eitaa logo
بـاوان|نـورا‌نـوشـت؛
2.3هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 خدمات: @Luna128 نویسنده؟ @Noora_315_Mt هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
کمی گذشت و همه گرم صحبت شده بودند.کیمیا هم که آدم اجتماعی بود ، کم کم با من رفیق شده بود.بعد از مدتی چشمان درشتش درشت تر شد و از روی لباس ها و چیز های گلگلی ام ، علاقه ام به گل را فهمید.گویی که جرقه ای در ذهنش زد ، از جایش بلند شد و با صدایی آرام و یواش ، دستم را کشید. _بیا بیا... من هم بدون هیچ صدایی بلند شدم و دنبالش راه افتادم.دمپایی پایش کرد و من هم کفش هایم را.فکر میکردم حیاطشان دیگر جایی ندارد.ولی از یک باریکه رد شد و من هم به دنبالش.قدر سه ، چهار متر عرض آنجا بزرگ شد و چشمانم درشت شد و درخشید . +چقدر اینجا قشنگههه. گلخانه ای کوچک و باریک بود.مانند کوچه ای فقط مخصوص گل ها.زیر گلدان ها هم ، چهار پایه های رنگارنگ بود.رنگ های پاستیلی صورتی ، آبی و سبز . واقعاً زیبا بود. کیمیا دست هایش را باز کرد و هوای خنک آنجا را توی ریه هایش کشید و آرام بیرون داد. _من عاشق اینجام .. دو چهار پایه خالی را برداشت و نشستیم. _من ، هر وقت حالم خوب نیست میام اینجا.آرامش میده بهم.یا مثلا وقتایی که پارسا یکاری می‌کنه دعواش نمیکنم اول میام اینجا آروم میگیرم بعد تصمیم می‌گیرم. گل خشکیده و پژمرده ای آن ته بقیه گل ها بود.کیمیا ناراحت او را برداشت و دستش را لای برگ های سستش کشید. _ببین این خشک شده...شاید به خاطر این که اون پشته و من نمی‌بینمش.درسته کلی گل و جلوشن و من بهش آب میدم ، ولی گل ها هم احساس دارن انگار.ناراحت و پژمرده میشن. +آخی. _تا حالا نشده کسی نتونه منو با گل خر کنه.آهااا چرا چرا یبار. کنجکاو دست هایم را زیر گونه هایم گذاشته و لبخند زدم. +کی؟ او هم نفس عمیقی کشید. _تو دانشگاه.. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_آره دیگه تو دانشگاه بود . +خب چیشددد . _اممم ببین یه پسره اومد بهم دست گل داد و درخواست ازدواج داد منم آدمی ام زود دستپاچه میشم ولی اون لحظه با قاطعیت همون گل رو پرت کردم تو صورتش.تا خواست دهن باز کنه و بد و بیراه بگه یه چیزی داشتیم صدا ضبط می‌کرد الحمدالله تو جیبم بود زود فعالش کردم و صداشو ضبط کردم نشون بدم به مدیر دانشگاه. +چه مشکلی داشتی باهاش؟ _مکالمش با رفیقشو شنیده بودم و فهمیدم برا چی این کارو کرده بود. +براچی؟ _محمد درسش خیلی خیلی عالی بود ، اونم رقیبش بود . فقط میخواست این کارو کنه که لج اونو در بیاره.اصن نمیدونم چرا از فکر دکتری اومد بیرون.آهان چرا چرا یادم اومد.. جمله ی آخرش را ، با چهره ای غمگین و لحنی محزون گفت. +چرا؟ _تو دانشگاه ، یه زوج بودن که با زنه دوست بودم و یه چند سال ازم بزرگتر بود.یه دختر سه ساله داشتن و دوباره باردار بود.