eitaa logo
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
97 دنبال‌کننده
273 عکس
57 ویدیو
1 فایل
-بسم‌رب‌المھدی؏🤍- . بسیج‌دانشکده‌‌ی علوم‌تربیتے و روانشناسے [ دانشگاه‌شھیدبھشتے ] . . - دانشجو ؛ امید ؛ حرڪت🌱! __________________
مشاهده در ایتا
دانلود
- امروز ما مراقبت دائمی از انقلاب است. وظیفه‌مان امروز ملّی است؛ وظیفه‌مان امروز مشارکت دادن مردم است! کمک کردن به آحاد مردم بخصوص به طبقات ضعیف است؛ امروز روز خسته‌شدن نیست! روز و و است(:🌱. - • سیدعلی‌خامنه‌ای؛ ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ • - 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
- امروز #وظیفه ما مراقبت دائمی از انقلاب است. وظیفه‌مان امروز #وحدت ملّی است؛ وظیفه‌مان امروز مشارکت
- یکی از کارهای مهمّی که همواره باید مورد توجّه ما باشد، همین از خود است. هر انسانی در درون شخصیّت خودش یک ضعفی دارد. انواع و اقسام شهوات گوناگون، ما را مجذوب خودش میکند. خیلی اوقات از این خصوصیّات غافلیم؛ یک جا یک موقعیّتی به وجود می‌آید، این بُروز پیدا میکند، ما را مغلوب خودش میکند؛ اگر نکنیم، ما را مغلوب خودش میکند، ما را زمین میزند. باید از خودمان کنیم. - • سیدعلی‌خامنه‌ای؛ ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ • - 🌱 | @Basij_psycSBU
🖋مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در این‌مسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت پیاده‌روی اربعین برای ما بفرستید: - @SBUpsyc یا آثارتون‌ رو استوری کنید و پیج‌مون رو منشن کنید. آدرس پیج: - @sbu_psyc مهلت ارسال آثار: ۲۰ شهریورماه‌ به برگزيدگان جوایز نفیس تعلق می‌گیرد:) ـ | 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
. راه رشد، راهی است که انسان را به سوی علت غایی ِ وجود خویش هدایت می‌کند .. - شهید سیدمرتضی آوینی | 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
- یکی از کارهای مهمّی که همواره باید مورد توجّه ما باشد، همین #حفاظت از خود است. هر انسانی در درون ش
- این راه، راه است؛ باید با اراده حرکت کرد، باید با تصمیم حرکت کرد. جاذبه‌ها برای زاویه ایجاد کردن از این صراط مستقیم کم نیست. همیشه این زاویه‌ها بوده، و امروز بیشتر از همیشه است. اگر کردید، آن وقت قلّه را فتح خواهید کرد؛ و به قلّه‌ی حاکمیّت دین خدا، حاکمیّت حق، حاکمیّت عدل، به قلّه‌ی رسیدن به مقصود و غرض از خلقت انسانی که عبارت از تکامل انسان و کمال بشری باشد خواهید رسید؛ شما جوانهای امروز میتوانید مایه‌ی باشید، و مایه‌ی امیدید. بحثِ «میتوانید» نیست؛ مایه‌ی امیدید:)🌱 - • سیدعلی‌خامنه‌ای؛ ۱۵ شهریور ۱۴۰۲ • - 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
🖋مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در این‌مسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - به نام آنکه عشق ح‌سین را به جان بی رمق ما انداخت بسم الله الرحمن الرحیم از اولش بگویم؟ باشَد کوله ام را مهیای عشق میکنم و آماده سفر میشوم ، عجیب نیست که برای سفر اینطور بی قرارم و مضطرب ! کسی را بخواهند به رویای طولانی اش از چندین سال پیش برسانند و او نداند ک حالش چطور خواهد بود ، نفهمد که کجا میرود ، مخاطب خاصش غائب است یا دوم شخص مفرد ، حواسش از کار افتاده باشند وقتی که چشم در چشم میمانند و او جانش را التماس میکند که سلام بده ، او آقای بزرگی‌ست ، ادب کن . نمیدانم این قسمتش عجیب است یا قشنگ ، که او میداند ک نمیداند ، میفهمد که نمیفهمد ، حس میکند که حسی ندارد و درک میکند ک چیزی حالی اش نیست... در گوشی بگویم،وقتی که اندکی از مخاطب خاصش دور شود تمام این لعنتی ها سر جایشان بر