#ماه_بانو
#پارت_هفتادودوم
مِن و مِنی کرد و سرش را پایین گرفت.
+ساجده بگو دیگه.دایه هم بفهمه اشکال نداره ، گردن من.
نفس عمیقی کشید و در چشمانم خیره شد.اما بلافاصله ، سرش را پایین گرفت.
_چطور بگم بانو جان...روم نمیشه.
+ناز میکنی ساجده؟بگو خب.
_راستش بانو پریروز رفته بودم حجره فرش فروشی...از شانس منه بدبخت پسر خالم اونجا شاگرد بود.حال و احوال پرسید ، من جواب دادم اما خجالت میکشیدم بیشتر بمونم اونجا.انقدر استرس گرفته بودم بیدلیل که سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون.وقتی خانوم جان و دیدم،ازم پرسیدن فرش و گرفتم یا نه.منم جا گذاشته بودم مجبور شدم دوباره برم و خب...
+چی؟
_چی بگم بانو،خواستگاری کرد.
خندیدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم.
+خب این خجالت داره دختر ؟
_خجالت نداره؟
+معلومه که نه.اینجا زندانی نیستی که.قرار نیست سرنوشتت همینطور که هست رقم بخوره دورت بگردم.
سرش را پایین گرفت.
+الانم غصه نخور ، خودم به مامان میگم ، اونم با دایه حرف میزنه.
لبخند زد و سرش را بالا گرفت.پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.
دایه تا من را دید ، خواست کنار ساجده برود ، که دستش را کشیدم.
_دایه گردن من ، کاریش نداشته باشین.
متعجب در چشمانم خیره شد و من بدون حرف دیگری ، کنار مادرم رفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.