هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
داشتم آهنگ گلپری میخوندم که یهو دیدم پسر خوشتیپ ماشین کناری شمارهاش رو سمتم گرفت
چی؟ جرئت کرد به من شماره بده؟
ماشینو یک گوشه نگه داشتم که حسابشو برسم ولی پسره از ماشینش شیرجه زد بیرون و توی ماشینم پرید. یا جد سادات!
+چیکار میکنی دیوونه؟ برو بیرون!!
-چرا؟ خودت مگه نیاستادی؟
+آره ولی درواقع میخواستم...
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-چقد حرف میزنی! و بعد چشمکی زد و...🤣🙈❌
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
_بگو ببینم تو کدوم احمقی هستی؟ از کجا ظاهر شدی که یهو پسرخاله شدی؟ همین الان از ماشینم برو بیرون!!!
خنده ای سر داد که اینبار از حرص فریادی زدم و یک مشت محکم بهش زدم. با بهت بهم خیره شد ولی بعد...😐📵
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 3 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
هدایت شده از عضو شو شارژ بگیر
با ناباوری زل زدم بهش. دهنم باز مونده بود.
-آخه احمق، تو واقعا فکر کردی من ازت خوشم میاد؟
بغضم ترکید و هقهقم رفت هوا.
+یعنی... یعنی چی؟
یه پوزخند نشست رو لباش و آروم اومد نزدیکتر.
-فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم که باهات موندم؟... من فقط میخواستم تلافی کنم... انتقام بگیرم که خب، گرفتم.
داد زدم
+لعنتی! این بچه تو شکمم چی؟ این بچه که خودت باعث و بانیش بودی، چی میشه؟ بگووووو
با عصبانیت اومد سمتم و....😭
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7
هدایت شده از عضو شو شارژ بگیر
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
سینی رو برداشتم و سمت کارن،نامزد زوریم رفتم و لیوان رو جلوش گرفتم.
+ممنونم محیا.
به چه جرئتی منو با اسم صدا میزد؟ نشونت میدم!
لبخند شی.طانی زدم و سینی رو کمی خم کردم. وقتی متوجه نقشهام شد دیگه دیر شده بود.
همه چای روی پاش ریخت و فریادش به هوا رفت.
از جاش مثل فنر جهید و...🤣🚷
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
هیجانی ترین رمان ایتا <محبوبــــِ قَلبم>🍓