eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.5هزار دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
کمی گذشت و همه گرم صحبت شده بودند.کیمیا هم که آدم اجتماعی بود ، کم کم با من رفیق شده بود.بعد از مدتی چشمان درشتش درشت تر شد و از روی لباس ها و چیز های گلگلی ام ، علاقه ام به گل را فهمید.گویی که جرقه ای در ذهنش زد ، از جایش بلند شد و با صدایی آرام و یواش ، دستم را کشید. _بیا بیا... من هم بدون هیچ صدایی بلند شدم و دنبالش راه افتادم.دمپایی پایش کرد و من هم کفش هایم را.فکر میکردم حیاطشان دیگر جایی ندارد.ولی از یک باریکه رد شد و من هم به دنبالش.قدر سه ، چهار متر عرض آنجا بزرگ شد و چشمانم درشت شد و درخشید . +چقدر اینجا قشنگههه. گلخانه ای کوچک و باریک بود.مانند کوچه ای فقط مخصوص گل ها.زیر گلدان ها هم ، چهار پایه های رنگارنگ بود.رنگ های پاستیلی صورتی ، آبی و سبز . واقعاً زیبا بود. کیمیا دست هایش را باز کرد و هوای خنک آنجا را توی ریه هایش کشید و آرام بیرون داد. _من عاشق اینجام .. دو چهار پایه خالی را برداشت و نشستیم. _من ، هر وقت حالم خوب نیست میام اینجا.آرامش میده بهم.یا مثلا وقتایی که پارسا یکاری می‌کنه دعواش نمیکنم اول میام اینجا آروم میگیرم بعد تصمیم می‌گیرم. گل خشکیده و پژمرده ای آن ته بقیه گل ها بود.کیمیا ناراحت او را برداشت و دستش را لای برگ های سستش کشید. _ببین این خشک شده...شاید به خاطر این که اون پشته و من نمی‌بینمش.درسته کلی گل و جلوشن و من بهش آب میدم ، ولی گل ها هم احساس دارن انگار.ناراحت و پژمرده میشن. +آخی. _تا حالا نشده کسی نتونه منو با گل خر کنه.آهااا چرا چرا یبار. کنجکاو دست هایم را زیر گونه هایم گذاشته و لبخند زدم. +کی؟ او هم نفس عمیقی کشید. _تو دانشگاه.. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_آره دیگه تو دانشگاه بود . +خب چیشددد . _اممم ببین یه پسره اومد بهم دست گل داد و درخواست ازدواج داد منم آدمی ام زود دستپاچه میشم ولی اون لحظه با قاطعیت همون گل رو پرت کردم تو صورتش.تا خواست دهن باز کنه و بد و بیراه بگه یه چیزی داشتیم صدا ضبط می‌کرد الحمدالله تو جیبم بود زود فعالش کردم و صداشو ضبط کردم نشون بدم به مدیر دانشگاه. +چه مشکلی داشتی باهاش؟ _مکالمش با رفیقشو شنیده بودم و فهمیدم برا چی این کارو کرده بود. +براچی؟ _محمد درسش خیلی خیلی عالی بود ، اونم رقیبش بود . فقط میخواست این کارو کنه که لج اونو در بیاره.اصن نمیدونم چرا از فکر دکتری اومد بیرون.آهان چرا چرا یادم اومد.. جمله ی آخرش را ، با چهره ای غمگین و لحنی محزون گفت. +چرا؟ _تو دانشگاه ، یه زوج بودن که با زنه دوست بودم و یه چند سال ازم بزرگتر بود.یه دختر سه ساله داشتن و دوباره باردار بود.تا این که... دست هایش را توی پیشانی اش فرو کرد و سعی کرد آرام بگیرد ؛ قلبش را گرفت و چشمانش را به هم فشرد و ادامه داد. _اسم دخترش تسنیم بود.یه دختر ناز و سرخ و سفید ، با چشم و ابروی مشکی و موهای بلند لخت و سیاه... قند تو دلت آب می‌کرد کلا بامزه حرف می‌زد و خوشگل بود.تو راه شمال تصادف کردن...دختر‌ و جنین توی شکم مادر کشته شدن... بغض به گلویش چسبید و چشمانش را به هم فشرد ، من هم دستم را روی پایم کشیدم و حالم عوض شد. _تسنیم چند روزی تو کما بود.خیلی از چیزاشون و فروختن تمام پول هاشونو دادن برا درمانش ، ولی نشد... و خب اون چهار ساعت قبل مرگش ، پولشون به درمان بیشتری نمی‌رسید.برا همین هم پدر تسنیم چون میدونست برادرت و محمد ماهرن ، ازشون خواست تمام تلاششونو بکنن.ولی تسنیم بعد چند ساعت جلو خودشون تموم کرد.واقعا وضعیت بدی بود.اونا فکر اینجاشونو نکرده بودن اگه دکتر بشن ، و مثل الان مریضشون جلو چشم خودشون فوت بشه ، بعد حال خانواده هارو ببینن ، چقدر حال خودشون بد میشه...برا همین اتفاق بیخیال شدن.من هم همینطور.البته که خب خودمم زیاد شیطونی میکردم و رو مخ معلما بودم.البته میتونستم برم زنان و زایمان ولی اگه مادر یا بچه حین عمل می‌مردن خودمو نمی بخشیدم . اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و سعی کرد لبخند بزند. _ببخشید حالت و بد کردم.خیلی حرف زدم. گلویم که از بغض گرفته بود را صاف کردم و سعی کردم من هم لبخند بزنم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7vbtxo&btn=باوان بعد چند روز غیبت حرف بزنیممم؟🎀 یه خوش‌آمدگویی هم میگم خدمت ممبرای جدید🌚.