همه قهرمانها در کتابها زندگی نمیکنند؛ بعضیهایشان روزی روی همین خاک قدم میزدند.
عَمـٰار؛ روایتی از آدمهایی که تاریخ را ساختند.
« @Ammar_Ravi »
#ماه_بانو
#پارتهشتادویکم
مثل بچه هایی که بهشان وعده مسافرت یا شهر بازی دادند ، با ذوق سرم را سمت مصطفی برگرداندم.انگار نه خانی رفته ، و نه خانی آمده.
+داداش چرا تو این ماشین؟
خندید.
_قضیه اش طولانی و مسخره اس،باشه برای بعدا.
+همه چیو برام تعریف کن مصطفی همه چیو.صالح کجاست؟سالمه؟کجا بودین این همه وقت؟کجا میریم؟
_صبور باش دختر.میگم همه چیو بهت.بذار اصلا برسیم اونجا یه آبی بخوری ، حالت جا اومد میگم همه چیو.
+تو نمیدونی مصطفی.من خیلی صبوری کردم ، خیلی.
سرش را پایین گرفت و سکوت کرد.
+حداقل بگو کجا میریم خب.
_ شیخ عثمان ، تا چند روز توی یه اتاق منو صالح و با طناب زندانی کرد.روز آخر در اتاق و قفل کرد ، که به خیال خودش اتاق و آتیش بزنه و خاکستر شیم.
از تصورش صورتم را درهم کشیدم و قلبم تیر کشید.
_ما با چاقو باز کردیم طناب هارو ، و اتاق یه دری داشت که خروجی خونه بود.اونو با هزار تا زور باز کردیم و فرار کردیم ، و ثانیه ی بعدش اتاق و آتیش زد و به خیال خودش الان ما مردیم.
+وای وای...به هوش اومد تو ماشین که میخواستین برین بیمارستان؟
_آره ، بد آدمیه ، کارشم خوب بلده.
با کف دستم پیشانی ام را ماساژ دادم و آه عمیقی کشیدم.
_رفتم خونه که زینب و بچه ها و تورو ببرم خونه ای که موقت رفتیم توش ، زینب گفت رفتی حرم.اونارو گذاشتم اون خونه ، به همراه دختر کوچولوت.
خندید و بهم تبریک گفت.من هم زیر لب تشکر کردم.
_بعد در به در کل حرم و گشتم نبودی ، همه جارو گشتم نبودی ، گفتم خدایی نکرده کسی بلایی سرت نیاورده باشه.ولی به امید این که رفتی خونه ، راه افتادم سمت خونه که تورو تو راه دیدم.چرا اونجا بودی؟
+هیچی.مهم نیست.چقدر دیگه راهه؟صالح کجاست؟
_خیلی دیگه.اونجاست ضحی.نگران نباش.
دست خودم نبود.پلک هایم از خستگی سنگین شد و آرام خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
امیدوارم این غمی که دارم به خاطر نوشتن آخرین پارت های رمان و ، هیچ وقت تجربه نکنین ..
#ماه_بانو
#پارت_هشتادودوم
با صدای مصطفی چشم هایم را باز کردم.
_ضحی!بلند شو رسیدیم.
چشم هایم را مالیدم و از ماشین پیاده شدم.
خانه ای کوچک و قدیمی بود ، و مثل همیشه با حوضی کوچک.اسرا لب حوض نشسته بود و تا میخواست بیوفتد ، مصطفی بغلش کرد.
_لب حوض نشین ، باشه؟
گونه ی اسرا را بوسید و به اتاقی نقلی اشاره کرد.
_ضحی برو اونجا.
مصطفی شاید در دنیای موازی ، غریق نجات میشد.من را از غرق شدن درون افکارم نجات داد و اسرا را از آب حوض.
