هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
#رمان.کاملا.واقعیه
#پارت_1
با تمام سرعت پا برهنه می دویدم.
سنگینی لباس عروس بدجوری داشت اذیتم میکرد.
جلوی دستو پامو گرفته و سرعتم کم میکرد.
بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم ،
دویدم وسط خیابون و اصلا حواسم به هیجا نبود.
فقط میخواستم تا جایی که میتونم فرار کنم.
قصد داشتم برم اون سمت خیابون که با صدای بوق ماشینی تو جام ایستادم و سرمو بالا اوردم.
همون لحظه ماشین شاسی بلند مشکی رنگی با سرعت نسبتا محکمی بهم برخورد کرد.
محکم روی زمین افتادم و درد بدی زیر دلم و کمرم پیچید.😱❌❌
برای خوندن ادامه رمان فول هی/جانی و عاشقانمون بزن رو پیوستن:😍
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
- دیگه دل.بری نمیکنم بذار برم! چشماش سرخ شد: - پس قبول داری دل.بری کردنات زیاد شده فسقلی... مظلوم گفتم: - خب چمیدونم شوهرمی گفتم یه واست ناز کنم.. یهو نگاهش برق زد: - چی میشه علاوه بر شوهرت بابای بچتم باشم و . یهو..❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا