هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
- آخ دستمو شکوندی فواد آروم تر...
با چشم های عصبیش نگام کرد:
- اون مرتیکه چشم از روت برنمیداره اونوقت انتظار داری آروم باشم؟؟
ملتمس جواب دادم:
- باشه ببخشش ولش کن تو شوهرمی به خاطر من..
پوزخندی زد:
- نترس نوبت توام میشه کوچولوم... حساب تو یکی رو هم بعدا میرسم تا یاد بگیری دیگه انقدر خوشگل و د.لبر نباشی!😬⛔🔥
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
- دیگه دل.بری نمیکنم بذار برم! چشماش سرخ شد: - پس قبول داری دل.بری کردنات زیاد شده فسقلی... مظلوم گفتم: - خب چمیدونم شوهرمی گفتم یه واست ناز کنم.. یهو نگاهش برق زد: - چی میشه علاوه بر شوهرت بابای بچتم باشم و . یهو..❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 19 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا