eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.4هزار دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
مِن‌ و‌ مِنی کرد و سرش را پایین گرفت. +ساجده بگو دیگه.دایه هم بفهمه اشکال نداره ، گردن من. نفس عمیقی کشید و در چشمانم خیره شد.اما بلافاصله ، سرش را پایین گرفت. _چطور بگم بانو جان...روم نمیشه. +ناز می‌کنی ساجده؟بگو خب. _راستش بانو پریروز رفته بودم حجره فرش فروشی...از شانس منه بدبخت پسر خالم اونجا شاگرد بود.حال و احوال پرسید ، من جواب دادم اما خجالت می‌کشیدم بیشتر بمونم اونجا.انقدر استرس گرفته بودم بی‌دلیل که سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون.وقتی خانوم جان و دیدم،ازم پرسیدن فرش و گرفتم یا نه‌.منم جا گذاشته بودم مجبور شدم دوباره برم و خب... +چی؟ _چی بگم بانو،خواستگاری کرد. خندیدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم. +خب این خجالت داره دختر ؟ _خجالت نداره؟ +معلومه که نه.اینجا زندانی نیستی که.قرار نیست سرنوشتت همینطور که هست رقم بخوره دورت بگردم. سرش را پایین گرفت. +الانم غصه نخور ، خودم به مامان میگم ، اونم با دایه حرف می‌زنه. لبخند زد و سرش را بالا گرفت.پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم. دایه تا من را دید ، خواست کنار ساجده برود ، که دستش را کشیدم. _دایه گردن من ، کاریش نداشته باشین. متعجب در چشمانم خیره شد و من بدون حرف دیگری ، کنار مادرم رفتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.