•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
ما گریه میکنیم...
ما گریه میکنیم که شوری به پا شود
ما گریه میکنیم جهان جا به جا شود
فریاد میکشیم حسین است عشقمان
با عشقْ عاشقانه جهان آشنا شود.
ما درد میکشیم که درمانمان دهی
دردی که میکشیم دوا را دوا شود
کم گریه کردهایم که باید قضا کنیم
ما گریه میکنیم که شاید قضا شود
ما ورشکستهایم ضرر کن حسین جان
ما را بخر خرابهی ما با صفا شود
از ذره کمتریم گدای شما شویم
عیسی ابن مریم آمده اینجا گدا شود
مدیون روضهایم اگر زندهایم ما
ما زندهایم روضه در عالم بنا شود
شکل عروضی بدنت آتشم زده
این شعر پاره پاره نباید هجا شود
بعد از نماز عصر به گودال آمدند
بعد از نماز عصر جهان پر بلا شود
چنگی به موت زد، سرِ تو... بگذرم ولی
در باد گیسوی تو نباید رها شود
شاعر: زهرا رجبی
شرکت کننده: zaher
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
_حریم امن_
ای که تو را خوانده اند مرهم درد جهان
درد مرا مرهمی ای نفس بی کران
ای حریم امن من ، تو را نجوا می کنم تا در غبار شب های مه آلود و روزهای تار که بر زندگی ام سایه می افکنند ، ناجی من باشی.
صدایم را می شنوی ؛
ای که اعتبارت ، آبرویم می خرد
ای که نامت ، حزن از درونم می برد
درد ها دارم بسی ناگفته تنهایم نذار
چه خوش است که صدایم را در میان این هیاهو می شنوی ، خوش تر از آن نجوایی است که به سوی من رهسپار می سازی .
گویا آرامش یافتم، دمی صحبت با تو روح و جانم را پالایش می کند و مرا به بیماری بدل می سازد که شفا یافته است .
ای که ندیده تو را دوست می دارم
ای که نیامده دلتنگ آمدن به سوی تو هستم
ای کشتی نجات ؛ در اعماق این دریای نیستی که هستی ام از توست ، آرزویم این است ، میزبانم باشی و من تا ابد، دامن کشان مهمان تو باشم .
شرکت کننده: Maedeh
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
بسم رب الحسین (ع)
دلتنگی ام اشک میشود و در گوشه چشمانم مینشیند و گه گاهی با پیام خداحافظی این و آن سرازیر میشود ...
قصه هر سالمان است... تکراری شیرین و پر از سردرگمی ... میدانی که میخواهی بروی اما نمیدانی آخرش میروی یا نه !
فکر میکنم دیگر دستم آمده که این سفر هیچ چیزش دست خودت نیست اما باز هرسال نزدیکش که میشود دست و پایم را گم میکنم ... مثل کودکی بی قرار و بدقلق میشوم که تا به خواسته اش نرسد زمین و زمان را به هم میدوزد ...آخر میدانی ؟ این تکرار از آن هایی است که هیچ وقت تکراری نیست! هرسال قصه ای جدید با خودش می آورد و تو باز هم مغلوب همیشگی اش هستی!...
اینکه نمیدانی آخرش چه میشود! تا لحظه آخر نمیدانی رفتنی هستی یا ماندنی... و بین این دو، تمام تلاش و فکر و ذهنت رفتن است...
اما رفتن از کجا ؟ آیا جز این است که میخواهی نمانی؟! مگر نه این است که میخواهی حرکت کنی و ساکن نباشی؟ پس وقتی خواسته ات از اعماق وجود ، حرکت در مسیرشان باشد به هر شکلی که باشد راهیت میکنند و آن موقع است که یا با پای جسمت میروی یا با پای جان ... اما به هرحال میروی!
و اگر رفتی مهم است که حرکت داشته باشی! چه بسیار رفتنی هایی که فقط در ظاهر رفته اند... در حالیکه در این اقیانوس ،مهم حرکت است! سکون در این مسیر راه به جایی نمیبرد...
و خداکند از آن رفتنی های درحرکت باشیم که اگر خواهان کشتی نجات ایم باید در جریان باشیم!
#دلنوشته
شرکت کننده: Zei000
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
بسماللهالرحمنالرحیم
هنوز در باورم نمیگنجد، هنوز هم همهچیز شبیه یک رویا به نظر میرسد. رویایی که در آن من، کاتبی از سرزمین پارس در خاک عراق قدم برمیدارم. رویایی که تا چند روز پیش آنقدر دور بود که دستم به آن نمیرسید و حال دارم در آن نفس میکشم. اینجا آسمان صاف صاف است و آفتاب با تمام توان دارد میتابد. دارم قطره قطره آب میشوم، آب میشوم و در حوالی کربلا به زمین فرو میروم. بخار میشوم و تا بینالحرمین میروم، دورش میگردم و شبنمی به روی گنبدش میشوم. سرم از گرما درد میگیرد، چشم میچرخانم. لیوانی شربت آبلیمو میگیرم و مزه مزهاش میکنم. حالم روبه راه تر میشود. شماره عمودها آرام و با حوصله عوض میشوند. روبه رویم دخترکانی کنار هم لبیک یاحسین را فریاد میزنند. پلکی بعد دستی مهربانانه آب خنک تعارفم میکند. لاجرعه سر میکشم:" سلامبرحسین!" پاتند میکنم. دارم زیر لب چیزکی زمزمه میکنم که ناگهان صحنهای متوقفم میکند. دخترک دو، سه سال بیشتر ندارد. چادر مشکی صورت زیبایش را قاب گرفته است. عینک بنفشش او را نمکین تر میکند. خواهر بزرگترش یک آب دستش میدهند و دخترک با قدمهای کوتاه آب را به یک زائر تعارف میکند و دوباره از نو! انگار جهان برایم متوقف میشود، همه چیز میایستد تا من بتوانم دخترک را خوب تماشا کنم، تا بتوانم دقایقی محو تماشای خادمی دخترک باشم. کمی بعدتر باز دارم در طریقالحسین راه میروم. دیدن دخترک زلالم کرده است، روحم عطر ریحان میدهد. کلمهها توی سرم هوریز میکنند، باید بنویسم که انسان میرود و کلمههایش میمانند. مینویسم، کتابت میکنم دخترکی را که آب دست زائران حسین میداد. هنوز توی فکر دخترک هستم که پایم با دیدن تابلوی" به کربلا خوش آمدید" سست میشود. درست میبینم؟ اینجا کربلاست؟! سر پایین میاندازم و گامهایم آرام میشوند. در آستانه ورود به کربلا سکوتم و سکوت! گاه زبانم به چند کلمهای روضه و شعر میچرخد و هیچ! اینجا کربلاست، سرزمین روضهها، محل وقوع حادثه و اینجا تو در بطن ماجرایی. اینجا روضهها عمیقتر میشوند. اینجا تو لیوان آب را که نگاه میکنی، آن یکی دو قاشق چایخوری که آخرش مانده را میبینی یک صدایی در سرت میگويد:" علی اصغرش با این سیراب میشد، چرا ندادند..." تو اینجا آب دادن پدر به دخترش را که میبینی، سایه گرفتن خواهری برای دخترکی را که میبینی به اعماق تاریخ پرت میشوی، به محرم سال ۶۹ هجری قمری. اینجا زمان معنایی ندارد. چند ده عمود مانده به حرم میایستم، باد گرمی به صورتم میخورد و خارها توی بیابان میدوند. هنوز روی زمین خون خشک شده هست. روی زمین مینشینم و روی خون دست میکشم، شاید قطرهای از خون علی اکبرش باشد. بلند میشوم، خاک چادر میتکانم. مرد با سینی روی سرش خرما تعارف میکند، موکبها آب پخش میکنند. به پلکی به کربلا برمیگردم، هنوز ده روزی مانده تا زینب دوباره به این سرزمین برسد. سکوت در خاک کربلا خیمه زده است. حزن دارد بند بند وجودم را از هم متلاشی میکند. جلوتر میروم، قد میکشم و میفهمم تا قتلگاه چند صد متر بیشتر فاصله ندارم. پلک میزنم، گنبد طلایی قاب چشمانم را پر میکند، اشکهایم میریزد، دلگیر از دنیا به اینجا رسیدهام. میدوم. از زیر پایم خاک بلند میشوند. روی زمین پر از شمشیر و نیزه شکسته است. پایم به یکیشان گیر میکند. زمین میخورم. کفشم از پایم درآمده و کمی آنطرفتر روی زمین است، دهانم مزه خاک کربلا میگیرد. نمیتوانم بلند شوم. چند دست مهربانانه از زمین بلندم میکنند. مرا گوشهای مینشانند، آب تعارف میکنند، قطره قطرهاش را با خجالت میخورم. باز بلند میشوم. سریع گام برمیدارم، کوله و کفشم را به امانتداری حرم میسپارم. خودم را در حرم پیدا میکنم، روی خاک دست خطی میبینم. میدوم، خم میشوم تا بخوانمش. نوشته است:"هذا قبر حسین بن علی بن ابی طالب. الذی قتلوه عطشانا" گریه میشوم، بین اشکها خودم را در آغوش ضریح پرتاب میکنم، تمام تنم خاکی میشود، بوی تربت میگیرم. در گوش خاک نجوا میکنم. فرصت کم است، باید بروم. از ضریح دور و دورتر میشوم.
