هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- بیا سوار شو تا سـ.گ نشدم.
نچی کردم:
- برو مامانتو سوار ماشینت کن که تا گفت نوه میخوام توهم قبول کردی.
عصبی غرید:
- بازم قبول میکنم!!!! زنـ.می لامـ.صب.
خواستم از کنارش رد شم که صداشو شنیدم:
- اگه تا 9 ماه دیگه یه 2 قلو ننداختمت تو بغـ..لت معین نیستم.
نفهمیدم چیشد که یهو...❌🥨🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
به رگ های دستش نگاهی انداختم و گفتم
– من باید سر کلاس...باید برم به تدریسم برسم آقای علیرضا فتحی !!
به چشمام زل زد و در دفتر و بست و گفت
– همینجا هستی خانوم معلم کوچولو!!
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
آب دهـ..نـم و قورت دادم و با استرس نگاهش کردم که گفت:
– تو همین دفتر معلما ، ع.قدت میکنم
فقط هرچی گفتم ، بگو قَبلتُ ..🤫❤️🔥❕
گپمون: https://eitaa.com/joinchat/812385986C1c6187e654
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
از همون روزی که اسمم رفت تو شناسنامهی یاسین، خالم و دختراش شدن کابوس زندگیم؛ شدم حمال بیجیرهومواجبِ خونهشون. برای یاسین هم فرقی با یه همخونه نداشتم؛ فقط کسی بودم که هر وقت میلش میکشید، بدون ذرهای عشق و محبت ازم استفاده میکرد و بعدش میرفت سراغ رفیقبازی و شیطنتهای خودش.
من، آوا… همون دختری بودم که مادرش تو اوج جوونی با شاگردِ مغازه فرار کرد و پدرش که نتونست ننگِ این بیآبرویی رو تاب بیاره، منو آوارهی خونهی مادربزرگ کرد.
من همهی این دردا، تنهاییها و تحقیرها رو به جون خریدم و دندون رو جگر گذاشتم… تا اینکه یه روز، یاسین زل زد تو چشام و تیر خلاص رو بهم زد: «آوا… اگه واقعاً دوستم داری، ازم جدا شو!
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ لامصب چشم همه دخترا انقد درشته؟؟؟؟ یا توعه نیم وجبی انقدر چشم داری
- تو که دختر زیاد دیدی از من میپرسی شوهر صوری
صداش بم شده بود چشماشم خون بود
+ که عقدمون صوریه
و یهو ادامشو اینجا بخون😬📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
رمان←جنتلمنِمن🕊🖤
خلاصه:
علی یه پسر مغرور ساکته که ته دلش عاشق نوراست؛ دخترخالهای که حتی خبر نداره دل علی فقط واسه اونه میزنه.اما مشکل اینه که نورا یکی دیگه رو دوست داره، واسه همین علی همیشه عشقشو قورت میده اما نورا، برخلاف دلش، مجبور میشه با علی ازدواج کنه؛ ازدواجی که واسه نورا اجباره، ولی واسه علی شیرینه🥺🔥
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7