پویش همگانی
#من_محمد_را_دوست_دارم
در پی هتک حرمت مجدد مجله فرانسوی به ساحت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)😔
لعنة الله علی قوم الظالمین
#انتشار_همگانی
#ما_ملت_امام_حسینیم
ـــــــــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🔰 اطلاعنگاشت | راه علاج تحریم
🔻حضرت آیتالله خامنـهای در بیانات در تاریخ ۹۹/۵/۱۰ به تبیین دو جریان تحریف و تحریم پرداختند که در این اطلاعنگاشت مرور میشود.
💻 @khamenei_ir
بصیـــــــــرت
💐🍃🌤 🍃🌤 🌤 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_شصت_و_هفتم ✍با همان متانت برایم آرزوی سلامتی کرد و قول داد
💐🍃🌤
🍃🌤
🌤
#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_شصت_و_هشتم
✍نمیدانم چه سری در آن تربت معجون شده در آبِ زمزم بود که چشمانِ فاطمه خانم و پروین را به سلامتیِ محالم،امیداوار و گریان میکرد.
چند روزی از آن ماجرا گذشت و غیر از ملاقات های هر روزه ی آن دو زن مهربان،حسام به دیدنم نیامد.
دل پر میکشید برای شنیدن آواز قرآن و دیدن چشمان به زمین دوخته اش...
اما نیامد.
بالاخره حکم آزادیم از زندان بیمارستان امضا شد، و من بیحال شده از فرط خواستن و نداشتن، خود را سپردم به دستانِ پروینی که با مهربانی لباس تنم میکرد، محض رهایی.
چند روز دیگر به دیدن دنیا مهلت بود؟
همه اش را به یک بار دیدن دانیال و… شاید حسام می بخشیدم.
پروین با قربان صدقه زیر بغلم را گرفت و با خود در راهروی بیمارستان حرکت داد.
نزدیک به در ورودی که رسیدیم ریه هایم خنک شد..
از بویِ تند بیمارستان خالی شدم و سرشار از عطری که زیادی آشنا بود.
صدایش پیچک شد به دورِ سرم.🌸
خودش بود...
نفس نفس زنان و لبخند به لب. مثل همیشه.
و باز مردمک چشمانش خاک را زیر و رو میکرد.
- سلام..سلام..
ببخشید دیر کردم.
کار ترخیص طول کشید.
ماشین تو پارکینگ پارکه.
تا شما آروم آروم بیاین،من زودی میارمش تا سوار شین
نفسهایم را عمیق کشیدم.
خدایا بابت سوپرایزیت متشکرم.
پروین با لحن مادران ایرانی، خود را فدای این حسام و جَدی که نمیدانستم کیست،می کرد.
حسامی که #امیر_مهدی بود و لایق این همه دوست داشتن.
راستی چرا خبری از فاطمه خانم نبود؟
بیچاره مادرم که هیچ وقت اجازه ی مادری کردن را به او ندادم.
کاش خوب میشد..
کاش حرف میزد..
کاش…
مردانه برایش دختری میکردم.💔
سوار ماشین شدیم.
پروین روی صندلی عقب در کنارم، سرم را به شانه می کشید.
حسام مدام شیرین زبانی میکرد و سر به سر پروین می گذاشت و من حسرت میخوردم به رنگی که زندگیش داشت و من سالها از آن محروم بودم.
خطاب قرارم داد.
- سارا خانم،حالتون که بهتره؟ انشالله کم کم پاشنه ی کفشاتونو ور بکشین که دانیال قراره تشریف فرما بشه.☺️
ادامه دارد ،،،،،
بصیـــــــــرت
💐🍃🌤 🍃🌤 🌤 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_شصت_و_هشتم ✍نمیدانم چه سری در آن تربت معجون شده در آبِ زمزم ب
به سرعت در جایم نشستم.
متوجه حالم شد
- البته به زودی
این به زودی چرا انقدر دیر بود؟
پس باز هم باید روزهایم با ترس ملاقات عزرائیل میگذشت،
که دوستی اش گل نکند و تا آمدن دانیال،سراغم را نگیرد.