توی اتاق رفتم.آنجا با وجود بخاری و کوچک بودن اتاق ، خیلی خیلی سرد بود.ماهک آرام خوابیده بود و پتوی گرمی هم رویش.رو به رویش نشستم و صورتش را نوازش کردم.برعکس دست های من ، گرمِ گرم بود.
دیگر کم کم داشتم میلرزیدم.صدای در زدن آمد.سرم را برگرداندم.فکر کردم صالح است.اما زینب بود.
_عه ضحی اومدی؟خیلی نگرانت بودم.
تا میخواستم بگویم یک پتو به من بدهد ، در را بست و رفت.
نفس عمیقی کشیدم و چادرم را روی دست هایم گذاشتم که گرم بماند.ولی گرمی روی شانه هایم احساس کردم و وجود پتویی قرمز رنگ.
_ماهبانو؟
دوباره داشت شانه هایم میلرزید؛نه به خاطر سرما،بلکه به خاطر شنیدن صدای صالح و خوشحالی ام.
سرم را سمتش برگرداندم.دیگر نه خواب بود و نه توهم.از ته دل خندیدم ، به خاطر خوشحالی ، به خاطر خنثیسازی گریه های این چند روزم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماهبانو
#پارت_هشتادوسوم
نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی از صورتش میتابید و موهای قهوه ای روشنش را به طلایی تبدیل کرده بود.موج کمی داشت و بلند بود.
لباس سفید بلندی که دامنش چین خورده بود بهش پوشانده بودم.
تکان میخورد و زیر لب شعر میخواند.
+ماهکم نمیتونم موهاتو ببندما.
شبیه سیخ نشست.خندیدم.همیشه به کار هایش میخندیدم.وروجک بود و بامزه.موهایش را گوجه ای بستم و به آغوشش گرفتم.قلکقلکش میدادم و غش غش میخندید.
پاهایش را دور کمرم حلقه کرد و سرش را برگرداند.توی یک حرکت ، دوباره موهایش باز شد.
بلند شد و محکم بغلم کرد و شروع کرد به خندیدن.
_موهام دوباره باز شدن مامانی.
از خنده ریسه میرفت.روی تخت گذاشتمش و گونه اش را بوسیدم.
+انقدر شیطونی نکن بچه.
از خستگی نفس عمیقی کشید و با انگشت هایش شروع کرد به شمردن.پنج انگشتش را باز کرد و سمتم گرفت.
_مامان انقدر سالمه.
شصتش را بستم و سر انگشت هایش را بوسیدم.
+نه دورت بگردم چهار سالته.
تا صدای باز شدن در آمد ، زیر پتو تند پنهان شد و صدایش را پایین آورد.
_به بابا بگو ماهک رفت خونه عمو محمد.
بلافاصله صالح پیدایش شد.سلام کرد و کیفش را روی میز گذاشت.این حقه های ماهک را خوب بلد بود.
به من چشمک زد و آرام خندید.من هم همینطور.
_ماهک خانوم کوش؟
+نیست.رفته بیرون.
_خیلی خب باشه..
آرام پتو را از سرش کشید و ماهک جیغ زد و شروع کرد به خندیدن و بازی کردن.
به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.خیالم راحت بود ، از همه کس و همه چیز.انگار داشتم بهترین سال های عمرم را تجربه میکردم؛از هیچ چیز واهمه نداشتم.
پایان.
به قلم نورا متانی.
بـاوان|نـورانـوشـت؛
#ماهبانو #پارت_هشتادوسوم نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی
و اینم پایان سومین رمانمون:)))))
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_یکم
سیب زمینی هارو برای شام خرد میکردم.ولی اصلا حواسم نبود.بعضیاش ریز میشد ، بعضیاش درشت.حرفای یوسف برای آدم حواس نمیذاشت که.هر لحظه ممکن بود دستم و ببرم و آخرم چاقو کار خودشو کرد.چسب زخم و سریع گذاشتم روش و روی مبل نشستم.
