#ماه_بانو
#پارت_هفتادونهم
_سلام ضحی خانوم.
مادرم بود.مکث کردم.استرس گرفته بودم و قلبم تند تند میزد.اگر خبر از ماهک میگرفت،میفهمید به دنیا آمده و میآمد اینجا و همه چیز را میفهمید.
_ضحی؟صدام میاد؟خوبی؟
تلفن را قطع کردم.نمیتوانستم حرف بزنم.
رفتم توی اتاق و چادر و پوشیه پوشیدم.میخواستم یک سر برم حرم اباعبدالله،برای درد و دل.
نگاهی به چشم های بسته ماهک انداختم و گهواره اش را کمی تکان دادم.
زینب بیدار شد و نگاهی به من انداخت.
_کجا ضحی؟
+میرم حرم...مراقب ماهک باش.
بغلم کرد و شانه ام را بوسید.
_دختر خیلی مواظب خودت باش.خیلی نگرانتم.زود برگرد ، باشه؟
+خیالت راحت.
گونه ی نرم ماهک را بوسیدم و تاکسی گرفتم.هر لحظه اش قلبم میتپید که کاش سالم برسم.الحمدالله ، بالاخره رسیدم.
رفتم و یک گوشه ی دنج حرم نشستم.زانو هایم را بغل کردم و اشک ریختم.انقدری که تا حالا اینطور گریه نکرده بودم.
فکر کردم وقت رفتن است.انقدر راه رفتم و فکر و گریه میکردم که راه را گم کردم.رسیدم به یک خیابان خلوت.هیچ کس نبود.ناامید از همه چیز،گوشه ی دیواری که آجر های زرد داشت نشستم.باران بارید و اشک هایم ، با قطرات باران قاطی شد.حالا فقط من بودم و بارانی که ، حالش از من بهتر نبود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_هشتادم
حس میکردم درون غصه هایم گم شده ام و درون افکار هایم غرق .انگار رفته ام توی هوای گرم جنوب ، درون دریا ایستاده ام و به یک گوشه خیره شده ام و از بس انتظار کشیده ام ، ماهی ها مرا درون دریا انداخته و غرق شده ام.
کی پیکر خسته ام را از درون دریا بیرون میکشید؟
شاید صیادی که به جای صید ماهی ، درون تورش دختری پیدا کرده که روسری اش را موج دریا برده و به جایش موهای موجی اش نمایان شده.
یا شاید دختربچه ای که وسط بازی با موج ها من را به عنوان عروسک بزرگ پیدا کرده و به مادرش نشان داده.مادرش هم ترسیده و مرا روی ماسه ها رها کرده.
توی همین فکر ها بودم که دیدم ماشینی مدرن و لوکس از ته خیابان نزدیک و نزدیکتر میشود.رنگ سیاهش شبیه کفش مجلسی ای بود که تازه واکس زده شده.
شاید کسی که پیکر مرا درون دریا پیدا میکرد یک فرد پولدار بود که برایم مراسم ختم لاکچری با شمع هایی که دورش تور مشکی بسته اند روشن میکرد و عزا میگرفت.
ماشین به قدری نزدیک شد که ایستاد.گفتم حتماً مردی با سیبیل فابریکی و کت اتو شده و کفش واکس زده پیاده میشود تا مرا ببرد برای کلفتی خانه اش لوکسش.
اما کسی که پیاده شد ، پیراهن ساده ی سبز داشت و با شلوار مشکی.سرم را آرام بالا بردم تا به چهره اش نگاه کنم.مصطفی بود.خم شد و به چشم هایم نگاه کرد.همیشه چشم هایم را با پوشیه تشخیص میداد.
_ضحی؟
انگار با دیدنم دنیا را به او داده اند.جوری به او نگاه میکردم که انگار دختر بچه ای ام که بعد از ساعت ها گمشدن خانواده اش را پیدا کرده.
خندید و سرم را بوسید.
_بلند شو.بلند شو بریم.