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - بسماللهالرحمنالرحیم هنوز در باورم نمیگنجد، هنوز هم همهچیز شبیه یک ر
برمیگردم، میگویم:" همه سلام رساندند آقا! همه خادمهای توی مسیرتان، همه آنهایی که غذا تعارفم کردند، همه کسانی که دست زائرانت آب خنک دادند، آن پسرکی که شربت را هم زده بود، بچه هایی که لبیک یا حسین میگفتند، کسی که موکب را جارو میکرد که برای شب تمیز باشد، آن دخترک سه ساله هم سلام رساند..." عقب عقبمیروم . چانهام هنوز میلرزد اما پر از آرامشم. حادثه دوباره اتفاق میافتد. به اشکهایی که وقت روضه میریزیم قسم که انگار هر بار حادثه را روایت میکنیم دوباره از نو اتفاق میافتد! انگار هر اربعین دوباره زینب به کربلا میرسد.
من، کاتبی از سرزمین پارس دارم در کربلا قدم میزنم، محل وقوع حادثه و من باید روایتش کنم، که من میروم و کلمه ها میمانند...
شرکت کننده: razav
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
چشم هایم را ببین.
این اشک ها فقط از شوق دیدار توست که سرازیر شده.
آمده بودم درد هایم را بگذارم، سبکبار برگردم، برگردم و دوباره بدوم.
آمده بودم بگویم بدون تو هیچ کجا را نمیخواهم.
آمده بودم بگویم.
همه چیز را.
تمام آن چیز هایی که هیچ کس نباید میشنید.
آمده بودم آن پنجره های طلایی را بغل کنم، چشم بدوزم و بگویم.
مستمع وقتی تو باشی، زبان باز میشود.
طبیب وقتی تو باشی، بیمار شدن لیاقت محسوب میشود.
اما غم آنجایی شعله کشید که گفتن باید "مرد" باشی تا تو را به حریم امن حرم راهت دهند.
من اما ضعیفه بودم.
نمی دانم دقیقا برای کدام گناهم لیاقت این دیدار را که از اول برایش کلی برنامه ریزی کرده بودم را از دست دادم. نمیدانم.
اما تمام برنامه هایم خط خطی شد.
تمام نقشه هایم برآب.
نشستم.
زل زدم به سنگ حرمت.
گفتم.
اما در دلم ماند.
شرکت کننده: Mohaddeseh
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
در هیاهوی موکب ها و نجوای روضه خوان ها، باز هم نگاهم به پرچم توست. تا چشم باز کردم و خود را شناختم، زیر همین پرچم بودم. تا راه گم می کردم و گمراه می شدم، تکان پرچمت، راه را نشانم می داد. پرچمت حکایت ها دارد...
پرچمت بدجور روسیاهم کرده. نمی دانم با کدام حساب منطقی و با کدام حساب منصفانه ای اینجا، رو به روی پرچمت ایستاده ام. با کدام دلیل متقنی باز هم این پرچم، رو به من نشان داده است؟ نمی دانم. حُکماً به حساب تمام بی معرفتی هایم نباید زیر سایه پرچمت می بودم. و حال مانده ام که من، مستغرقِ دریای گناه و کجروی، چطور زیر سایه پرچمت ایستاده ام؟ روسیاهم...
پرچمت همیشه هوای ما بیچاره ها را داشته. نمک گیرمان کرده. ما را مجذوب آن جذبه بی پایان کرده. نگاهمان به پرچمت دوخته شده که مبادا راه را گم کنیم و گم شویم...
به دهر، هر خبری هست، زیر پرچم توست
اگر کسی درِ دیگر زند ز بیخبری است...
شرکت کننده: taha
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】 - در هیاهوی موکب ها و نجوای روضه خوان ها، باز هم نگاهم به پرچم توست. تا چش
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
در هیاهوی هیچ و پوچ دنیایی و غرق لذات واهی و در هجوم هزار و صد هزار دلیل ناموجه برای چسبیدن به این زندگی فانی، چند روزی دل را به دریا میزنی و راهی سفر عشق میشوی. اربعین؛ نمیدانی و نمیفهمی با کدام حساب بیمنطق و غیرعاقلانهای باز هم اینجایی. چرا و چگونه تو را راه داده اند؟! مگر به هر کسی اجازه حضور میدهند؟ هیهات... چشم میبندی و خود را چونان دانش آموزی در مدرسه مکتب حسین"ع" میبینی که معلم آن خون سرخ و تازه او است. خود را در اقیانوس بیپایانی میبینی سوار بر کشتی نجات که فانوس آن پرچم حسین "ع" است و تو مأنوس و غرق در این عزای غم و ماتم. چند روزی بلیط عشق خریدهای و سوار بر قطارِ روزگار، همراه با شمار کثیر عزادار، رو به سوی یار و دلدار... و خودت خوب میدانی اربعین ایستگاهی است ما بین خاموشی و بیداری. ایستگاهی است ما بین پریشانی و سرزندگی. ما بین بی نظمی و تنسیق... پا به طریق می گذاری و دلت را می دهی دست صاحب این طریق. و حس می کنی در تمام مسیر، در رسیدن به اولین عمود، در طعم شیرین شربت آبلیمو، در عرق ریزان گرمای 50 درجه، در نوشیدن چای عراقی و خوردن قیمه نجفی، در تاول زدن ها، خستگی ها، در نگاه به عکس های شهدا پای هر عمود، در اولین نگاه به گنبد ابوفاضل، در حرم، در نگاه به چشم های خیس و گریان در حرم، در نوای مطنطن لبیک یا حسین کنار ضریح، در آخرین نگاه به ضریح، در راه بازگشت، در تمام این لحظات نگاه خاص کسی را با تمام وجود حس می کنی. گویی از ابتدای مسیر حواسش به تو بوده، مراقبت بوده، در طول مسیر کنارت بوده، و حالا در راه بازگشت هم، پا به پای تو آمده. تو را بدرقه می کند برای یک شروع تازه. شروع یک زندگی تازه. بسم الله....