تا این که... دست هایش را توی پیشانی اش فرو کرد و سعی کرد آرام بگیرد ؛ قلبش را گرفت و چشمانش را به هم فشرد و ادامه داد. _اسم دخترش تسنیم بود.یه دختر ناز و سرخ و سفید ، با چشم و ابروی مشکی و موهای بلند لخت و سیاه... قند تو دلت آب می‌کرد کلا بامزه حرف می‌زد و خوشگل بود.تو راه شمال تصادف کردن...دختر‌ و جنین توی شکم مادر کشته شدن... بغض به گلویش چسبید و چشمانش را به هم فشرد ، من هم دستم را روی پایم کشیدم و حالم عوض شد. _تسنیم چند روزی تو کما بود.خیلی از چیزاشون و فروختن تمام پول هاشونو دادن برا درمانش ، ولی نشد... و خب اون چهار ساعت قبل مرگش ، پولشون به درمان بیشتری نمی‌رسید.برا همین هم پدر تسنیم چون میدونست برادرت و محمد ماهرن ، ازشون خواست تمام تلاششونو بکنن.ولی تسنیم بعد چند ساعت جلو خودشون تموم کرد.واقعا وضعیت بدی بود.اونا فکر اینجاشونو نکرده بودن اگه دکتر بشن ، و مثل الان مریضشون جلو چشم خودشون فوت بشه ، بعد حال خانواده هارو ببینن ، چقدر حال خودشون بد میشه...برا همین اتفاق بیخیال شدن.من هم همینطور.البته که خب خودمم زیاد شیطونی میکردم و رو مخ معلما بودم.البته میتونستم برم زنان و زایمان ولی اگه مادر یا بچه حین عمل می‌مردن خودمو نمی بخشیدم . اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و سعی کرد لبخند بزند. _ببخشید حالت و بد کردم.خیلی حرف زدم. گلویم که از بغض گرفته بود را صاف کردم و سعی کردم من هم لبخند بزنم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
کیمیا نگاهش را از روی گل برداشت و به من خیره شد. _دیگه کلا ایران میمونین ؟ +دو ماه عراق ، دو ماه ایران . مصطفی هم همینطور . _خونت تو اینجارو دیدم ، خیلی قشنگ بود.وسایلش هم‌ توش همه چیده شدس و زیبا . +جدییی؟ _اوهوم. +کجاس؟ _اون خونه کناریمونو دیدی در سورمه ای ؟ اونجاس.بیا ببرمت.همینجا منتظر بمون کلید و بیارم. کمی منتظر شدم و بعد از چند لحظه برگشت . دستم را کشید و من هم پشت سرش راه افتادم.کلید را توی در انداخت. تا در را باز کرد ، از حیرت و ذوق دست هایم را جلوی دهانم گذاشتم و چشمانم ریز شد.حوض آبی اش ، حیاط بزرگش ، خانه ی مانند قصرش ، درختانش که پر از شکوفه های صورتی بود ، همه و همه رویایی بودند. دوباره دستم را کشید و من را سویی دیگر برد. _صبر کن اینجارو هم نشونت بدم بعد میریم تو خونه. در گلخانه ای را باز کرد که قشنگ تر ، بانشاط تر و بزرگ تر از گلخانه ی خودش بود. انگشتانش را روی گلبرگ گلی کشید و چید.کمی گل را میان انگشتانش چرخاند و به دستم داد.بویش مانند رنگ نارنجی اش ، دل‌نشین بود.کیمیا روی پاشنه ی پا چرخید و‌ گل را دوباره توی گلدان گذاشت. _نمیدونم گفتم شاید تو هم مثل خودم گل دوست داری ، همش با سلیقه خودمه. +خیلی خیلییی قشنگننن. خندید و از آنجا بیرون رفت و من هم به دنبالش. از دو پله ی کوچک ایوان بالا رفت و در خود خانه را باز کرد.پایم را روی پارکت های چوبی اش گذاشتم و با حیرت تمامش را نگاه کردم. +اینجا از تمام خونه هایی که تو ذهنم میساختم باشکوه ترهههه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
