پذیرش خــــاانومی شیڪ پوش پشت ڪامپیوتر نشسته بود و خمـــیازه می ڪشیدباقدمهای بلند سمتش میروم... _ سلام خانوووم!شبتون بخیر... _ سلام عزیزم بفرمایید.. _ ی ماشین تاحرم میخـــوااستم. _ برای رفت و برگشت باهم؟ _ ن فقط ببره! لبخند مصـــنوعی میزند و اشاره می ڪند ڪ مبل های چیده شده ڪنار هم بنشینم... در ماشین را باز می ڪنم و پیاده میشوم..هوای نیمه سرد و ابری ومنی ڪ بانفس عطر خوش فضـــــا رامیبلعم. سرخم می ڪنم و ازپنجره به راننده میگویم _ ممنون آقا! میتونید برید.بگید هزینه رو بزنن ب حساب. راننده میانسال پنجره رابالا میدهد و حرڪت می ڪند. چادرم را روی سرم مرتب می ڪنم و تا ورودی خواهران تقریبا میدوم.نمیدانم چرا عجله دارم.ازاینهمه اشتیـــاق خودم هم تعجب می ڪنم.هوای ابری و تیره خبراز بارش مهر میدهد.بارش نعمت و هدیه...بی اراده لبخـــند میزنم و نگاهم راب گنبد پرنور رضـــا ع میدوزم.. دست راستم رااینبار ن روی سینه بلڪ بالا می اورم و عرض ارادت و ادب می ڪنم. ممنون ڪ دعوتنامه ام را امضـــا ڪردی..من فدای دست حیدری ات! چقدر حیاط خلـــوت است...گویی ی منم و تنها تویی ڪ درمقابل ایستاده ای. هجـــوم گرفتگی نفس درچشمانم و لرزش لبهایم و دراخر این دلتنگی است ڪ چهره ام را خیس می ڪند. ینی اینقدر زود باید چمـــدان ببندم برای برگشت؟ حال غریبی دارم...ارام ارام حرڪت می ڪنم و جلو میروم. قصـــد ڪرده ام دست خالی برنگردم.ی هدیه میخـــام..ی سوغاتی بده تابرگردم! فقط مخصوص من...! احساسی ڪ الان در وجودم میتپد سال پیش مرده بود! مقـــابل پنجره فولاد مینشینم...قرارگاه عاشـــقی شده برایم!ڪبوترهاازسرما پف ڪرده و ڪنارهم روی گنبد نشسته اند....تعدادی هم روی سقاخانه روی هم وول میخورند.زانوهایم را بغـــــل میگیرم وبانگاه جرعه جرعه ارامش این بارگاه ملڪوتی را با روح مینوشم. صــورتم راروب اسمان میگیرم و چشمهایم را میبندم.ی لحظــه درذهنم چندبیت میپیچد.. _ آمده ام... آمدم ای شاه پنــاهم بده..! خط امانی ز گنــاهم بده... نمیدانم این اشڪ ها از درماندگی است یا دلتنــگی...اما خوب میدانم عمــق قلبم از بار اشتباهات و گنــاهانم میسوزد..! ♻️ ... 💘 http://eitaa.com/khamenei_shohada
⚘﷽⚘ 🖇فرازےاز اما سخنی با مردم همیشه در صحنه و شهیــــدپــرور دارم و آن این است که مانند مردم کوفه حسین زمانتان را تنها نگذارید... به یادنوجوانان لشکر روح‌الله 🌷
✔ ✍ 🌹 ، مورخ👇 دوم(۲)، دی(۱۰)، نود و هشت(۹۸)؛ می‌باشد. مصادف با: ۲۶ربیع‌الثانی۱۴۴۱ ۲۳دسامبر۲۰۱۹ 🔸️ذکر امروز: 🔹️حدیث امروز: به راستی که خداوند عزوجل برای شر، قفل‌هایی گذارد و کلید آن قفل‌ها را شراب قرار داد و دروغ از شراب بدتر است. (ع) 🔸️رویداد‌های امروز: مناسبتی نداریم 🔴۹روز تا ولادت حضرت زینب(س) 🔵۱۷روز تا شهادت حضرت زهرا(س) ۷۵روز 🆔️ @khamenei_shohada