شرکت کننده: taha
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ♥️】
-
از شلوغی مرز مهران،
از ریگهای داغ و بادهای گرم،
از کودک سه ساله که با شوق، این طرف و آن طرف میدود تا اندک کمکی به زائران کند،
از موکب دارانی که سرمایهشان را با عشق خرج این مسیر میکنند،
از غروب غمناک مشایه،
از دل بیقراری که برای وصال به یار صبر و طاقتی ندارد،
از اولین دیدار پشت پردهای از اشک،
از ازدحام حسین گوی بین الحرمین،
از شکستن بغض،
از فوران حروف و واژهها از چشم،
و از.... نمیدانم
اینها، چیزهایی بود که خواندم؛ چیزهایی که رفتگان توانستند بنویسند؛ که قدرت قلم در مقابل شکوه و عظمت به تو رسیدن، چیزی نیست.
اما قصهی من، قصهی جاماندن است؛ نرفتن و نرسیدن. هر سال خود را دلداری میدهم به اینکه طلبیدن است دیگر، خدا را چه دیدی؟ شاید فرجی شد و امسال، تو هم راهی شدی.
ولی شاید کربلایی شدن من، در کربلا نرفتن است.
که چقدر میتوانم حس و شور به حسین رسیدن را تجربه نکنم و حسینی بمانم؟
چقدر هم قدم اربعینیها نباشم و رهرو این مسیر بمانم؟
با گره نخوردن دستم به ضریح حضرت پدر، چقدر میتوانم شیعه چنین مولایی باشم؟
با قدم برنداشتن، لبیک نگفتن و گریه نکردن در بین الحرمین، چقدر میتوانم سرباز این ولایت باشم؟
شاید اصلاً، دنیا با دوری از تو میخواهد هوای فراموشیت را در سر بپروراند؛ به هر حال با تو بودن، در مسیر تو قدم گذاشتن، سخت است. اما گویا نمیداند "حلوا به کسی ده که محبت نچشیده".
مولا! خواسته من از شما، خودتان هستید. شما کسی که به این پرندهی کوچکِ زندانی، حکمِ رهایی، آزادگی و برحق بودن دادید. یا سفینة النجاه، ای آنکه امیدم همه به دستانِ رهایی بخشِ توست؛ در این آسمانِ طوفانیِ غبار آلود، خودتان راه درست پرواز را نشانم دهید.
شرکت کننده: nooonalef
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
•| بسیج دانشکده علومتربیتی و روانشناسی |•
🖋مسابقهی【قلم ِ اربعینۍ】 ـ برای شرکت در اینمسابقه خاطره، دلنوشته و یا متن ادبی خودتون رو با محوریت
با عرض سلام،
خدمت تمامی همراهان گرامی!
ممنونیم که تا به اینجا
در مسابقه قلم اربعینی،
ما رو یاری کردید :)
ما در این مرحله از مسابقه،
نیاز به داوری ِ شما بزرگواران،
در زمینهء آثار شرکتکننده ها داریم.
لذا در صورتی که نوشتههای ارسالی شرکت
کنندههای عزیز رو مطالعه کردید،
وارد لینک زیر شده و
به دو تا از بهترین نوشتهها رای دهید:)🌱
منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم..
- https://survey.porsline.ir/s/rerSpJu7
-
#حب_الحسین | #اربعین
🌱 | @Basij_psycSBU
.
«احساس تهی بودن»
معمولا ناشی از آن است که
فرد خود را در تاثیرگذاری بر زندگی خود و دنیایی که در آن به سر میبرد، ناتوان احساس میکند!
- رولو می
#دانشجو | #هویت_انسان
🌱| @Basij_psycSBU