به خانه رسیدیم.
پروین زودتر برای باز کردن در از ماشین خارج شد.
قبل از پیاده شدن؛حسام صدایم زد.
به تصویر چشمان خیره به رو به رویش در آیینه نگاه کردم.
- مادرم کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان،گفتن از طرفشون ازتون عذر خواهی کنم.
چند کتاب به سمتم گرفت
- این چندتا کتابم آوردم که مطالعه بفرمایید.
کتابای خوبین.شاید به دردتون خورد.
هم حوصلتون سر نمیره،هم اینکه شاید براتون جذاب بود.
اینجا هیچ هم زبانی نداشتم و جز حسام کسی زبان آلمانی نمیدانست.
در سکوت نگاهش کردم،وقتی متوجه مکث طولانی ام در گرفتن کتابها شد به عقب برگشت
- حالتون خوب نیست؟؟
چیزی شده؟بابت کتابها ناراحت شدین؟
چرا باید بابت کتابها دلگیر میشدم؟
- دیگه قرآن برام نمی خونید؟
لبخند زد
- هر وقت امر کنید میام براتون میخونم.
ناگهان انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد به سمت داشبورد ماشینش رفت و چیزی را از آن درآورد.
- تو این فلش،تلاوت چندتا از بهترین قاری های جهان هست.
اینم پیشتون بمونه تا هر وقت دلتون خواست گوش کنید.
فلش را روی کتابها گذاشت و به طرفم گرفت.
بغض گلویم را فشرد.
این فلش یعنی دیگر به ملاقاتم نمی آمد؟
من بهترین تلاوتهای دنیا را نمیخواستم.
گوشهایم فقط طالب یک صدا بود.
کتابها و فلش را بدون تشکر و یا گفتن کلمه ای حرف گرفتم و به خانه رفتم.
دلم چیزی فراتر از بغض و غم گرفته بود.
به سراغ مادر رفتم.
مات جانمازش گوشه ای از اتاق، چمپاتمه زده بود.
ناخواسته بغلش کردم.
بوسیدم.. بوییدم.. فرصت کم بود.. کاش زودتر دخترانه هایم را خرجش میکردم.
و او انگار در این عالم نبود.
نه لبخندی نه اخمی.. هیچ.. هیچه هیچ..
سرخورده و ماتم زده به اتاقم کوچ کردم.
کتابهای حسام روی میز بود.
ترجمه ای انگلیسی و آلمانی از نقش_زن_در_اسلام ،
#نهج_البلاغه و امام_علی .
لبخند روی لبهایم نشست.
حالا دلیل سوالش مبنی بر ناراحت شدم را می فهمیدم.
دادن کتابی از علی به دختری سنی زاده مثل من...
چهره ی برزخی پدر در مقابل چشمانم زنده شد.
کجا بود که ببیند تنفراتش، وجب به وجبِ زندگیش را با طعمی شیرین پر کرده بودند.
و من...سارای بی دین..
دخترِ سنی زاده..
عاشق همین تنفرات شده بودم.❤️
هر چه که پدر از آن بد میگفت، یقینا چیزی جز خوبی نبود.
فلش را در دستانم فشردم.
این به چه کارم می آمد؟
منی که قرآن را با صدای امیرمهدیِ فاطمه خانم را دوست داشتم...❤️
⏪ #ادامہ_دارد...
@khamenei_shohada
میان شک و یقین پیر می شود بی تو
دلی که طعمه زنجیر می شود بی تو
نیامدی که ببینی در این دیار غریب
غروب #جمعه چه دلگیر می شود بی تو
🌻اللهم عجل لولیک الفرج🌻
#شبتون_مهدوی
ـــــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــ
@khamenei_shohada
با یاد دمشق غرق غم مےباشم
در بیݩ همیݩ نوحہ و دم مےباشم
با پرچم سرخ یااباعبداللّہ
سرباز مدافع حرم مےباشم.