از دیدنش خوشحال بودم اما نمیتوانستم حرف بزنم.توان حرف زدن نداشتم.پوشیه ام را پایین کشیدم و همراهش سوار شدم.بالاخره زبانم باز شد.لبخند زدم و سلام کردم.کلی سوال برای پرسیدن داشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
سلام به روی ماهتون ممبرام ، خواستم براتون روشن کنم من کی ام و اینجا کجاست..
من نورام ، یه دختر نیمچهنویسنده و اهل اصفهانِ قشنگم.
باوان ، قراره جایی باشه برای رمان و داستانهایی که مینویسم؛
یه گوشهی کوچیک از ذهن من، پر از شخصیتها، اتفاقها و ماجراها..
خلاصه که اینجا باوانِ منه؛
خوش اومدی به خونه ی کوچیکمون♥️.
همه قهرمانها در کتابها زندگی نمیکنند؛ بعضیهایشان روزی روی همین خاک قدم میزدند.
عَمـٰار؛ روایتی از آدمهایی که تاریخ را ساختند.
« @Ammar_Ravi »
#ماه_بانو
#پارتهشتادویکم
مثل بچه هایی که بهشان وعده مسافرت یا شهر بازی دادند ، با ذوق سرم را سمت مصطفی برگرداندم.انگار نه خانی رفته ، و نه خانی آمده.
+داداش چرا تو این ماشین؟
خندید.
_قضیه اش طولانی و مسخره اس،باشه برای بعدا.
+همه چیو برام تعریف کن مصطفی همه چیو.صالح کجاست؟سالمه؟کجا بودین این همه وقت؟کجا میریم؟
_صبور باش دختر.میگم همه چیو بهت.بذار اصلا برسیم اونجا یه آبی بخوری ، حالت جا اومد میگم همه چیو.
+تو نمیدونی مصطفی.من خیلی صبوری کردم ، خیلی.
سرش را پایین گرفت و سکوت کرد.
+حداقل بگو کجا میریم خب.
_ شیخ عثمان ، تا چند روز توی یه اتاق منو صالح و با طناب زندانی کرد.روز آخر در اتاق و قفل کرد ، که به خیال خودش اتاق و آتیش بزنه و خاکستر شیم.
از تصورش صورتم را درهم کشیدم و قلبم تیر کشید.
_ما با چاقو باز کردیم طناب هارو ، و اتاق یه دری داشت که خروجی خونه بود.اونو با هزار تا زور باز کردیم و فرار کردیم ، و ثانیه ی بعدش اتاق و آتیش زد و به خیال خودش الان ما مردیم.
+وای وای...به هوش اومد تو ماشین که میخواستین برین بیمارستان؟
_آره ، بد آدمیه ، کارشم خوب بلده.
با کف دستم پیشانی ام را ماساژ دادم و آه عمیقی کشیدم.
_رفتم خونه که زینب و بچه ها و تورو ببرم خونه ای که موقت رفتیم توش ، زینب گفت رفتی حرم.اونارو گذاشتم اون خونه ، به همراه دختر کوچولوت.
خندید و بهم تبریک گفت.من هم زیر لب تشکر کردم.
_بعد در به در کل حرم و گشتم نبودی ، همه جارو گشتم نبودی ، گفتم خدایی نکرده کسی بلایی سرت نیاورده باشه.ولی به امید این که رفتی خونه ، راه افتادم سمت خونه که تورو تو راه دیدم.چرا اونجا بودی؟
+هیچی.مهم نیست.چقدر دیگه راهه؟صالح کجاست؟
_خیلی دیگه.اونجاست ضحی.نگران نباش.
دست خودم نبود.پلک هایم از خستگی سنگین شد و آرام خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
امیدوارم این غمی که دارم به خاطر نوشتن آخرین پارت های رمان و ، هیچ وقت تجربه نکنین ..
#ماه_بانو
#پارت_هشتادودوم
با صدای مصطفی چشم هایم را باز کردم.
_ضحی!بلند شو رسیدیم.
چشم هایم را مالیدم و از ماشین پیاده شدم.