شاید کمی کوچکتر از خانه ی خودمان بود ، ولی سادگی اش مرا شیفته ی خود می‌کرد.کیمیا دست در جیبش کرد و کلید خانه را کف دستم انداخت. قبل از این که من حرفی بزنم ، سر و رویش را درست کرد و سمت در خانه رفت. _شما یکم اینجا بمونین استراحت بکنین ، بعدم چمدون ایناتونو از اون خونه بیارین. خواستم چیزی بگویم که رفت.توی این فاصله ، به اتاق ها و آشپزخانه سر زدم.تمام وسایل به زیبایی چیده شده بودند.کمی بعد ، صدای زنگ خانه بلند شد.دمپایی های مشکی دم در را پوشیدم و در را باز کردم؛کمی عقب رفتم و سرم را از میان در بیرون بردم.صالح بود.لبخند زدم و در را بستم. _چه بی خبر گذاشتی رفتی. +یهویی شد دیگه. دیگر چیزی نگفت.لب حوض نشستم و دستم را میان آب زلالش کشیدم.کمی سرد بود و باد شروع به وزیدن کرد.صالح سمتم آمد و دستش را میان موهایش کشید. _چایی بیارم ؟ مثل بچه ها پایم را روی زمین کوبیدم و روسری ام که باد تکانش میداد را از میان سرم شل کردم. +چرا هی چایی ؟ من همش قهوه می‌خورم. _خب منم همش چایی می‌خورم. +برا خودت چایی بریز ، برا من ، قهوه. او که دیگر حوصله ی بحث نداشت ، تسلیم شد. _تلخ یا شیرین؟ +تلخِ تلخ . مزه اش را تصور کرد و چهره اش را درهم کشید.تبسم بر لبم نشست و صدای زنگ در بلند شد. تا در را باز کردم ، کاغذی از لای در افتاد و کسی آنجا نبود.تای کاغذ را باز کردم و رویش به عربی نوشته بود: ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
زیر نظرت دارم . دستانم شروع به لرزیدن کرد و کاغذ را تکان داد.در را بستم و زیر لب زمزمه کردم. +نکنه اون زنه باشه.. ناگهان حضور صالح را احساس کردم که به متن نامه خیره شده بود.ترسیدم و نفسم حبس شد. او چشمانش را تنگ کرد و به رنگ پریده ام نگاه کرد. _کدوم زنه؟ زبانم بند آمده بود و هیچ نمیگفتم.کاغذ را از دستم کشید و با نگاهی مرموز ، دوباره به چشمانم نگاه کرد. _کی زیر نظرت داره؟ از ترس تصور دوباره ی آن روز و اتفاقات تلخی که آن زن پوشیده و سیاهپوش برایم ساخته بود ، قدمی عقب رفتم.هیچ وقت نتوانستم برای آن اتفاق گریه کنم و خودم را خالی کنم.در قلبم دوباره زنده شده بود و ترس و زخم زبان هایش ، واضح تر توی ذهنم مرور میشد. بغضم ترکید و روی زمین نشستم و صدای هق هقم بلند شد.تا آن روز غم و غصه هایم را نگه داشته بودم و دیگر طاقت نداشتم.مانند زخمی که دوباره زنده شده بود. چهره ی صالح از آن حالت مرموز خارج شد و رو به رویم نشست.اشک هایم آرام گرفتند و هق هقم تمام شد.خیسی چشمانم نمیگذاشت درست او را ببینم.با گوشه ی آستینم چشمم را خشک کردم و سینه ی پر از نفسم را به آرامی از دندانهایم خارج کردم.صالح بدون هیچ حرفی بلند شد و آب به دستم داد. از صورتش کامل مشخص بود که کنجکاو و نگران بود.