🌷شهید #محمدرضا_دهقان
#ما_ملت_امام_حسینیم
#صبحتون_شهدایی
ـــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
امام صادق عليه السلام:
اگر به كسى خوبى كردى، آن را با منّت گذاشتن زياد و به رُخ كشيدن تباه مساز، بلكه با خوبىِ بهترى ادامه اش بده؛ زيرا اين كار براى اخلاق تو زيبنده تر است و پاداش آخرتت را واجبتر مى گرداند
إن كانَت لكَ يَدٌ عندَ إنسانٍ فلا تُفسِدْها بكَثرَةِ المِنَنِ و الذِّكرِ لها، و لكنْ أتبِعْها بأفضَلَ مِنها؛ فإنَّ ذلكَ أجمَلُ بِكَ في أخلاقِكَ، و أوجَبُ لِلثَّوابِ في آخِرَتِكَ
بحارالأنوار، جلد78، صفحه283
ـــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــ
@khamenei_shohada
بسم رب الشهدا...
وصیت نامه ے شهید حسین معزغلامی♥️
•°|بعد از مرگم به پدرم توصیه می کنم که مانند اربابم حسین (علیه السلام) صبر کند و بیتابی نکند و خوشحال😊 باشد که در راه خدا جان دادم و همینطور مادرم به مدد اسوی صبر و استقامت در کربلا حضرت زینب (سلام الله علیها) صبور باشد چون با گریه هایش مرا شرمنده 😞می کند|•°
🌱هر وقت بر سر قبرم آمدید سعی کنید یک روضه از حضرت علی اکبر (علیه السلام) و یا حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخوانید و مرا به فیض بالای گریه برسانید. هر وقت قصد داشتید خیری به بنده حقیر برسانید آنرا به هیئت های مذهبی🌹 به عنوان کمک بدهید.🌱
❣هم به خانواده ام و هم دوستانم بگویم که در بدترین شرایط اجتماعی, اقتصادی و .... پیرو ولی فقیه باشید و هیچگاه این سید مظلوم💚 حضرت آقا سید علی آقا را تنها نگذارید.
↯امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنید و نگذارید "خون شهدا" پایمال شود.❣
بسیجی حسین معز غلامی
ـــــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــــــ
@khamenei_shohada
✍رهبر معظم انقلاب:
نه اینکه من از وجود جریانهای بدآموز در میان جوانان بیاطّلاع باشم، نه، من جریان خروشان نجابت، دیانت، اصالت و نورانیّت را هم مشاهده میکنم
۷۹/۱۲/۸
ــــــــــــــــ🕊🖤ـــــــــــــــ
@khamenei_shohada
#شهید #مرتضی_عطایی معروف به #ابوعلی
#در ۱۳۵۵/۴/۱۲ در مشهد متولدشد
#در۱۳۹۵/۶/۲۱ در ظهرروز عرفه در سوریه به فیض شهادت نائل آمد
#سالگرد_شهادت
ــــــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــ
@khamenei_shohada
بصیـــــــــرت
#شهید #مرتضی_عطایی معروف به #ابوعلی #در ۱۳۵۵/۴/۱۲ در مشهد متولدشد #در۱۳۹۵/۶/۲۱ در ظهرروز عرفه در س
آقا مرتضی . . .
فقط کار فرهنگی انجام نمیداد
بلکه کارهای خیر هم انجام میداد
و من سعی میڪردم همیشه
همانند یک همسنگر در کنار وی باشم؛
مرتضی بیش از ۲۰ بار به ڪربلا رفت؛
تمام فامیل با ما یک بار ڪربلا آمدهاند
اربعینها نیز یک کاروان از مردانِ فامیل
جمع میکرد و به ڪربلا میرفتند،
حتی اگر ڪسی هـزینه سفر نداشت،
خودش پرداخت میڪرد....
نزدیڪ اربعین . . .
گذرنامهها را جمع میکرد و
ڪلی هـزینه و تلاش میکردتا همه بتوانند به ڪربلا برسند ...
کارهایفرهنگی تنها مختص بسیج نبود
و این فعالیتها به داخل خانـواده نیز
اشاعه پیدا ڪرده بود...
✍ راوی : همسر شهید
ـــــــــــــــ🕊🖤ــــــــــــــــــــ
@khamenei_shohada