میگردند و او میماند و یک دنیا خماری و دلتنگی و وصالی که اصلا معلوم نیست جایی در روز های زندگی اش داشته باشد . . عین درد است ، دردی که باید طالبش باشد! برگردیم به طریق المحبوب ... نمیگویم وصف شدنی نیست که هست برای کسی که الفبای آسمان چشم را بداند . حس یک خادم الحسینی ک تماام زندگی اش را ، خودش را ، زن و فرزند و کاشانه اش را ب نام حسین زده است را در یک چیز میتوان دید ؛ وقتی که زائرالحسین راضی باشد از او و لبخند بزند و راهی شود ، همین .! حالااا ، اما شروع قصه است ، چشمانش به حرف می‌آیند و شروع می‌کنند به باریدن . . . و این یعنی ح‌سین جان بأبی أنت و أمی و تمام بود و نبودم . . . میان شلوغی های بین راهت میروم تا یک چای عراقی بردارم ، میپرسد که عراقی یا ایرانی ؟ جوابم را که میشنود با شوق کتری را برمیدارد و یک استکان چای عراقی تقدیمم میکند. راستی ، چرا هرچه جلو تر می‌آیم قلبم بیشتر میطپد؟ چرا صدای سنج و دمامش گوش جانم را پر کرده؟ چرا به عشق شما ضربانش بالاتر میرود و خون در صورتم میدود؟ چرا هرچه ب شما نزدیک تر میشوم دست هایم بیشتر میلرزد و رنگ و روی جانم سرخ و سیاه میشود؟ چرا پاهایم دیگر حرکت نمی کنند؟ چرا ... نگاهم ب چایم می افتد که هنوز گرم گرم است ، خاطرم رفت به سمت چایخانه هیئت ، وقتی که چایی میریختم و از شما فقط خودتان را میخواستم ، اصلا چیز دیگری جز شما نیست، از خدا شماراخواستم و از شما خدارا میخواهم ... اما جواب چراهایم ، بیقرار نباش روح من به حضرت همه چیز نزدیک میشوی به ح‌سین نزدیک میشوی به عباس ِحسین نزدیک میشوی به کربلا نزدیک میشوی به بین الحرمین نزدیک میشوی به عرش خدا راه می‌یابی خودت را بی اختیار و غرق در اقیانوس ح‌سین جان کن تا کشتی نجاتش بیاید و روحت را قبض کند تا لاهوت آرااام باش چایت را نوش کن ، میزبان عراقی‌ات نگران است که چایش را نخواهی (: کم کم به تو میرسم و به اندازه تمام سالهای فراقم میخواهم حرف بزنم. میخواهم بگویم ک نمیخواهم برگردم و آمدم تا نروم.. اصلا دم رفتن که شد مثل بچه ها پا بر زمین می‌کوبم که میخواهم بمانم . . آقا جان ! میشود همین جا اجلم برسد ؟ کاش میشد در بین الحرمینتان آخرین نگاهم را هم بیاندازم و تمام شوم، آخَر بیرون از اینجا چشم من غیر را میبیند ... همین هارا در ذهنم تکرار میکنم و ترتیبشان میدهم که کدام را اول بگویم کدام را آخر .. این شمایید ؟ چند بار پلک میزنم ح‌سین جان... این ح‌سین است که عالم همه دیوانه اوست.. پس بگو قرار بود اول سلام بدهی ، سلام بده زبانم قفل شده چشمانم از حرکت ایستادند دیگر حتی سلام هم یادم نمی‌آید. ولم کن .. میخواهم فقط نگاه کنم اربابم را .. آخیش جگرم خون و خنک شد ! درست میبینمتان؟ باور کنم که منِ گناه کار ِ نالایقِ بی وفا اینجا هستم و چشم در چشمان شما دوختم؟ الان باید چ کار کنم؟ با خیل زائرانتان ب زیارتتان بیایم ؟ اصلا اول باید به زیارت شما مشرف شوم یا آقایم عباس علمدار؟ سخت شد.. اصلا کربلا همینش سخت است برزخ عاشقی‌ست نه راه پس داری ن راه پیش.. باید همانجا وسط بین الحرمین ذووووب شوی حالا این سلام است و زیارت اول ، خدا به داد وداعش برسد .. خدا نصیب خار بیابانش هم بکند .... قلمم دو تا شود و بشکند از وسط و باز دو نیمه شود ارزش دارد ، چرا که من نمیدانم چ کنم، از کدام سو بنویسم و چه چیز را بنویسم.. آح ای خدا من چ کنم حضرات ماه و خورشید؟ چگونه بنویسم دوم شخص های جمع من؟ قلمم را روی زمین میگذارم تا ذوب شوم ، بعد از آن شروع به نوشتن میکنم... - شرکت کننده: al_abbas - | 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