خانه ای کوچک و قدیمی بود ، و مثل همیشه با حوضی کوچک.اسرا لب حوض نشسته بود و تا میخواست بیوفتد ، مصطفی بغلش کرد.
_لب حوض نشین ، باشه؟
گونه ی اسرا را بوسید و به اتاقی نقلی اشاره کرد.
_ضحی برو اونجا.
مصطفی شاید در دنیای موازی ، غریق نجات میشد.من را از غرق شدن درون افکارم نجات داد و اسرا را از آب حوض.
توی اتاق رفتم.آنجا با وجود بخاری و کوچک بودن اتاق ، خیلی خیلی سرد بود.ماهک آرام خوابیده بود و پتوی گرمی هم رویش.رو به رویش نشستم و صورتش را نوازش کردم.برعکس دست های من ، گرمِ گرم بود.
دیگر کم کم داشتم میلرزیدم.صدای در زدن آمد.سرم را برگرداندم.فکر کردم صالح است.اما زینب بود.
_عه ضحی اومدی؟خیلی نگرانت بودم.
تا میخواستم بگویم یک پتو به من بدهد ، در را بست و رفت.
نفس عمیقی کشیدم و چادرم را روی دست هایم گذاشتم که گرم بماند.ولی گرمی روی شانه هایم احساس کردم و وجود پتویی قرمز رنگ.
_ماهبانو؟
دوباره داشت شانه هایم میلرزید؛نه به خاطر سرما،بلکه به خاطر شنیدن صدای صالح و خوشحالی ام.
سرم را سمتش برگرداندم.دیگر نه خواب بود و نه توهم.از ته دل خندیدم ، به خاطر خوشحالی ، به خاطر خنثیسازی گریه های این چند روزم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماهبانو
#پارت_هشتادوسوم
نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی از صورتش میتابید و موهای قهوه ای روشنش را به طلایی تبدیل کرده بود.موج کمی داشت و بلند بود.
لباس سفید بلندی که دامنش چین خورده بود بهش پوشانده بودم.
تکان میخورد و زیر لب شعر میخواند.
+ماهکم نمیتونم موهاتو ببندما.
شبیه سیخ نشست.خندیدم.همیشه به کار هایش میخندیدم.وروجک بود و بامزه.موهایش را گوجه ای بستم و به آغوشش گرفتم.قلکقلکش میدادم و غش غش میخندید.
پاهایش را دور کمرم حلقه کرد و سرش را برگرداند.توی یک حرکت ، دوباره موهایش باز شد.
بلند شد و محکم بغلم کرد و شروع کرد به خندیدن.
_موهام دوباره باز شدن مامانی.
از خنده ریسه میرفت.روی تخت گذاشتمش و گونه اش را بوسیدم.
+انقدر شیطونی نکن بچه.
از خستگی نفس عمیقی کشید و با انگشت هایش شروع کرد به شمردن.پنج انگشتش را باز کرد و سمتم گرفت.
_مامان انقدر سالمه.
شصتش را بستم و سر انگشت هایش را بوسیدم.
+نه دورت بگردم چهار سالته.
تا صدای باز شدن در آمد ، زیر پتو تند پنهان شد و صدایش را پایین آورد.
_به بابا بگو ماهک رفت خونه عمو محمد.
بلافاصله صالح پیدایش شد.سلام کرد و کیفش را روی میز گذاشت.این حقه های ماهک را خوب بلد بود.
به من چشمک زد و آرام خندید.من هم همینطور.
_ماهک خانوم کوش؟
+نیست.رفته بیرون.
_خیلی خب باشه..
آرام پتو را از سرش کشید و ماهک جیغ زد و شروع کرد به خندیدن و بازی کردن.
به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.خیالم راحت بود ، از همه کس و همه چیز.انگار داشتم بهترین سال های عمرم را تجربه میکردم؛از هیچ چیز واهمه نداشتم.
پایان.
به قلم نورا متانی.
بـاوان|نـورانـوشـت؛
#ماهبانو #پارت_هشتادوسوم نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی
و اینم پایان سومین رمانمون:)))))