نفسی تازه کردم و با صدای گرفته ی ته گلویم ، همه چیز را تعریف کردم و در آخر ، اشک آخر جامانده ام هم ، بی صدا روی گونه های گرم و سرخم سرازیر شد. صالح سرش را پایین گرفت و لیوان آب را از روی پاهایم برداشت. _اون روز فهمیدم دروغ میگی. بی اختیار لبخند زدم و زانو هایم را آرام تکان دادم. _نباید زیاد بری بیرون از خونه ، یا اگر هم میری ، تنها نرو. سرم را تکان دادم و از جایم بلند شدم‌ و سمت آشپزخانه رفتم.فنجان کوچک قهوه هنوز داغ بود و سریع سر کشیدم. _من برم ماشین و چمدون اینارو از تو خونه بابام بیارم.همینجا بمون ، اتفاقی نمیوفته . +خیلی خب.مواظب باش. ساعت روی میزش را برداشت و به دستش بست. در خانه را باز کرد و رفت و من ، دوباره ترس و تنهایی بر دلم نشست . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مدتی گذشت.سرم را روی پاهایم گذاشته بودم و تکان میدادم ولی با صدای زنگ در ، از جا پریدم.صالح چه زود برگشته بود.به امید و ذوق دوباره دیدنش ، سمت در رفتم.کمی طول کشید تا دمپایی ها را پیدا کنم.داشتم از پله ها پایین می‌آمدم ، که صدایی از پشت در آمد.صدای صالح نبود.صدای شیخ عثمان همان همکار حیله گر پدرم بود.دوباره همان صدای کلفت و گوش خراش با لحجه ی غلیظ عربی .. _دختر عبدالرضا ، میدونم اون تویی.در رو باز کن تا نشکوندمش. بدنم لرزید.هل شده بودم و زبانم دوباره بند آمده بود.برای این که صدایم در نیاید ، با دست لرزانم جلوی دهانم را گرفتم.ولی صدای شیخ عثمان قطع شده بود.شاید رفته بود.اما به چه دلیل؟ کمی بعد دوباره صدای زنگ در بلند شد.گوشم را به در چسباندم و نفسم را حبس کردم.صبر کردم و در را باز نکردم.دوباره در زد و صدایی از پشت در آمد.ولی این دفعه صالح بود. _ضحی کجایی ؟ نفس راحتی کشیدم و به سرعت در را باز کردم.تا میخواست به خود بیاید ، دستش را سمت خانه کشیدم و به سرعت در را بستم. _چی شده؟ انگشتم را به علامت سکوت جلوی دماغم گرفتم و به پشت دیوار اشاره کردم. پشت دیوار خانه که مثل یک راهروی کوچک بود نشستیم و دوباره نفس راحتی کشیدم.صالح با چشمانی گرد شده صدایش را پایین آورد. _میگم چی شده؟ +ندیدیش؟ _کیو؟ سرم را به دیوار چسباندم و چشمانم را بستم.از استرس ، بدجور عرق کرده بودم. +شیخ عثمان... همکار بابام..یکی در رو زد فکر کردم تویی..ولی صدای اون بود..میگفت می‌دونم کی هستی در رو باز کن.به خدا مردم و زنده شدم.اگه دیرتر رسیده بودی معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد!. _دیدم یکی پشت دره.من و که دید فرار کرد.منم وسایل و گذاشتم تو ماشین سریع پیاده شدم ولی گمش کردم.الحمدالله به خیر گذشت.برم وسایل رو بیارم؟ +نه.معلوم نیست چه بلایی قراره سرمون بیاره که.فعلا باید صبر کنیم عجله ای نیست. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/1828587160Ce9a1860c84 برای صدمین بار برا دخترا گپ زدیم ، خوشحال میشیم ببینیمتون😂🕺🏻
یک روز گذشت..و سوالی از روز گذشته ذهن من را درگیر کرده بود.پدرم ، مردی مغرور بود و قدرتمند.از هیچ کس نمی‌ترسید و احساساتش را مخفی می‌کرد.پس چه چیزی باعث شده بود انقدر از شیخ عثمان بترسد؟ او فقط به من گفته بود که خطرناک است.ولی چرا؟ اگر از مادرم جواب سوالم را می‌پرسیدم ، می‌گفت ذهنم را درگیر نکنم.و اگر از پدرم هم می‌پرسیدم ، نمی‌گفت.پس فقط یک گزینه می‌ماند...کسی که سال ها برای شیخ عثمان سختی و دوری از خانواده کشیده بود و قطعاً ، به دنبال جواب این سوال رفته بود‌.مصطفی.کاش اینجا بود و همه چیز را می‌گفت. صدای زنگ در بلند شد.صالح که اینجا بود ، پس که بود؟ از ترس دیروز قدمی عقب رفتم تا این که صالح از خانه بیرون آمد و دمپایی ها را پوشید. _صبر کن ببینم کیه.. سمت در رفت و کمی مکث کرد. _کیه؟ _باز کن. صدای مصطفی بود.خوشحال شدم و نفس عمیقی کشیدم و سمت آشپزخانه رفتم.بعد مدتی ، صدای تق تق آمد. _ماهبانو مهمون ناخونده نمی‌خوای ؟ سمتش برگشتم و خندیدم. +معلومه که میخوام. تبسم بر لبش نشست و آرام روی مبل نشست. چایی از قبل دم کشیده بود ، پس فنجان چای را توی سینی سورمه ای گذاشتم و به دستش دادم. نفس عمیقی کشیدم و روی مبلی نشستم. +خوش اومدی.پس زینب؟بچه ها؟ _تنها اومدم فعلا.. چند تا از وسیله هامو بردم خونمون ، ضحی تو هم دو روز بمون اینجا ، وسیله هاتو بردار از عراق و دوباره برگرد. +خیلی خب.. صالح به بیسکویت های روی سینی اشاره کرد. _تعارف می‌کنی ؟ بخور دیگه. صبر کردم مصطفی نفسی تازه کند و بروم به دنبال جواب سوالاتم.کمی که گذشت ، دستش را کشیدم و به حیاط اشاره کردم. +بیا کارت دارم. بدون هیچ حرفی ، بلند شد.روی نیمکت نشستم و او هم کنارم. +ام ، سوال دارم ازت. _چه سوالی ؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/3905619609C84448b765a بنا بر دلایلی پرایوتم و پاکیدم ، بیاین اینجا.
_چرا انقدر بابا ، از شیخ عثمان می‌ترسه؟چرا به خاطرش انقدر تو دردسر افتادیم؟ مصطفی آه کشید و چهره اش جدی و بدون احساس شد ، درست مثل پدرم. _ببین ضحی ، من نباید اینارو بهت بگم ، ولی میگم که بدونی چه آدم کثیفیه و بابارو قضاوت نکنی. سرم را تکان دادم و چشمانم را باریک کردم. _وقتی یکم بزرگتر شدم ، مثلا چهارده ، پونزده ساله.برام مثل تو سوال پیش اومد و پامو کردم تو یه کفش که می‌خوام برم عراق.به اصرارم ، منو بردن و مستقیم رفتم کارخونه ی بابا.شیخ عثمان الحمدالله سفر بود ولی در راه برگشت بود.بابا نمی‌گفت ولی منم لجبازی میکردم که تا نگه نمیرم و ناچار شد که همه چیز رو بگه. کنجکاو تر شدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم. _ببین ضحی ، شیخ عثمان یه مسئله الکی نیست و خیلی خون ریخته.در حدی که میشه با خونشون یه کشتی و قرمز کرد.اون به خیلی از کارخونه دار های شهر توی یه جلسه درخواست همکاری داد و بابا ناخوش بود و نتونست شرکت کنه.