_بابا نرو دیگه.چرا همیشه تو باید بری؟
_پس کی بره؟
_چمیدونم یکی دیگه.
_پسر خوب ، مگه الکیه؟مگه بچه بازیه؟تو مرد شدی دیگه.
_مرد کجا بود؟از کی تا حالا به پسر دوازده،سیزده ساله میگن مرد؟
_تو فرق داری با بقیه پسرا.
_چه فرقی؟آره فرق دارم.فرقمون اینه اونا خوش و خرم کنار خانوادشونن ولی بابای ما دو هفته یه بار میره مأموریت،یه روز با دست یا پای شکسته میاد ، دو روز میمونه دوباره میره.آره فرق من با بقیه اینه.
حسین دیگه کم آورده بود.حداقل یونس و یاس هنوز کوچیک بودن و چیزی سرشون نبود.محمدرضا هم که حرف نمیزد.اما یوسف بزرگ شده بود و از روزی که عمو عباس شهید شده بود ، میترسید حسین هم بره و دیگه برنگرده.
هر دفعه التماس میکرد که نرو.بعضی موقع ها هم حسین دلش میسوخت و میسپرد به یکی دیگه.
تا یوسف خواست چیز دیگه ای بگه ، دستمو روی پاش گذاشتم و مانع شدم.
+بسه دیگه یوسف.
_چی و بسه؟اصلا شما برات مهمه؟نه دیگه مهم نیست.
ناخودآگاه سرش داد زدم.
+کی گفته مهم نیست؟؟مهمه خیلی هم مهمه.فقط من درک میکنم و از تو هم انتظار دارم درک کنی که درک نمیکنی.
از جاش بلند شد.کوله پشتی حسین و لگد زد و رفت تو اتاق.در و جوری بست که از صداش گوشامو گرفتم.
با وجود این که انقدر حرص خورده بودم ، از جام بلند شدم تا برم تو اتاق.
حسین خسته بود و ناراحت.آهی کشید و کوله پشتیشو صاف کرد.
_ولش کن نیلوفر.
+چیو ولش کنم؟
آروم در زدم.
_نیا تو.
+یوسف...
_گفتم نیا تو.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_دوم
آخر در و باز کردم و بلافاصله تلفن حسین زنگ خورد.صدای یوسف پر از بغض بود و میلرزید.این دفعه سرم داد زد.
_مامان مگه نگفتم نیا تو؟
چشامو رو هم فشردم.صبور باش نیلو ، صبور باش.
روی تختش نشستم و آه کشیدم.
+خیلی خب باشه ، لگد که میزنی ، در و که به هم میکوبونی ، داد هم گه میزنی.قرار ما این نبود.
_آره قرارمون این نبود.
+میفهمم ولی...
_نه مامان نمیفهمی.نمیفهمی چه استرسی داره.نمیفهمی همون دو هفته خودش زیاد بود الان شد دو ماه.نمیفهمی.
جمله ی آخرش از ته گلوش اومد و قطره اشکی از چشمش غلتید.با پشت دست پاکش کرد.
+من آدم نیستم یعنی؟کی گفته؟من بیشتر همه میفهمم ، بیشتر همه زجر میکشم ، بیشتر همه مسئولیت دارم یوسف.
هم اون از بحث خسته شده بود ، هم من ، هم حسین.یاس و یونس هم که خونه ی ثنا بودن ، رضا هم خواب بود.
کنار یوسف نشستم.سرش رو گذاشت روی شونم و فین فین میکرد.کلی چیز میگفت و قهر میکرد ، آخرم پشیمون میشد.تلفن حسین که تموم شد ، از لای در نگاهش کرد.
_چی شد؟نمیری؟
_رفتن که میرم ، قرار بود یه ساعت دیگه برم که صبح میرم.
یوسف با کلافگی به تخت مشت زد.
_چه من یه ساعت دیگه برم چه صبح تو خوابی.
_نخیرم.نمیخوابم.تا صبح بیدار میمونم ، مدرسه هم به درک.
