هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
لبهی بالکن وایساده بودم. از پایین، منظره رو نگاه میکردم و ته دلم میدونستم تا چند دقیقهی دیگه قراره از این دنیا محو بشم.
-پریماااهههه!
برگشتم سمت صدا. خودش بود… همون کسی که یه روزی عاشقش بودم و یه روزی هم منو رسوند به این نقطه. فقط خیره موندم تو چشمهایی که تا یه مدت همهی دنیام بود.
-بیا اینطرف، لطفاً…
عصبی خندیدم.
+بیام که دوباره لهم کنی؟ آره؟ خیلی خوبه!
یه مکث کردم، بعد با یه سرخوشی تلخ گفتم
+چند دقیقهی دیگه… هیچ "پریماهی" وجود نداره. برو، برو پیش عشق جدیدت. زندگی کن.
همچنان خیره تو چشماش بودم و دستهام کمکم میله رو شلتر میگرفتن که...🔥😢
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
-من میخوام!
با تعجب نگاش کردم.
+چـ… چی رو؟
-یه دختر. شبیه خودت.
چشمهام گرد شد. «برو بابایی!» نثارش کردم، که که تو هوا معلق شدم…
-به من میگی برو بابا،صبر کن.
با چشمهای شوکه نگاش کردم که...🙈📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا