دلتنگم..دلتنگِ لبخند آقای شهیدم..
.
از همان اول مشخص بود.رمضان شور و شوق سال های قبل را نداشت.مزه ی غذا های سحر فرق میکرد.سخنران گویی حال حرف زدن نداشت.
پس کجاست آن افطاری ها؟کجاست آن سفره های بزرگ؟کجاست آن خنده های افطاری مدرسه؟
از اول هم هیچ چیز سرجایش نبود.
از اول هم دلهره ای بزرگ به دلمان افتاد.امام رضا جانم ، مراقب ایران باش ، مراقب رهبر باش ...
پس چه شد؟خبر شهادت رهبر دروغ است.ممکن نیست او ما را تنها بگذارد.امام رضا مراقب هرکس نباشد ، مراقب خادمانش که هست.
اما تیتر خبر ها چیز دیگری میگفت.اشک در چشمان مجری چیز دیگری میگفت.دروغ نبود.سقف خانه فرو ریخت.پدر رفت و دیگر برنگشت.
یتیمی برای ما نوجوان ها خیلی زود بود آقا جان...
اما حسی از همان اول به دل ما میگفت ، چیزی غیر شهادت نصیب شما نمیشود.
اما قرار نبود در اوج وقتی که ما به شما نیاز داشتیم ، سایه تان از سر ما کم شود.
خوش به حال دختر بچه های میناب ، که دور از صدای موشک و جنگنده،همنشین شما در بهشتند.
خوش به حال شما ، که عمری خادمی امام رضا و مردمانش کردی و همانجا آرام گرفتی.
نسل ما طاقت نداشت رمضان بی شما را ببیند.طاقت نداشت نوروز بدون تبریک شما را ببیند.طاقت نداشت محرم را بدون دیدن عبای مشکی شما ببیند.ما طاقت شنیدن صدای هلهله نداشتیم آقا جان...
نسل ما عاشورا را با چشم دید ، گویی تاریخ تکرار شد.
خیلی ها تازه جان گرفتند.تازه عاشق آن لبخند شما شدند.چون طمع بی پدری و دوری شما را کشیدند.
به امید دیدار شما ، در کنار امام زمان.خداحافظ ای آقای شهیدم...
به قلم نورا متانی .