روی تخت یوسف دراز کشیدم و به فکر سیبزمینی هایی بودم که نه من دل و دماغ پختنشون و داشتم ، نه بقیه دل و دماغ خوردن.
از خستگی پلکام سنگین شد و همونجا خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_سوم
با نور خورشید چشمامو باز کردم.دستامو کش دادم و از روی تخت بلند شدم.رفتم تو اتاقمون تا موهامو شونه بزنم.حسین رفته بود.قلبم یه لحظه تند تپید.یوسفم همونجا خوابیده بود و پتویی که پس زده بود و روش کشیدم.
حوصله مو شونه کردن نداشتم.انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم.فقط راه میرفتم و ذکر میگفتم.
محمدرضا یه چشمش و میمالید و یکیش هم نیمه باز بود.سلام کرد و رفت دستشویی.
صدای زنگ در اومد.منو بگو فکر کردم حسین پشیمون شده برگشته.در و که باز کردم ، یونس بود.با موهای پریشون و صورت خابالو.یه خونه ی بزرگتر خریده بودیم تا جامون بیشتر باشه و ثنا هم واحد بغلی بود.
خم شدم و بوسش کردم.یونس هم اهل حرف زدن نبود و ما برامون سوال بود که من و حسین که انقدر پر جنب و جوش بودیم این بچه به کی رفته.بعضی موقعا آدم قیافه گوگولی و مظلومشو که میدید دلش براش میسوخت و فقط میخواست بغلش کنه.
هنوز خوابه خواب بود.خودشو انداخت تو بغلم و زیر لب غر میزد.
+چرا بیدار شدی؟یاس خواب بود؟
_گرمه اونجا مامان خوابم نمیبره.یاس ولی خوابیده بود.منم الان خوابم میاد.میخوام پیش تو بخوابم.
+من نمیخوابم که دورت بگردم.برو پیش یوسف بخواب.
_بابا کجاس؟
از تو بغلم جداش کردم و سکوت کردم.نمیدونستم چی جوابشو بدم.اونم به چشمام نگاه کرد و بیخیال شد.و یه پتو برداشت و به ثانیه نکشیده کنار داداشش خوابش برد.
دلم هوای عمومو کرده بود.هوای بغل گرم سپیده.خیلی موقع ها رضا رو که میدیدم گریه ام میگرفت،مثل الان که به زور خودمو نگه داشته بودم.
روزای فرد با محمدرضا میرفتیم اول سر مزار سپیده و بعد عمو عباس.امروزم یکشنبه بود.
رضا کنارم نشست.
+کی بریم سر مزار؟
_ام...میخوام یه چیزی بگم.
+جونم؟
_میشه این دفعه اول بریم خونمون؟
خونه ی عمو رو دست نخورده نگه داشته بودیم.هیچیشو نفروخته بودیم و هر دفعه بهش سر میزدیم.
موهای رضا رو با دستم کنار زدم.
+خیلی خب ، یه چیزی بخور بپوش تا بریم.
خوشحال شد و بلافاصله رفت سر یخچال.
منم از فرصت استفاده کردم و زنگ زدم به حسین.کلی بوق خورد و آخرم جواب نداد.نگران بودم.خیلی ام نگران بودم.بس که ناخنامو از استرس خورده بودم ، دیگه برام ناخون نمونده بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_چهارم
دوباره شماره ی حسین رو گرفتم.
+جان من بردار دیگه.
گوشی رو قطع کردم و روی مبل پرت کردم.سرمو بین دوتا دستام گذاشتم و شروع کردم به تکون دادن پام.هر وقت استرس میگرفتم ، پای راستم تند تند شروع میکرد به تکون خوردن ، مثل یه تیک عصبی.
_ام ، خوبی؟
رضا آماده شده بود و من هنوز با شلوار راحتی قلبی نشسته بودم رو مبل.
+آره آره خوبم.