🖋مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در این‌مسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - ما گریه می‌کنیم... ما گریه می‌کنیم که شوری به پا شود ما گریه می‌کنیم جهان جا به جا شود فریاد می‌کشیم حسین است عشقمان با عشقْ عاشقانه جهان آشنا شود. ما درد می‌کشیم که درمانمان دهی دردی که می‌کشیم دوا را دوا شود کم گریه کرده‌ایم که باید قضا کنیم ما گریه می‌کنیم که شاید قضا شود ما ورشکسته‌ایم ضرر کن حسین جان ما را بخر خرابه‌ی ما با صفا شود از ذره کمتریم گدای شما شویم عیسی ابن مریم آمده اینجا گدا شود مدیون روضه‌ایم اگر زنده‌ایم ما ما زنده‌ایم روضه در عالم بنا شود شکل عروضی بدنت آتشم زده این شعر پاره پاره نباید هجا شود بعد از نماز عصر به گودال آمدند بعد از نماز عصر جهان پر بلا شود چنگی به موت زد، سرِ تو... بگذرم ولی در باد گیسوی تو نباید رها شود شاعر: زهرا رجبی شرکت کننده: zaher - | 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
🖋مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در این‌مسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - _حریم امن_ ای که تو را خوانده اند مرهم درد جهان درد مرا مرهمی ای نفس بی کران ای حریم امن من ، تو را نجوا می کنم تا در غبار شب های مه آلود و روزهای تار که بر زندگی ام سایه می افکنند ، ناجی من باشی. صدایم را می شنوی ؛ ای که اعتبارت ، آبرویم می خرد ای که نامت ، حزن از درونم می برد درد ها دارم بسی ناگفته تنهایم نذار چه خوش است که صدایم را در میان این هیاهو می شنوی ، خوش تر از آن نجوایی است که به سوی من رهسپار می سازی . گویا آرامش یافتم، دمی صحبت با تو روح و جانم را پالایش می کند و مرا به بیماری بدل می سازد که شفا یافته است . ای که ندیده تو را دوست می دارم ای که نیامده دلتنگ آمدن به سوی تو هستم ای کشتی نجات ؛ در اعماق این دریای نیستی که هستی ام از توست ، آرزویم این است ، میزبانم باشی و من تا ابد، دامن کشان مهمان تو باشم ‌. شرکت کننده: Maedeh - | 🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج‌ دانشکده‌ علوم‌تربیتی‌ و روان‌شناسی |•
🖋مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در این‌مسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقه‌ی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - بسم رب الحسین (ع) دلتنگی ام اشک میشود و در گوشه چشمانم می‌نشیند و گه گاهی با پیام خداحافظی این و آن سرازیر میشود ... قصه هر سالمان است... تکراری شیرین و پر از سردرگمی ... میدانی که میخواهی بروی اما نمیدانی آخرش میروی یا نه ! فکر میکنم دیگر دستم آمده که این سفر هیچ چیزش دست خودت نیست اما باز هرسال نزدیکش که میشود دست و پایم را گم میکنم ... مثل کودکی بی قرار و بدقلق میشوم که تا به خواسته اش نرسد زمین و زمان را به هم میدوزد ...آخر میدانی ؟ این تکرار از آن هایی است که هیچ وقت تکراری نیست! هرسال قصه ای جدید با خودش می آورد و تو باز هم مغلوب همیشگی اش هستی!... اینکه نمیدانی آخرش چه میشود! تا لحظه آخر نمیدانی رفتنی هستی یا ماندنی... و بین این دو، تمام تلاش و فکر و ذهنت رفتن است... اما رفتن از کجا ؟ آیا جز این است که میخواهی نمانی؟! مگر نه این است که میخواهی حرکت کنی و ساکن نباشی؟ پس وقتی خواسته ات از اعماق وجود ، حرکت در مسیرشان باشد به هر شکلی که باشد راهیت میکنند و آن موقع است که یا با پای جسمت میروی یا با پای جان ... اما به هرحال میروی! و اگر رفتی مهم است که حرکت داشته باشی! چه بسیار رفتنی هایی که فقط در ظاهر رفته اند... در حالی‌که در این اقیانوس ،مهم حرکت است! سکون در این مسیر راه به جایی نمیبرد... و خداکند از آن رفتنی های درحرکت باشیم که اگر خواهان کشتی نجات ایم باید در جریان باشیم! شرکت کننده: Zei000 - | 🌱 | @Basij_psycSBU