عزیزانی که متقابل عضو شدم ، من مجبور شدم لف بدم..
پیام بدین دوباره بشم
@Ahoo_khanoom_315
#ماه_بانو
#پارت_هفتادویکم
تا روی مبل نشستیم ، صالح طبقه ی بالا بود.مصطفی از همین فرصت استفاده کرد و صدایش را پایین آورد.
_شیخ عثمان حتی به زنش هم رحم نکرد.
+یعنی چی؟
_چند روز بعد عروسیشون ، بهش گفت برای این کارای کثیفش باید کمکش کنه.اونم قبول نکرد و خب..
+چیکارش کرد؟
_قمه داغ کرد ، گذاشت رو صورتش.از گوشه ی چشمش تا پایین صورتش جاش مونده و الان مثل خودش شده پا به پاش هرکاری بخواد انجام میده.
از تصورش صورتم را در هم کشیدم.صورت آن زن توی ذهنم مجسم شد.کنار چشمش جای قمه بود و ادامه اش زیر پوشیه محو شده بود.پس خودش بود ، همسر شیخ عثمان بود.
مصطفی ادامه داد:
_از بعد روز عروسی دیگه حتی تو کارخونه هم پیداش نشده.خدا میدونه چیکار میخواد بکنه...
با این حرفش و تمام اتفاقاتی که افتاده بود ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت.
چند روز گذشت و برای جمع کردن یکسری وسایل ، به عراق بازگشته بودیم.داشتم سمت اتاقم میرفتم ولی صدایی که از اتاق کناری میآمد باعث شد سرعت قدم هایم را کم کنم.صدای مکالمه دایه با ساجده بود.
_ساجده روانی شدی؟ندیمه رو چه به ازین خونه رفتن؟خجالت بکش.دختره ی پررو.
_زندانی که نیستم.هستم؟
_نه نیستی.ولی شعور داشته باش.حیا داشته باش.خانوم جان هم چیزی بفهمه کلتو میکَنم.
صدای ساجده دیگر نیامد و دایه از اتاق خارج شد و من پشت دیوار مخفی شدم.تا کمی دور شد ، داخل اتاق شدم و در را بستم.
ساجده از دیدنم تعجب کرد و یک قدم عقب رفت.
_وای بانو جان اینجا چیکار میکنین.شنیدین؟
از چهره اش نگرانی و اضطراب میبارید.
+یکمشو شنیدم ولی نفهمیدم قضیه چیه.زود تعریف کن ببینم.
_آخه...
+آخه بی آخه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
دلتنگم..دلتنگِ لبخند آقای شهیدم..
.
از همان اول مشخص بود.رمضان شور و شوق سال های قبل را نداشت.مزه ی غذا های سحر فرق میکرد.سخنران گویی حال حرف زدن نداشت.
پس کجاست آن افطاری ها؟کجاست آن سفره های بزرگ؟کجاست آن خنده های افطاری مدرسه؟
از اول هم هیچ چیز سرجایش نبود.
از اول هم دلهره ای بزرگ به دلمان افتاد.امام رضا جانم ، مراقب ایران باش ، مراقب رهبر باش ...
پس چه شد؟خبر شهادت رهبر دروغ است.ممکن نیست او ما را تنها بگذارد.امام رضا مراقب هرکس نباشد ، مراقب خادمانش که هست.
اما تیتر خبر ها چیز دیگری میگفت.اشک در چشمان مجری چیز دیگری میگفت.دروغ نبود.سقف خانه فرو ریخت.پدر رفت و دیگر برنگشت.
یتیمی برای ما نوجوان ها خیلی زود بود آقا جان...
اما حسی از همان اول به دل ما میگفت ، چیزی غیر شهادت نصیب شما نمیشود.
اما قرار نبود در اوج وقتی که ما به شما نیاز داشتیم ، سایه تان از سر ما کم شود.
خوش به حال دختر بچه های میناب ، که دور از صدای موشک و جنگنده،همنشین شما در بهشتند.
خوش به حال شما ، که عمری خادمی امام رضا و مردمانش کردی و همانجا آرام گرفتی.
نسل ما طاقت نداشت رمضان بی شما را ببیند.طاقت نداشت نوروز بدون تبریک شما را ببیند.طاقت نداشت محرم را بدون دیدن عبای مشکی شما ببیند.ما طاقت شنیدن صدای هلهله نداشتیم آقا جان...
نسل ما عاشورا را با چشم دید ، گویی تاریخ تکرار شد.
خیلی ها تازه جان گرفتند.تازه عاشق آن لبخند شما شدند.چون طمع بی پدری و دوری شما را کشیدند.
به امید دیدار شما ، در کنار امام زمان.خداحافظ ای آقای شهیدم...
به قلم نورا متانی .
#ماه_بانو
#پارت_هفتادودوم
مِن و مِنی کرد و سرش را پایین گرفت.
+ساجده بگو دیگه.دایه هم بفهمه اشکال نداره ، گردن من.
نفس عمیقی کشید و در چشمانم خیره شد.اما بلافاصله ، سرش را پایین گرفت.
_چطور بگم بانو جان...روم نمیشه.
+ناز میکنی ساجده؟بگو خب.
_راستش بانو پریروز رفته بودم حجره فرش فروشی...از شانس منه بدبخت پسر خالم اونجا شاگرد بود.حال و احوال پرسید ، من جواب دادم اما خجالت میکشیدم بیشتر بمونم اونجا.انقدر استرس گرفته بودم بیدلیل که سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون.وقتی خانوم جان و دیدم،ازم پرسیدن فرش و گرفتم یا نه.منم جا گذاشته بودم مجبور شدم دوباره برم و خب...
+چی؟
_چی بگم بانو،خواستگاری کرد.
خندیدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم.
+خب این خجالت داره دختر ؟
_خجالت نداره؟
+معلومه که نه.اینجا زندانی نیستی که.قرار نیست سرنوشتت همینطور که هست رقم بخوره دورت بگردم.
سرش را پایین گرفت.
+الانم غصه نخور ، خودم به مامان میگم ، اونم با دایه حرف میزنه.
لبخند زد و سرش را بالا گرفت.پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.
دایه تا من را دید ، خواست کنار ساجده برود ، که دستش را کشیدم.
_دایه گردن من ، کاریش نداشته باشین.
متعجب در چشمانم خیره شد و من بدون حرف دیگری ، کنار مادرم رفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
خیلی خیلی ببخشید که این حرفو میزنم ، ولی مونده تو دلم .
بعضیاتون تو هر گروهی تو هر کانالی که من دارم ، اول میاین ببخشید فضولی میکنین توش که من چیکار میکنم،بعدم لف میدین✨✨.
فکر نکنین متوجه نمیشم ، گروه که هیچی کانال هم همینطور ، کامل یادمه کسایی که همیشه ، همیشه نه یه بار نه دو بار نه سه بار..
اینکارو میکنین ، و من به شدت بدم میاد ، شرمنده اما اگه دوباره ببینم از این کانال هم حذفتون میکنم ، برامم فرقی نداره آشنایین یا غریبه✨🙏🏻
#ماه_بانو
#پارت_هفتادوسوم
دو سال گذشت.همه چیز روی روال بود و ساجده هم رفته بود سر زندگی اش.
من هم باردار بودم و چند روز مانده بود که فرزندم را در آغوشش بگیرم.
مصطفی و زینب ، با ایلیا بیرون رفته بودند و اسرا ، پیش ما خواب بود.
صدای کوباندن در بلند شد.این صدا مرا یاد آن روز میانداخت.حتما شیخ عثمان بود و بعد دو سال ، برگشته بود.آرام و با لکنت به صالح گفتم.اسرا را بغل کردم و گوشه ای در انبار،مخفی شدیم.میلرزیدم و در همان موقع حساس ، اسرا چشمانش را باز کرد.جلوی دهانش را گرفتم و تکانش دادم.
+عمه آروم من اینجام.گریه نکن خب؟
صالح نگاهی به دور و بر کرد و بعد به من.
_نترس در بسته اس نمیتونه بیاد تو.
همان لحظه در باز شد.سعی کردم استرسم را نادیده بگیرم و آرام باشم.صدای اسرا بلند شد و مادرش را صدا کرد.
شیخ عثمان تفنگ به دست جلو آمد .
_پس اینجایی...همه میدونن عاقبت بازی دادن من چیه..
تفنگش را بالا آورد و دکمه اش را فشار داد.صالح جلو آمد و دستش را سپر کرد.چشم هایم را بستم و وقتی باز کردم ، صالح ساعد دست چپش را گرفت و خون از لای انگشت هایش جاری شد.جیغ زدم و اسرا را محکم تر گرفتم.شیخ عثمان خندید و دوباره تفنگش را بالا آورد.
_نترس نوبت تو هم میشه..
صالح با دست سالمش ، آجری را برداشته بود و با تمام زوری که برایش مانده بود سمتش پرتاب کرد و دوباره روی زمین افتاد.
اما تنها نبود.پسر عمویم سمتش آمد و سمت من غر زد.اما به ثانیه نکشید که او هم با ضربه ای به زمین افتاد و صدایی از پشت سرش آمد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
سلین شاپ و بردیم اینجا:
https://eitaa.com/joinchat/734135878C8e8d4abd3e
بـاوان|نـورانـوشـت؛
سلین شاپ و بردیم اینجا: https://eitaa.com/joinchat/734135878C8e8d4abd3e
رندمون میکنین؟
دو تا خوشگل میرین؟