ولی از درون داشتم نابود میشدم.
+بذار الان میرم میپوشم منم.
یه لباس سورمه ای و روسری ست باهاش پوشیدم و چادر سر کردم.محمدرضا منتظر نشسته بود و به ساعتش ور میرفت.
+بریم؟
_بریم.
ماشین و از تو پارکینگ برداشتم و راه افتادیم.از اینجا تا خونه ی عمو راه زیادی نبود و زود رسیدیم.
خونه هیچ تغییری نکرده بود.انگار هنوزم عمو عباس داشت توی اتاق آخری نماز میخوند.
انگار هنوزم سپیده داشت به جای اون گلدون گوشه ی پنجره گیر میداد.
محمدرضا روی صندلی نشست و سرشو رو میز گذاشت.انگار دلتنگ بود ، دلتنگ باباش ، یا توی حسرت بغل مادر.
رفتم توی اتاقی که کنار آشپزخونه بود.
در کمد رو باز کردم و چشمم افتاد به چندتا جعبه که گوشهی کمد چیده شده بود.
یکی از جعبهها رو بیرون کشیدم و درش رو باز کردم؛ پر بود از وسایل قدیمی سپیده.
عکسها، چندتا نامه و یه دستبند کوچیک که با دیدنش خاطرهای توی ذهنم زنده شد.
دستبند رو برداشتم و هنوز داشتم نگاش میکردم که صدایی از بیرون اتاق میومد.دستبند و رها کردم و رفتم بیرون ، که دیدم رضا آروم گریه میکرد و چند لحظه یبار اشکاشو با پشت دستش پاک میکرد.
رفتم سمتش و خم شدم.
+خوبی؟
سرش رو بالا آورد و به چشمام نگاه کرد.نمیدونستم چجوری بهش دلداری بدم ، چی بگم؟درکش میکردم؛خیلی زیاد.
+میخوای بریم بیرون؟
سرشو به نشونه ی نه تکون داد.موهاشو نوازش کردم و بلند شدم.میون وسایل توی کمد دنبال یه چیزی میگشتم ، اما نمیدونستم چی.ولی میدونستم یه چیزی هست که نباید بگذرم ازش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_پنجم
دوباره خم شدم و دستم رو بین وسایل داخل کمد کشیدم.
نمیدونستم دقیقاً دنبال چی میگردم، اما یه حس عجیبی نمیذاشت از اون اتاق برم بیرون. انگار یه چیزی بین اون همه وسیله جا مونده بود که باید پیداش میکردم.
چندتا جعبه رو کنار زدم که دستم به یه کاغذ تا شده خورد.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
کاغذ قدیمی و کمی زرد شده بود. آروم برداشتمش و بازش کردم.
چشمم که به نوشتهها افتاد،نفسم بند اومد.
«شاید منو از خانوادم دور کنن، ولی یه روزی برمیگردم.»
چند بار جمله رو خوندم و زیر لب تکرار کردم.
دستخط رو درست نمیشناختم ولی آشنا بود.
اما یه چیزی توی اون جمله باعث شده بود نتونم به راحتی از کنارش بگذرم.
کی نوشته بودش؟
و چرا گفته بود شاید منو از خانوادم دور کنن؟
کاغذ رو دوباره نگاه کردم،شاید چیزی پشتش نوشته شده باشه،اما سفید بود.
صدای رضا از بیرون اتاق باعث شد از فکر بیرون بیام.
_ام،چیزی پیدا کردی؟
سریع کاغذ رو تا کردم و توی مشتم نگه داشتم.
+نه... چیز خاصی نبود.
نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند.
نمیدونستم چرا حقیقت رو نگفتم.
شاید چون خودمم نمیدونستم این کاغذ چه معنیای داره.
اما یه چیز رو مطمئن بودم.
این چند کلمه، قرار نبود اتفاقی بین وسایل قدیمی سپیده پیدا بشن.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.