اونا اول قبول نکردن ، ولی نمی‌دونستن با قبول نکردن چه بلایی قراره سرشون بیاد.اون دونه دونه همشونو تهدید کرد ولی هیچکدوم جدی نگرفتن.در آخر ، نوبت به نوبت به صرف شام اونارو با خانوادشون توی یه جای خرابه دعوت می‌کرد.یه جا شبیه به زندان.بعد ، جلوی چشمشون به بدترین شکل خانوادشون و می‌کشت و انقدر خودشون رو زجرکششون می‌کردن که جون می‌دادن.اون سراغ بابا رفت و درخواست همکاری داد.بابا تمام خبر ها به گوشش رسیده بود و چاره ای برای قبول نکردن نداشت.تمام این سال ها فقط به خاطر این من و تو رو قائم می‌کرد ، که اگر اتفاقی افتاد بلایی سرمون نیاد.همین الانشم خیلی شانس آوردیم که نفهمیده چون اگر بفهمه این همه سال بابا دروغ گفته ، خیلی بد میشه. رنگم پرید و پوستم مور مور شد.نگران شده بودم.قطعا خانواده ام را می‌کشت و مصطفی از اتفاق دیروز خبر نداشت.پس الکی پدرم قضاوت می‌کردم.تمام این رفتار هایش برای محافظت از ما بوده.انگار سر خانواده با هیچ ‌کس شوخی نداشت و جدی و بی احساس می‌شد ، مانند چهره ی الان مصطفی. صالح در خانه را باز کرد و خطاب به ما ، سرش را چرخاند. _چرا تو حیاطین؟باد میاد بیاین تو. +باشه الان میایم. او در را بست و دوباره مصطفی به من خیره شد. _ضحی ، یادت باشه به هیچ وجه به هیچ کس هیچ کدوم از اینارو نمیگی.حتی به مامان ، حتی به صالح. +باشه اما چرا ؟ _چون بابا به من اعتماد کرده اینارو گفته ، و من نباید بهت میگفتم.دلم نمیخواد از اعتماد بقیه بیشتر از این سوء‌استفاده کنم. سرم را تکان دادم و به سمت خانه اشاره کردم که داخل شویم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سلام ممبرامم♥️:) من سعی کردم هر سه تا رمان هایی که نوشتم رو ، با سلیقه های مختلف بنویسم ؛ و الان برای این که گیج نشین یه توضیح بهتون میدم که انتخاب براتون راحت تر باشه💕. 1.رمان نورِماه ، چون اولین تجربه ی من بود ، ممکنه طرز نوشتاریش از بقیه ضعیف تر باشه اما برای اون دسته افرادیه که ، رمانای شلوغ و با اتفاقای زیاد و هیجان انگیز و بیشتر می‌پسندن و ژانر اکشن و به عاشقانه بیشتر ترجیح میدن . و سبک گفتاری داره. 2.رمان چشم انتظار ، برای اون دسته افرادیه که زیاد حال خوندن ندارن و رمانای کوتاه و بیشتر می‌پسندن.و برای اونایی که ذهن آروم و خلوت تری دارن و یه جورایی ، برعکس رمان نورِماه هستش.پس اگه نمیخواین زیاد ذهنتون و درگیر کنین و معمولاً توجهتون روی توصیفات و بیشتر سبک ادبیه ، مخصوص خودتونه. و گفتاری و کتابی قاطیه. 3.رمان ماه‌بانو ، برای اون دسته افرادیه که به سبک گفتاری عادت ندارن و دلشون میخواد سبک کتابی و بخونن.یا اگر ذهنتون فعاله و داستان های پیچیده می‌خونین ، بهتون پیشنهاد می‌کنم. ولی خب اگر میخواین دقیق تر بخونین ، به نظرم خودتون یکم از هر کدوم رو بخونین تا بفهمین کدوم و می‌پسندین : )
عزیزانی که متقابل عضو شدم ، من مجبور شدم لف بدم.. پیام بدین دوباره بشم @Ahoo_khanoom_315