eitaa logo
بـاوان|نـورا‌نـوشـت؛
2.3هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 خدمات: @Luna128 نویسنده؟ @Noora_315_Mt هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
با نور خورشید چشمامو باز کردم‌.دستامو کش دادم و از روی تخت بلند شدم.رفتم تو اتاقمون تا موهامو شونه بزنم.حسین رفته بود.قلبم یه لحظه تند تپید.یوسفم همونجا خوابیده بود و پتویی که پس زده بود و روش کشیدم. حوصله مو شونه کردن نداشتم.انقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌تونستم.فقط راه می‌رفتم و ذکر می‌گفتم. محمدرضا یه چشمش و می‌مالید و یکیش هم نیمه باز بود.سلام کرد و رفت دستشویی. صدای زنگ در اومد.منو بگو فکر کردم حسین پشیمون شده برگشته.در و که باز کردم ، یونس بود.با موهای پریشون و صورت خابالو.یه خونه ی بزرگتر خریده بودیم تا جامون بیشتر باشه و ثنا هم واحد بغلی بود. خم شدم و بوسش کردم.یونس هم اهل حرف زدن نبود و ما برامون سوال بود که من و حسین که انقدر پر جنب و جوش بودیم این بچه به کی رفته.بعضی موقعا آدم قیافه گوگولی و مظلومشو که میدید دلش براش می‌سوخت و فقط میخواست بغلش کنه. هنوز خوابه خواب بود‌.خودشو انداخت تو بغلم و زیر لب غر می‌زد. +چرا بیدار شدی؟یاس خواب بود؟ _گرمه اونجا مامان خوابم نمیبره.یاس ولی خوابیده بود.منم الان خوابم میاد.می‌خوام پیش تو بخوابم. +من نمی‌خوابم که دورت بگردم.برو پیش یوسف بخواب. _بابا کجاس؟ از تو بغلم جداش کردم و سکوت کردم.نمیدونستم چی جوابشو بدم.اونم به چشمام نگاه کرد و بیخیال شد.و یه پتو برداشت و به ثانیه نکشیده کنار داداشش خوابش برد. دلم هوای عمومو کرده بود.هوای بغل گرم سپیده.خیلی موقع ها رضا رو که می‌دیدم گریه ام می‌گرفت،مثل الان که به زور خودمو نگه داشته بودم. روزای فرد با محمدرضا می‌رفتیم اول سر مزار سپیده و بعد عمو عباس.امروزم یک‌شنبه بود. رضا کنارم نشست. +کی بریم سر مزار؟ _ام...میخوام یه چیزی بگم. +جونم؟ _میشه این دفعه اول بریم خونمون؟ خونه ی عمو رو دست نخورده نگه داشته بودیم.هیچیشو نفروخته بودیم و هر دفعه بهش سر می‌زدیم. موهای رضا رو با دستم کنار زدم. +خیلی خب ، یه چیزی بخور بپوش تا بریم. خوشحال شد و بلافاصله رفت سر یخچال. منم از فرصت استفاده کردم و‌ زنگ زدم به حسین.کلی بوق خورد و آخرم جواب نداد.نگران بودم.خیلی ام نگران بودم.بس که ناخنامو از استرس خورده بودم ، دیگه برام ناخون نمونده بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دوباره شماره ی حسین رو گرفتم. +جان من بردار دیگه. گوشی رو قطع کردم و روی مبل پرت کردم.سرمو بین دوتا دستام گذاشتم و شروع کردم به تکون دادن پام.هر وقت استرس می‌گرفتم ، پای راستم تند تند شروع می‌کرد به تکون خوردن ، مثل یه تیک عصبی. _ام ، خوبی؟ رضا آماده شده بود و من هنوز با شلوار راحتی قلبی نشسته بودم رو مبل. +آره آره خوبم. ولی از درون داشتم نابود میشدم. +بذار الان میرم می‌پوشم منم. یه لباس سورمه ای و روسری ست باهاش پوشیدم و چادر سر کردم.محمدرضا منتظر نشسته بود و به ساعتش ور می‌رفت. +بریم؟ _بریم. ماشین و از تو پارکینگ برداشتم و راه افتادیم.از اینجا تا خونه ی عمو راه زیادی نبود و زود رسیدیم. خونه هیچ تغییری نکرده بود.انگار هنوزم عمو عباس داشت توی اتاق آخری نماز می‌خوند. انگار هنوزم سپیده داشت به جای اون گلدون گوشه ی پنجره گیر میداد. محمدرضا روی صندلی نشست و سرشو رو میز گذاشت.انگار دلتنگ بود ، دلتنگ باباش ، یا توی حسرت بغل مادر. رفتم توی اتاقی که کنار آشپزخونه بود. در کمد رو باز کردم و چشمم افتاد به چندتا جعبه که گوشه‌ی کمد چیده شده بود. یکی از جعبه‌ها رو بیرون کشیدم و درش رو باز کردم؛ پر بود از وسایل قدیمی سپیده. عکس‌ها، چندتا نامه و یه دستبند کوچیک که با دیدنش خاطره‌ای توی ذهنم زنده شد. دستبند رو برداشتم و هنوز داشتم نگاش می‌کردم که صدایی از بیرون اتاق میومد.دستبند و رها کردم و رفتم بیرون ، که دیدم رضا آروم گریه می‌کرد و چند لحظه یبار اشکاشو با پشت دستش پاک می‌کرد. رفتم سمتش و خم شدم. +خوبی؟ سرش رو بالا آورد و به چشمام نگاه کرد.نمیدونستم چجوری بهش دلداری بدم ، چی بگم؟درکش می‌کردم؛خیلی زیاد. +میخوای بریم بیرون؟ سرشو به نشونه ی نه تکون داد.موهاشو نوازش کردم و بلند شدم.میون وسایل توی کمد دنبال یه چیزی می‌گشتم ، اما نمی‌دونستم چی.ولی می‌دونستم یه چیزی هست که نباید بگذرم ازش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.