#ماه_بانو
#پارت_شصتوپنجم
کیمیا نگاهش را از روی گل برداشت و به من خیره شد.
_دیگه کلا ایران میمونین ؟
+دو ماه عراق ، دو ماه ایران . مصطفی هم همینطور .
_خونت تو اینجارو دیدم ، خیلی قشنگ بود.وسایلش هم توش همه چیده شدس و زیبا .
+جدییی؟
_اوهوم.
+کجاس؟
_اون خونه کناریمونو دیدی در سورمه ای ؟ اونجاس.بیا ببرمت.همینجا منتظر بمون کلید و بیارم.
کمی منتظر شدم و بعد از چند لحظه برگشت . دستم را کشید و من هم پشت سرش راه افتادم.کلید را توی در انداخت.
تا در را باز کرد ، از حیرت و ذوق دست هایم را جلوی دهانم گذاشتم و چشمانم ریز شد.حوض آبی اش ، حیاط بزرگش ، خانه ی مانند قصرش ، درختانش که پر از شکوفه های صورتی بود ، همه و همه رویایی بودند.
دوباره دستم را کشید و من را سویی دیگر برد.
_صبر کن اینجارو هم نشونت بدم بعد میریم تو خونه.
در گلخانه ای را باز کرد که قشنگ تر ، بانشاط تر و بزرگ تر از گلخانه ی خودش بود.
انگشتانش را روی گلبرگ گلی کشید و چید.کمی گل را میان انگشتانش چرخاند و به دستم داد.بویش مانند رنگ نارنجی اش ، دلنشین بود.کیمیا روی پاشنه ی پا چرخید و گل را دوباره توی گلدان گذاشت.
_نمیدونم گفتم شاید تو هم مثل خودم گل دوست داری ، همش با سلیقه خودمه.
+خیلی خیلییی قشنگننن.
خندید و از آنجا بیرون رفت و من هم به دنبالش.
از دو پله ی کوچک ایوان بالا رفت و در خود خانه را باز کرد.پایم را روی پارکت های چوبی اش گذاشتم و با حیرت تمامش را نگاه کردم.
+اینجا از تمام خونه هایی که تو ذهنم میساختم باشکوه ترهههه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.